با سلام خدمت تمام هم ميهنان و دوست داران دنيای شعر و شاعری

بهروز عليهااسم من بهروز عليها می باشد. امشب تصميم گرفتم تا تعدادی از كتابهای زنده ياد احمد شاملو و سهراب سپهری را برای دوستاران اين شعرای گرانقدر به رشته تحرير در آورم. اين كار ممكن است كه مقداری زمان بر باشد. به همين دليل هر شب مقداری از اين كار را انجام ميدهم و اميدوارم كه به زودی كامل شده و بتوانيد از آن استفاده كنيد. برای شروع بايستی عرض كنم كه در سال 1375 من اولين برنامه كامپيوتري خود را ساختم. اين كار برايم يك حركت بزرگ بود. برنامه مذكور را در محيط DOS و با زبان ++C نوشتم. براي ساخت اين برنامه كه محتواي آن هشت كتاب سهراب سپهري بود ، سختي زيادي كشيدم و چه شبهائي را وقت گذاشته و آن را تايپ كردم. بعد از مدتي تمام شد و بالاخره آن را روي يك ديسكت به دوستان دادم.

ميدانستم كه اين برنامه ظرف مدت كوتاهي در همه جا پخش ميشود و همين طور هم شد. من چند سال بعد آن را در جاهائي ديدم كه تصور هم نمي كردم. روزي روي درب يك مغازه كامپيوتري ديدم نوشته "برنامه اشعار سهراب سپهري"...! داخل شدم و پس از پرس و جو فهميدم كه برنامه من است و آن را به قيمت 1000 تومان مي فروخت...!

مدتها بعد در شركت نامدار انفورماتيك به عنوان مدير قسمت سخت افزار مشغول به كار شدم. در آن زمان علاقه زيادي به زبان برنامه نويسي ويژوال بيسيك پيدا كرده بودم. تصميم گرفتم برنامه اشعار سهراب سپهري را در محيط ويندوز بسازم و همين كار را نيز كردم. الان مدتهاست كه اين برنامه در دنيا سرگردان است. مدتي آن را روي اينترنت گذاشتم . چندي بعد يكي از دوستان ، پيشنهاد ساخت برنامه اشعار احمد شاملو را داد. كارها را تقسيم كرديم. او مشغول تايپ اشعار شد و من برنامه را آماده كردم. دوست مذكور كه نامش محمد بود ( هر چه فكر ميكنم كه نام فاميلي او چه بود يادم نمي آيد ) ، كتابهاي احمد شاملو را در آرشيو پدرش يافته بود و مال سالها پيش بود. بالاخره برنامه را ساختيم و ...

اين دومين استفاده من از اين پرشين بلاگ مي باشد. وبلاگ قبلي من با عنوان "زندگي پر فراز و نشيب من" چند ماه پيش ساخته شد. امشب كه تصميم گرفتم از پرشين بلاگ استفاده كنم و اشعار احمد شاملو را براي استفاده عموم روي اين سرور بگذارم ، گفتم كه بهتر است هشت كتاب سپهري را نيز كنار آن بگذارم. اميدوارم كه در آينده اي بسيار نزديك اين كار را بكنم و ببينيد، استفاده كنيد، و لذت ببريد.

در پايان لازم ديدم مهمترين چيزي را كه امشب سخت من را تحت تاثير قرار داد ذكر كنم. اينكه امشب وقتي آمدم از وبلاگم (زندگي پر فراز و نشيب من) بازديد كنم ، يك مورد بازديد داشتم و برايم جالب بود كه چه كسي نظر داده است و مطمئن بودم يكي از آشنايان است. ولي وقتي نظر را ديدم و متوجه شدم كه نظر دهنده در پرشي بلاگ Sub Domain دارد. كنجكاو شدم به وبلاگ او يك سري بزم. فقط اين را بگويم كه سخت متاثر شدم. مي دانيد ...! شايد اصلا نتوانيد احساس مرا درك كنيد. فقط اين را بگويم كه بازديد كننده من يك دل سوخته بود. واقعا نمي دانم كه چه بگويم. فقط اين را مي توانم بگويم كه اگر يك سري به وبلاگ او بزنيد ، همه چيز را متوجه مي شويد! حتما اين كار را بكنيد و براي او نظر بدهيد. ما فقط مي توانيم اين كار را بكنيم. شايد مرحمي بر دردهاي اين دل سوخته باشد. برای ديدن وبلاگ او اينجا كليك كنيد.

من اين وبلاگ را به ستاره دل سوخته تقديم می كنم

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كتاب آيدا در آينه ( احمد شاملو )

 كتاب آيدا در آينه

من و تو،درخت وبارون…

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار-
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌كنه
ميون جنگلا طاقم مي‌كنه.
تو بزرگي مث شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث شب.
خود مهتابي تو اصلا،خود مهتابي تو.
تازه،وقتي بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه روز-
مث شب گود و بزرگي
مث شب.
تازه ، روزم كه بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابري
مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازكي.
اون ململ مه
كه رو عطر علفا،مثل بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن ورفتن
ميون مرگ وحيات
مث برفائي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث اون قله مغرور بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‌خندي…
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌كنه
ميون جنگلا طاقم مي‌كنه.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

من و تو …

من وتو يكي دهانيم
كه به همه آوازش
به زيباتر سرودي خواناست.
من و تو يكي ديدگانيم
كه دنيا را هردم
در منظر خويش
تازه‌تر مي‌سازد.
نفرتي
از هر آنچه بازمان دارد
از هز آنچه محصورمان كند
از هر آنچه واداردمان
كه به دنبال بنگريم،
من و تو يكي شوريم
از هر شعله‌ئي برتر،
كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق
روئينه تنيم.
و پرستوئي كه در سرپناه ما آشيان كرده است
با آمد شدني شتابناك
خانه را
از خدائي گمشده
لبريز مي‌كند.


------------------------------------------------------------------------------------------------

ميعاد

در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هاي مشتاق را به من بده

روشني و شراب را

آسمان بلند و كمان‌گشاده پل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرين را

در پرنده‌ئي كه مي‌زني مكرركن.

در فراسوي مرزهاي تنم
تو را دوست مي‌دارم.
در آن دور دست بعيد
كه رسالت اندام‌ها پايان مي‌پذيرد
و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها
به تمامي
فرو مي‌نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي‌گذارد
چنان چون روحي
كه جسد را در پايان سفر،
تا به هجوم كركس‌هاي پايانس وانهد..
در فراسوهاي عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي پرده و رنگ.
در فراسوهاي پيكرهايمان
با من وعده ديداري بده.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه

ميان خورشيد‌هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري‌ست-
خورشيدي كه
از سپيده‌دم همه ستارگان
بي‌نيازم مي‌كند.
نگاهت
شكست ستمگري‌ست-
نگاهي كه عرياني روح مرا
از مهر
جامه‌ئي كرد
بدان‌سان كه كنونم
شب بي‌روزن هرگز
چنان نمايد كه كنايتي طنزآلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري‌ست-
آنك چشماني كه خميرمايه مهر است!
وينك مهر تو:
نبردافزاري
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم.
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم.
به‌جز عزيمت نا‌به‌هنگامم گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب‌هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري‌ست-
نگاهت
شكست ستمگري‌ست-
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري‌ست.

------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود پنجم

     1
سرود پنجم سرود آشنائي‌هاي ژرف‌تر است.
سرود اندهگزاري‌هاي من است و
اندهگساري او.
نيز
اين
سرود سپاسي ديگرست
سرود ستايشي ديگر:
ستايش دستي كه
مضرابش نوازشي‌ست-
و هر تار جان مرا به سرودي تازه مي‌نوازد ( و اين سخن
چه قديمي‌ست!)
دستي كه همچون كودكي
گرم است
و رقص شكوهمندي‌ها را
در كشيدگي سرانگشتان خويش
ترجمه مي‌كند.
آن لبان
بيش از آن كه گيرنده باشد
مي‌بخشد.
آن چشم‌ها
پيش از آن كه نگاهي باشد
تماشائي‌ست.
و اين
پاسداشت آن سرود بزرگ است
كه ويرانه را
به نبرد با ويراني به پاي مي‌دارد.
لبي
دستي و چشمي
قلبي كه زيبائي را
در اين گورستان خدايان
به‌سان مذهبي
تعليم مي‌كند
اميدي
پاكي و ايماني
زني
كه نان و رختش را
در اين قربانگاه بي‌عدالت
برخي محكومي مي‌كند كه منم.
        
     2
جستنش را پا نفرسودم:
به هنگامي كه رشته دار من از هم گسست
چنان چون فرمان بخششي فرودآمد.-
هم در آن هنگام
كه زمين را ديگر
به رهائي من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امكان انتقامي
كه بدانديشانه بي‌گناه بمانم!
جستنش را پا نفرسودم.
نه عشق نخستين
نه اميد آخرين بود
نيز
پيام ما لبخندي نبود
نه اشكي.
همچنان كه،با يكديگر چون به سخن درآمديم
گفتني‌ها را همه گفته يافتيم
چندان كه ديگر هيچ‌چيز در ميانه
نا گفته نمانده بود.

     3
خاك را بدرودي كردم و شهر را
چرا كه او،نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
آسمان را بدرود كردم و مهتاب را
چرا كه او،نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود.
نه از جمع آدميان نه از خيل فرشتگان بود،
كه اينان هيمه دوزخند
و آن يكان
در كاري بي‌اراده
به زمزمه‌ئي خواب‌آلوده
خداي را
تسبيح مي‌گويند.
سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
((-أي شعرهاي من،سروده و ناسروده!
سلطنت شما را ترديدي نيست
اگر او به تنهائي
خواننده شما باد!
چرا كه او بي‌نيازي من است از بازارگان و از همه خلق
نيز از آن‌كسان كه شعرهاي مرا مي‌خوانند
تنها بدين‌انگيزه كه مرا به كند فهمي خويش سرزنشي كنند!-
چنين است و من اين را،هم در نخستين نظر باز دانسته‌ام.))

        4
اكنون من و او دوپاره يك واقعيتيم.
در روشنائي زيبا
در تاريكي زيباست.
در روشنائي دوس‌ترش مي‌دارم
و در تاريكي دوس‌ترش مي‌دارم.
من به خلوت خويش از برايش شعرها مي‌خوانم كه از سر
   احتياط هرگزا بر كاغذي نبشته نمي‌شود. چرا كه
  چون نوشته آيد و بادي به بيرونش افكند از غضب
  پوست بر اندام خواننده بخواهد دريد.
گرچه از قافله‌هاي لعنتي در اين شعرها نشانه‌ئي نيست؛( از
  آن گونه قافله‌ها بر گذرگاه هر مصراع،كه پنداري
  حاكمي خل ناقوسباناني بر سر پيچ هر كوچه بر گماشته
  است تا چون رهگذري پا به‌پاي انديشه‌هاي فرتوت
  پيزري چرت زنان مي‌گذرد پتك به ناقوس فرو كوبند
  و چرتش را چون چلواري آهارخورده بردرند تا
  از ياد نبرد كه حاكم شهر كيست)-اما خشم خواننده
  آن شعرها،از نبود ناقوسبانان خرگردني از آن‌گونه
  نيست. نيز نه از آن روي كه زنگوله وزني چرا به
  گردن اين استر آونگ نيست تا از درازگوش نثرش
  بازشناسند. نيز نه بدان سبب كه في‌المثل شعري از
  اين‌گونه را غزل چرا ناميده‌ام:
          5
غزل درود و بدرود
با درودي به خانه مي‌آئي و
با بدرودي
خانه را ترك مي‌گوئي.
أي سازنده!
لحظه عمر من
به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظه واقعي‌‌ست
كه لحظه ديگر را انتظار مي‌كشد.
نوساني در لنگر ساعت است
كه لنگر را با نوساني ديگر به كار مي‌كشد.
گاكي است پيش از گامي ديگر
كه جاده را بيدار مي‌كند.
تداومي است كه زمان مرا مي‌سازد
لحظه‌هائي است كه عمر مرا سرشار مي‌كند.

      6
باري،خشم خواننده از آن روست كه ما حقيقت و زيبائي را
  با معيار او نمي‌سنجيم و بدين‌گونه آن كوتاه‌انديش از
  خواندن هر شعر سخت تهيدست باز مي‌گردد.
روزي في‌المثل،قطعه‌يي ساز كرده بر پاره كاغذي نوشتم كه
  قضا را،باد،آن پاره كاغذ به كوچه درافكند،پيش
  پاي سياه‌پوش مردي كه از گورستان باز مي‌آيد به شب
  آدينه،با چشماني سرخ و برآماسيده-چرا كه بر
  تربت والد خويش بسيار گريسته بود.-
و اين است آن قطعه كه باد سخنچين،با آن به گور پدر گريسته
  در ميان نهاد:
 
       7
به يك جمجمه
پدرت چون گربه بالغي
مي ناليد
و مادرت در انديشه درد لذتناك پايان بود
كه از رهگذر خويش
قنداقه خالي تو را
مي‌بايست
تا از دلقكي حقير
بينبارد،
و أي بسا به رؤياي مادرانه منگوله‌ئي
كه برقبه شبكلاه تو مي‌خواست دوخت.
باري-
و حركت گاهواره
از اندام نالان پدرت
آغاز شد.
گورستان پير
گرسنه بود،
و درختان جوان
كودي مي‌جستند!-
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان مردان و گاهواره‌ها
به جز بهانه‌ئي
نيست.
اكنون جمجمه‌ات
عريان
بر همه آن تلاش و تكاپوي بي‌حاصل
فيلسوفانه
لبخندي مي‌زند.
به حماقتي خنده مي‌زند كه تو
از وحشت مرگ
بدان تن در دادي:
به زيستن،
با غلي بر‌پاي و
غلاده‌يي
برگردن.
زمين
مرا و تو را و اجداد ما را به بازي گرفته است.
و اكنون
به انتظار آن كه جاز شاخته اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيشخند زدن نيست.
اما من آنگاه نيز بنخواهم جنبيد
حتي به گونه حلاجان،
چرا كه ميان تمامي سازها
سرنا را بسي ناخوش مي‌دارم.

    8
من محكوم شكنجه‌ئي مضاعفم:
اين چنين زيستن،
و اين چنين
در ميان زيستن
با شما زيستن
كه ديري دوستارتان بوده‌ام.
من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گل خورشيد را اما
هرگز ندانستم
كه ظلمت گردان شب
چه گونه تواند شد!
ديدم آنان را بي‌شماران
كه دل از همه سودائي عريان كرده بودند
تا انسانيت را از آن
علمي كنند-
و در پس آن
به هرآنچه انساني‌ست
تف مي‌كردند!
ديدم آنان را بي‌‌شماران،
و انگيزه‌هاي عداوتشان چندان ابلهانه بود
كه مردگان عرصه جنگ را
از خنده
بي‌تاب مي‌كرد؛
و رسم و راه كينه جوئيشان چندان دور از مردي و مردي بود
كه لعنت ابليس را
برمي‌انگيخت…
أي كلاديوس ها!
من برادر اوفلياي بي‌دست و پايم؛
و امواج پهنابي كه او را به ابديت مي‌برد
مرا به سرزمين شما افكنده است.

    9
در به درتر از باد زيستم
در سرزميني كه گياهي در آن نمي‌رويد.
أي تيز خرامان!
لنگي پاي من
از ناهمواري راه شما بود.

  10
برويم أي يار،أي يگانه من!
دست مرا بگير!
سخن من نه از درد ايشان بود،
خود از دردي بود
كه ايشانند!
اينان دردند و بود خود را
نيازمند جراحات به چرك‌اندر نشسته‌اند.
و چنين است
كه چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
كمر به جنگت استوارتر مي‌بندند.
برويم أي يار،أي يگانه من !
برويم و،دريغا!به همپائي اين نوميدي خوف‌انگيز
به همپائي اين يقين
كه هرچه از ايشان دورتر مي‌شويم
حقيقت ايشان را آشكاره‌تر
درمي‌يابيم!
با چه عشق و چه به شور
فواره‌هاي رنگين‌كمان نشاكردم
به ويرانه رباط نفرتي
كه شاخساران هر درختش
انگشتي‌ست كه از قعر جهنم
به خاطره‌ئي اهريمنشاد
اشارت مي‌كند.
و دريغا-أي آشناي خون من أي همسفر گريز!-
آن‌ها كه دانستند چه بي‌گناه در اين دوزخ بي‌‌عدالت
سوخته‌ام
در شماره
از گناهان تو كم‌ترند!

    11
اكنون رخت به سراچه آسماني ديگر خواهم كشيد.
آسمان آخرين
كه ستاره تنهاي آن
توئي.
آسمان روشن
سرپوش بلورين باغي
كه تو تنها گل آن،تنها زنبور آني.
باغي كه تو
تنها درخت آني
و بر آن درخت
گلي است يگانه
كه توئي.
أي آسمان و درخت وباغ من،گل و زنبور و كندوي من!
با زمزمه تو
اكنون رخت به گستره خوابي خواهم كشيد
كه تنها رؤياي آن
توئي.

    12
اين است عطر خاكستري هوا كه از نزديكي صيح سخن
مي‌گويد.
زمين آبستن روزي ديگر است.
اين است زمزمه سپيده
اين است آفتاب كه برمي‌آيد.
تك تك،ستاره‌ها آب مي‌شوند
و شب
بريده بريده
به سايه‌هاي خرد تجزيه مي‌شود
و در پس هرچيز
پناهي مي‌جويد.
و نسيم خنك بامدادي
چونان نوازشي‌ست.
عشق ما دهكده‌ئي است كه هرگز به خواب نمي‌رود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور حيات
يك دم در آن فرونمي‌نشيند.
هنگام آن است كه دندان‌هاي تو را
در بوسه‌ئي طولاني
چون شيري گرم
بنوشم.
تا دست تو را به‌دست آرم
از كدامين كوه
مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم
از كدامين صحرا
از كدامين دريا
مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي كه اين چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
(به هنگامي كه آخرين كلمات تاريك غمنامه گذشته را
با شبي كه در گذر است
به فراموشي باد شبانه سپرده‌ام)،
از براي آن نيست كه در حسرت تو بگذرد.
تو باد و شكوفه و ميوه‌يي،أي همه فصول من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانگي را آغاز كنم.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي‌گردد


در خيال،كه روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را كه آغاز خواهم كرد.
خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است
كيف مادر شدن را
در خميازه‌هاي انتظاري طولاني
مكرر مي‌كند.
خانه‌ئي آرام و
اشتياق پر صداقت تو
تا نخستين خواننده هر سرود تازه باشي
چنان چون پدري كه چشم به راه ميلاد نخستين فرزند خويش
است؛
چرا‌كه هر ترانه
فرزندي است كه از نوازش دست‌هاي گرم تو
نطفه بسته است…
ميزي و چراغي،
كاغذهاي سپيد و مدادهاي تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي صله هر سروده نو.
و تو أي جاذبه لطيف‌عطش كه دشت خشك را دريا مي‌كني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائيت- باكره‌تر از فريب –كه انديشه مرا
از تمامي آفرينش‌ها بارور مي‌كند!
در كنار تو خود را
من
كودكانه در جامه نودوز نوروزي خويش مي‌يابم
در آن ساليان گم،كه زشتند
چرا كه خطوط اندام تو را به ياد ندارند!
خانه‌ئي آرام و
انتظار پراشتياق تو نخستين خواننده هر سرود نو باشي.
خانه‌ئي كه در آن
سعادت
پاداش اعتمادست
و چشمه‌ها و نسيم
در آن مي‌رويند.
بامش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به كوچه نمي‌گشايد
و عينك‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.
بگذار از ما
نشانه زندگي
هم زباله‌ئي باد كه به كوچه مي‌افكنيم
تا از گزند اهرمنان كتابخوار
-كه مادر نرينه‌نماي خويشتند-
امانمان باد.
تو را و مرا
بي من و تو
بن‌بست خلوتي بس!
كه حكايت من و آنان غمنامه دردي مكرر است،
كه چون با خون خويش پروردمشان
باري چه كنند
گر از نوشيدن خون منشان
گزير نيست؟
تو و اشتياق پر صداقت تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي…
آري
در مرگ آورترين لحظه انتظار
زندگي را در رؤياهاي خويش دنبال مي‌گيرم.
در رؤياها و
در اميدهايم!

------------------------------------------------------------------------------------------------

خفتگان

از آن‌ها كه روياروي
با چشمان گشاده در مرگ نگريستند،
از برادران سربلند،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
از آن‌ها كه خشم گردنكش را در گره مشت‌هاي خالي خويش
(فرياد كردند،
از خواهران دلتنگ،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
از آن‌ها كه با عطر نان گرم و هياهوي زنگ تفريح بيگانه
(ماندند
چرا كه مجال ايشان در فاصله گهواره و گور بس كوتاه
بود،)
از فرزندان ترسخورده نوميد،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
أي برادرن!
شماله‌ها فرود آريد
شايد كه چشم ستاره‌ئي
به شهادت
در ميان اين هياكل نيمي از رنج و نيمي از مرگ كه در گذرگاه
(رؤياي ابليس به خلاء پيوسته‌اند
تصويري چنان بتواند يافت
كه شباهتي از يهوه به ميراث برده باشد.
اينان مرگ را سرودي كرده‌اند.
اينان مرگ را
چندان شكوهمند و بلندآواز داده‌اند
كه بهار
چنان چون آواري
بر رگ دوزخ خزيده است.
أي برادران!
اين سنبله‌هاي سبز
در آستان درو سرودي چندان دل‌انگيز خوانده‌اند
كه دروگر
از حقارت خويش
لب به تحسر گزيده است.
مشعل‌ها فرود آريد كه در سراسر گتتوي خاموش
به‌جز چهره جلادان
هيچ‌چيز از خدا شباهت نبرده است.
اينان به مرگ از مرگ شبيه‌ترند.
اينان از مرگي بي‌‌مرگ شباهت برده‌اند.
سايه‌ئي لغزانند كه
چون مرگ
بر گستره غمناكي كه خدا به فراموشي سپرده است
جنبشي جاودانه دارند.


------------------------------------------------------------------------------------------------

چهار سرود براي آيدا

         1
سرود مرد سرگردان
مرا مي‌بايد كه در اين خم راه
در انتظاري تاب‌سوز
سايه گاهي به چوب و سنگ برآرم،
چرا كه سرانجام
اميد
از سفري به دير انجاميده باز مي‌آيد.
به زماني اما
أي دريغ!
كه مرا
بامي بر سر نيست
نه گليمي
به زير پاي.
از تاب خورشيد
تفتيدن را
سبوئي نيست
تا آبش دهم،
و بر آسودن از خستگي را
باليني نه
كه بنشانمش.
مسافر چشم به راهي‌هاي من
بي‌گاهان از راه بخواهد رسيد.
أي همه اميدها
مرا به برآوردن اين بام
نيروئي دهيد!

     2
سرود آشنائي
كيستي كه من
اين گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو مي‌گويم
كليد خانه‌ام
در دستت مي‌گذارم
نان شادي‌هايم را
با تو قسمت مي‌كنم
به كنارت مي‌نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي‌روم؟

    3
كدامين ابليس
تو را
اين چنين
به گفتن نه
وسوسه مي‌كند؟
يا اگر خود فرشته‌ئي‌ست،
از دام كدام اهرمنت
بدين گونه
هشدار مي‌دهد؟
ترديدي‌ست اين؟
يا خود
گام صداي بازپسين قدم‌هاست
كه غربت را به جانب زادگاه آشنايي
فرود مي‌آيي؟
     4
سرود براي سپاس و پرستش
بوسه‌هاي تو
گنجشككان پرگوي باغند
و پستان‌هايت كندوي كوهستان‌هاست
و تنت
رازي‌ست جاودانه
كه در خلوتي عظيم
با منش درميان مي‌گذارند.
تن تو آهنگي‌ست
و تن من كلمه‌ئي كه در آن مي‌نشيند
تا نغمه‌ئي در وجود آيد:
سرودي كه تداوم را مي‌تپد.
در نگاهت همه مهرباني‌هاست:
قاصدي كه زندگي را خبر مي‌دهد.
و در سكوتت همه صداها:
فريادي كه بودن را تجربه مي‌كند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

جاده آن سوي پل

مرا ديگر انگيزه سفر نيست.
مرا ديگر هواي سفري به‌سر نيست.
قطاري كه نيمشبان نعره‌كشان از ده ما مي‌گذرد
آسمان مرا كوچك نمي‌كند
و جاده‌ئي كه از گرده پل مي‌گذرد
آرزوي مرا با خود
به افق‌هاي ذيگر نمي‌برد.
آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان
يكسر
دوزخي است در كتابي
كه من آن را
لغت به لغت
از بر كرده‌ام
تا راز بلند انزوا را
دريابم-
راز عميق چاه را
از ابتذال عطش.
بگذار تا مكان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي پل ده
كه به خميازه خوابي جاودانه دهان گشوده است
و سرگرداني‌هاي جست و جو را
در شيبگاه گرده خويش
از كلبه پا بر جاي ما
به پيچ دوردست جادّه
مي‌گريزاند.
مرا ديگر
انگيزه سفر نيست.
حقيقت ناباور
چشمان بيداري كشيده را بازيافته است:
رؤياي دلپذير زيستن
در خوابي پا در جاي تراز مرگ،
از آن پيش‌تر كه نوميدي انتظار
تلخ‌ترين سرود تهي دستي را بازخوانده باشد.
و انسان به معبد ستايش‌هاي خويش
فرود آمده است.
انساني در قلمرو شگفت‌زده نگاه من
انساني با همه ابعادش- فارغ از نزديكي و بعد –
كه دستخوش زواياي نگاه نمي‌شود.
با طبيعت همگانه بيگانه‌ئي
كه بيننده را
از سلامت نگاه خويش
در گمان مي‌افكند
در عظمت او
تاثير نيست
و نگاه‌ها
در آستان رؤيت او
قانوني ازلي و ابدي را
بر خاك
مي‌ريزند…
انسان
به معبد ستايش خويش باز آمده است.
انسان به معبد ستايش خويش
باز آمده است.
راهب را ديگر
انگيزه سفر نيست.
راهب را ديگر
هواي سفري به سر نيست.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

تكرار

جنگل آينه‌ها به هم درشكست
و رسولاني خسته براين پهنه نوميد فرود آمدند
كه كتاب رسالت‌شان
جز سياهه آن نام‌ها نبود
كه شهادت را
در سرگذشت خويش
مكرر كرده بودند.
با دستان سوخته
غبار از چهره خورشيد سترده بودند
تا رخساره جلادان خود را در آينه‌هاي خاطره بازشناسند.
تا دريابند كه جلادان ايشان،همه آن پاي در زنجيرانند
كه قيام در خون تپيده اينان
چنان چون سرودي در چشم‌انداز آزادي آنان رسته بود،-
هم آن پاي در زنجيرانند كه،اينك!
تا چه گونه
بي‌ايمان و بي‌سرود
زندان خود و اينان را دوستاقباني مي‌كنند،
بنگريد!
بنگريد!
جنگل آينه‌ها به هم درشكست
و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند
كه فرياد درد ايشان
به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست
مي‌دريد
چنين بود:
((-كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي‌ست
تا بلبل‌هاي بوسه
بر شاخ ارغوان بسرايند.
شوربختان را نيك‌فرجام
بردگان را آزاد و
نوميدان را اميدوار خواسته‌أيم
تا تبار يزداني انسان
سلطنت جاويدانش را
بر قلمرو خاك
باز يابد.
كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي‌ست
تا زهدان خاك
از تخمه كين
بار نبندد.))
جنگل آئينه فرو ريخت
و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،
و شاعران به تبار شهيدان پيوستند
چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان دبح مي‌شوند
تا سفره اربابان را رنگين كنند.
و بدين گونه بود
كه سرود و زيبائي
زميني را كه ديگر از آن انسان نيست
بدرود كرد.
گوري ماند و نوحه‌ئي.
و انسان
جاودانه پادربند
به زندان بندگي‌اندر
بماند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

از مرگ

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
گرچه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود.
هراس من-باري-همه از مردن در سرزميني‌ست
كه مزد گوركن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پي افكندن-
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

آيدا در آينه

لبانت
به ظرافت شعر
شهواتي‌ترين بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌كند
كه جان‌دار غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونه‌هايت
با دوشيار مورّب
كه غرور تو را هدايت مي‌كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده‌ام
بي‌آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سربلند را
از روسبيخانه‌هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده‌ام.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشمانت راز آتش است.
و عشقت پيروزي آدمي‌ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي‌شتابد.
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه با هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي‌كند.
كوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي‌كرد-
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.
توفان‌ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني‌لبكي مي‌نوازند،
و ترانه رگ‌هايت
آفتاب هميشه را طالع مي‌كند.
بگذار چنان از خواب برآيم
كه كوچه‌هاي شهر
حضور مرا دريابند.
دستانت آشتي است
و دوستاني كه ياري مي‌دهند
تا دشمني
از ياد
برده شود.
پيشانيت آينه‌ئي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي خويش دست يابند.
دو پرنده بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر كند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه‌ها و درياها را گريستم
أي پري‌وار در قالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره ناراستي نمي‌سوزد!-
حضورت بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي‌كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي‌كند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيده دم با دست‌هايت بيدار مي‌شود.

--------------------------------------------------------------------------------------------

آغاز

بي گاهان
به غربت
به زماني كه خود در نرسيده بود-
چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپيدن آغاز كرد.
گهواره تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بي‌پرنده و بي‌بهار.
نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهاي اميدفرساي
(ماسه وخار،
بي آن كه با نخستين قدم‌هاي ناآزموده نوپائي خويش
به راهي دور رفته باشم.
نخستين سفرم
بازآمدن بود.
دور دست
اميدي نمي‌آموخت.
لرزان
بر پاهاي نو راه
رو در افق سوزان ايستادم.
دريافتم كه بشارتي نيست
چرا كه سرابي درميانه بود.
دوردست اميدي نمي‌آموخت.
دانستم كه بشارتي نيست:
اين بي كرانه
زنداني چندان عظيم بود
كه روح
از شرم ناتواني
در اشك
پنهان مي‌شد.

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كتاب آيدا درخت و خنجر و آينه ( احمد شاملو )

كتاب آيدا درخت و خنجر و آينه

لوح


چون ابر تيره گذشت
در سايه كبود ماه
ميدان را ديدم و كوچه ها را،
كه هشت پائي را مانندهبود، از هر جانبي پائي به خستگيرها كرده
به گودابي تيره.
و بر سنگفرش سرد
خلق ايستاده بود
به انبوهي.
و با ايشان
انتظار دير پاي
به ياس و به خستگي مي گرائيد.
و هر بار
بيقراري انتظار
كه بر جمع ايشان مي جنبيد
چنان بود
كه پوست لرزشي افتاده است
از سردي گذراي آب
يا خود از خارشي.
من از پلكان تاريك
به زير آمدم
با لوح غبارآلوده
بر كف.
و بر پاگرد كوچك
ايستادم
كه به نيم نيزه به ميدان سر بود.
و خلق را ديدم
به انبوهي
كه حجره ها را همه
گرد بر گرد ميدان
انباشته بودند
هم از آن گونه كه صحن را
و دنباله ايشان
در قالب هر معبر كه به ميدان مي پيوست
تا مرز سايه ها وسياهي
ممتد مي شد
و چنان مركّب آبديده
در ظلمت
نشت مي كرد
و با ايشان
انتظار بود و سكوت
بود.
پس لوح گلين را بلند
بر سر دست
گرفتم
و به جانب ايشان فرياد برداشتم:
((-همه هر چه هست
   اينست و در آن
  فراز
  به جز اين هيچ
  نيست.
  لوحيست كهنه
  بسوده
  كه اينك!
  بنگريد!
  كه اگر چند آلوده چرك و خون بسي جراحات است
  از رحم و دوستي سخن مي گويد و
  پاكي.))
خلق را گوش و دل اما
با من نبود
و چنان بود كه گفتي
از چشم به راهي
با ايشان
سودي هست و
لذتي.
در خروش آمدم كه
((-ريگي اگر خود به پوزار نداريد
   انتظاري بيهوده مي بريد.
  پيغام آخرين
  همه اين است!))
فرياد برداشتم:
((-شد آن زمانه كه بر مسيح مصلوب خويش به مويه مي نشستيد
  كه اكنون
  هر زن
  مريمي است
  و هر مريم را
  عيسائي بر صليب است،
  بي تاج خار و صليب وجل جتا،
  بي پيلات و قاضيان و ديوان عدالت.
  عيساياني همه همسر نوشت
  عيساياني يكدست
  با جامه ها همه يكدست
  و پاپوش ها و پاپيچ هائي يكدست-هم بدان قرار-
  و نان و شوربائي به تساوي
  كه برابري، ميراث گرانبهاي تبار انسان است، آري
  و اگر تاج خاري نيست
  خودي هست كه بر سر نهيد
  و اگر صليبي نيست كه بر دوش كشيد
  تفنگي هست،
  اسباب بزرگي
  همه آماده!
  و هر شام
  چه بسا كه ((شام آخر)) است
  و هر نگاه
  أي بسا كه
 نگاه يهودائي.
  اما به جست و جوي باغ
  پاي
  مفرساي
  كه با درخت
  بر صليب
  ديدار خواهي كرد،
  هنگامي كه رؤياي انسانيت و رحم
  در نظرگاهت
  چونان مهي
  نرم و سبكخيز
بپراكند
 و صراحت سوزان حقيقت
  چون خنجر كان آفتاب كوير
  به چشمانت اندر خلد
  و دريابي كه چه شوربختي! چه شوربختي!
  كه كمتر مايه ئيت كفايت بود
  تا بيشترين بختياري را احساس كني!
  سلامي به صفا
  و دستي به گرمي
  و لبخندي به صداقت.
  و خود اين اندك مايه ترا فراهم نيامد!
  نه
  به جست وجوي باغ
  پاي
  مفرساي
  كه مجال دعائي و نفريني نيست
  نه بخششي و
  نه كينه ئي.
  و دريغا كه راه صليب
  ديگر
  نه راه عروج به آسمان
  كه راهي به جانب دوزخ است و
  سرگرداني جاودانه روح.))
من در تب سنگين خويش فرياد مي كشيدم و
خلق را
گوش ودل امّا به من نبود.
خبرم بود كه اينان
نه لوح گلين،
كه كتابي را انتظار مي كشند
و شمشيري را
و گزمگاهي را كه بر ايشان بتازند
با تازيانه و گاوسر،
و به زانوشان درافكنند
در مقدم آنكو
از پلكان تاريك به زير آيد
با شمشير و كتاب.
پس من بسيار گريستم
-و هر قطره اشك من حقيقتي بود
هر چند كه حقيقت
خود
كلمه ئي بيش نيست.-
گويي من
با گريستني از اين گونه
حقيقتي مايوس را
تكرار مي كردم.
آه
اين جماعت
حقيقت خوف انگيز را
تنها
در افسانه ها مي جويند
و خود از اين روست كه شمشير را
سلاح عدل جاودانه مي شمرند،
چرا كه به روزگار ما
شمشير سلاح افسانه هاست.
نيز از اين روي
تنها
شهادت آن كس را پذيره مي شوند به راه حقيقت،
كه در برابر((شمشير))
از سينه خود
سپري كرده باشد.
گوئي شكنجه را و رنج و شهادت را
-كه چيزي سخت ديرينه سال است-
با ابزار نو نمي پسندند
ورنه
آن همه جان ها كه به آتش باروت سوخت؟!-
ورنه
آن همه جان ها، كه از ايشان
تنها
سايه مبهمي به جاي ماند
از رقمي
در مجموعه خوف انگيز ميليون ها و ميليون ها؟!-
آه
اين جماعت
حقيقت را
تنها در افسانه ها مي جويند
يا آن كه
حقيقت را
افسانه ئي بيش نمي دانند.
و آتش من در ايشان نگرفت
چرا كه درباره آسمان
سخن آخرين را گفته بودم
بي آنكه خود از آسمان
نامي
به زبان آورده باشم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

غزلي در نتوانستن


از دست هاي گرم تو
كودكان توامان آغوش خويش
سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه در افكنده
أي مسيح مادر،أي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اكر بگذارد.
رنگ ها در رنگ ها دويده،
از رنگين كمان بهاري تو
كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده بر افراشته است
نقش ها مي توانم زد
غم نان اگر بگذارد.
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته ئي در پيراهن،
از انساني كه توئي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد،

------------------------------------------------------------------------------------------------

شكاف


جادوي تراشي چربدستانه
خاطره پا در گريز شب عشقي كامياب را
كه كجا بود و چه وقت،
به بودن وماندن
اصرار مي كند:
بر آبگينه اين جام فاخر
كه در آن
ماهي سرخ
به فراغت
گام هاي فرصت كوتاهش را
چنان چون جرعه زهري كشتيار
نشخوار
مي كند.
از پنجره
من
در بهار مي نگرم
كه عروس سبز را
از طلسم خواب چوبينش 
بيدار مي كند.
و دستكوك هايي چنين عجول
كه اين جمع پريشان را
به خيره
پيوندي نابسامان
در كار مي كند.
من وجام خاطره را،و بهار را
و ماهي سرخ را
كه چونان(( نقطه پاياني)) رنگين و مذهّب
فرجام بي حاصل تبار تزئيني خود را
اصرار مي كند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه 2


با گياه بيابانم
خويشي و پيوندي نيست
خود اگر چه درد رستن و ريشه كردن با من است و هراس بي بار و بري
و در اين گلخن مغموم
پا در جاي چنانم
كه مازوي پير
بندي درّه تنگ
و ريشه هاي فولادم
در ظلمت سنگ
مقصدي بي رحمانه را
جاودانه در سفرند
مرگ من سفري نيست،
هجرتي است
از وطني كه دوست نمي داشتم
به خاطر مردمانش
خود آيا از چه هنگام اين چنين
آئين مردمي
از دست
بنهاده ايد؟
پر پرواز ندارم
امّا
دلي دارم و حسرت درناها
و به هنگامي كه مرغان مهاجر
در درياچه مهتاب
پارو مي كشند،
خوشا رها كردن و رفتن
خوابي ديگر
به مردابي ديگر!
خوشا ماندابي ديگر
به ساحلي ديگر
به دريائي ديگر!
خوشا پر كشيدن،خوشا رهائي،
خوشا اگر نه رها زيستن،مردن به رهائي!
آه،اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمي خواند.
نهادتان،هم به وسعت آسمان است
از آن پيشتر كه خداوند
ستاره و خورشيدي بيافريند.
بردگانتان را همه بفروخته ايد
كه برده داري
نشان زوال و تباهي است.
و كنون به پيروزي
دست به دست مي تكانيد
كه از طايفه برده داران نئيد آفرينتان!
و تجارت آدمي را
ننگي مي شماريد.
خداي را از چه هنگام اين چنين
آئين مردمي
از دست
بنهاده ايد؟
بندم خود اگر چه بر پاي نيست
سوز سرود اسيران با من است،
و اميدي خود به رهائيم ار نيست
دستي هست كه اشك از چشمانم مي سترد،
و نويدي خود اگر نيست
تسلائي هست.
چرا كه مرا
ميراث محنت روزگاران
تنها
تسلاي عشقي است
كه شاهين ترازو را
به جانب كفه فردا
خم مي كند.

غزلي در نتوانستن

از دست هاي گرم تو
كودكان توامان آغوش خويش
سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه در افكنده
أي مسيح مادر،أي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اكر بگذارد.
رنگ ها در رنگ ها دويده،
از رنگين كمان بهاري تو
كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده بر افراشته است
نقش ها مي توانم زد
غم نان اگر بگذارد.
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته ئي در پيراهن،
از انساني كه توئي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد،

سرود آن كه برفت وآن كس كه به جاي ماند

بر موجكوب پست
كه از نمك دريا و سياهي شبانگاهي سرشار بود
باز ايستاديم
تكيده
زبان در كام كشيده،
از خود رميدگاني در خود خزيده
به خود تپيده،
خسته
نفس پس نسشته
به كردار از راه ماندگان.
در ظلمت لبشور ساحل
به هجاي مكرر موج گوش فرا داديم.
و درين دم
سايه طوفان
اندك اندك
آئينه شب را كدر مي كند.
در آوار مغرورانه شب
آوازي بر آمد
كه نه از مرغ بود و
نه از دريا،
و در اين هنگام
زورقي شگفت انگيز
با كناره بي ثبات مه آلود
پهلو گرفت
كه خود از بستر و تابوت
آميزه ئي وهم انگيز بود.
همه جا كميت بود و فرمان بود
كه گفتي
پرواي بي تابي سيماب آساي موج و خيزابش نيست.
نه زورقي بر گستره دريا
كه پنداشتي
كوهي است
استوار
به پهنه دشتي
و در دل شب قيرين
چندان به سراحت آشكار بود
كه فرمان ظلمت را
پنداشتي
در مقام او
اعتبار نيست
و چالاك
بدان گونه مي خزيد
كه تابوتيست
پنداشتيش
بر هزاران دست.
پس
پدرم
زورقبان را آواز داد
و او را
در صدا
نه اميدي بود و
نه پرسشي
پنداشتي
كه فريادش
نه خطابي
كه پاسخي است.
و پاسخ زورقبان را شنيدم
بر زمينه امواج همهمه گر،
صريح و برّنده
به فرماني مي مانست.
آنگاه پاروي بلند را
كه به داسي ماننده تر بود
بر كف زورق نهاد
و بي آن كه به ما درنگرد
با ما چنين گفت:
-تنها يكي.
ان كه خسته تر است.
و صخره هاي ساحل
گرد بر گرد ما
سكوت بود وپذيرش بود.
و بر تاس باژ گونه
از آن پيش تر
كه سايه طوفان
صيقل نيلگونه را كدر كند،
آرامش هشيارگونه چنان بود
كه گفتي
خود از ازل
وسوسه نسيمي هرگز
در فواصل اين آفاق
به پرسه گري
برنخاسته است.
پس پدرم
به جانب زورقبان
فرياد كرد:
-اينك
دوتنيم
ما
هر دو سخت
كوفته
چرا كه سراسر اين ناهمواره را
به پاي
در نوشته ايم
خود در شبي اينگونه
بيگانه با سحر
كه در اين ساحل پرت
همه چيزي
به آفتاب بلند
عصيان كرده است.
باري-
و از پايان اين سفر
ما را
هم از نخست
خبر بود.
و اين با خبري را
معنا
پذيرفتن است،
كه دانسته ايم و
گردن نهاده ايم.
و به سربلندي اگر چند
در نبردي اين گونه موهن ونابشايست
به استقامت
پاي افشرده ايم
چونان باروي بلند دژي در محاصره
كه به پايداري
پاي
مي فشارد،
ديگر اكنون
ما را
تاب تحمل خويشتن نيست.
قلمرو سرافرازي ما
هم در اين ساحل ويران بود،
دريغا
كه توان و زمان ما
در جنگي چنين ذلت خيز
به سر آمد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


1    
قصدم آزار شماست
اگر اين گونه به رندي
با شما
سخن از كامياري خويش در ميان مي گذارم
مستي وراستي
به جز آزار شما
هوائي
 در سر
ندارم
اكنون كه زير ستاره دور
بر بام بلند
مرغ تاريك است
كه ميخواند
اكنون كه جدائي گرفته سيم از سنگ وحقيقت از  رؤيا
وپناه  از توفان را
بردگان فراري
حلقه بر دروازه سنگين زندان اربابان خويش
بازكوفته اند
 و آفتابگردان هاي دو رنگ
ظلمتگردان شب شده‌اند
و مردي ومردمي را
همچون خرماوعدس به ترازو مي سنجند
با وزنه‌هاي زر
و هر رفعت را
دستمايه
زوالي است
و شجاعت را قياس از سيم وزري مي‌گيرند
كه به انبان كرده باشي
اكنون كه مسلك
خاطره‌ئي بيش نيست
يا كتابي در كتابدان
و دوست نردباني است
كه نجات از گودال را
پا به گرده او مي‌توان نهاد
و كلمه انسان
طلسم احضار وحشت است و
انديشه آن كابوسي كه به رؤياي مجانين مي‌گذرد
أي شمايان
حكايت شمادكامي خود را
من
رنجمايه جان ناباورتان مي‌خواهم

2

دوستش مي‌دارم   
چرا كه مي شناسمش
به دوستي ويگانگي
شهر
همه بيگانگي وعدالت است
هنگامي كه دستان
مهربانش را به دست مي‌گيرم
تنهائي غم انگيزش را درمي‌يابم
اندوهش
غروبي دلگير است
در غربت وتنهائي
همچنان كه شاديش
طلوع همه آفتاب‌هاست
وصبحانه
 ونان گرم
و پنجره‌ئي
كه صبحگاهان
به هواي پاك
گشوده مي شود
و طراوت شمعداني‌ها
درپاشويه حوض
چشمه‌ئي
پروانه‌ئي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي‌كند
وياسي معصومانه
از اندوهي
گرانبارش
اين كه بامداد او ديري است
تا شعري نسروده است
چندان كه بگويم 
امشب شعري خواهم نوشت
بالباني متبسم به خوابي آرام فرو مي‌رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه‌ئي
وبودا
كه به نيروانا
و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوبش را در آغوش گرفته باشد
اكر بگويم كه سعادت
حادثه‌ئي است بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپايش را در بر مي‌گيرد
چنان چون  درياچه‌ئي
كه سنگي را
و نيروانا كه بودا را
چرا كهسعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته‌ است
عشقي كه
به جز تفاهمي آشكار
نيست
بر چهره زندگاني من
كه بر آن
هر شيار ازاندوهي جانكاه حكايتي مي‌كند
آيدا
لبخند آمرزشي است
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر ازوي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در آمده بود
آنگاه دانستم كه مرا ديگر
ازاو
گزير نيست

3
دريغا دره سرسبز و گردوي پير،
و سرود سرخوش رود
به هنگامي كه رود
 در دو جانب آب خنياگر
به خواب شبانه فرو مي شود
و خواهش گرم تن ها
گوش ها را به صداهاي درون هر كلبه
نامحرم مي كرد،
و غيرت مردي و شرم زنانه
گفت و گوهاي شبانه را به نجواهاي آرام
بدل مي كرد
و پرندگان شب
به انعكاس چهچهه خويش
جواب
مي گفتند
دريغا مهتاب و
دريغا مه
كه در چشم انداز ما
كوهسار جنگلپوش سر بلند را
در پرده شكي
ميان بود و نبود
نهان مي كرد
دريغا باران
كه به شيطنت گوئي
دره را
ريز وتند
در نظرگاه ما هاشور مي زد
دريغا خلوت شب هاي به بيداري گذشته،
تا نزول سپيده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشينيم،
و مخمل شاليزار
چون خاطره ئي فراموش
كه اندك اندك فراياد آيد
رنگ هايش را به قهر و به آشتي
از شب بي حوصله
بازستايد
و دريغا بامداد
كه سبز را وانهاد و
به شهر بازآمد
چرا كه به عصري چنين بزرگ
سفر را
در سفره نان نيز،هم بدان دشواري به پيش مي بايد برد
كه در قلمرو نام

4
عصر عظمت هاي غولآساي عمارت ها
و دروغ
عصر رمه هاي عظيم گرسنگي
و وحشتبارترين سكوت ها
هنگامي كه گله هاي عظيم انساني،به دهان كوره ها مي رفت
(وحالا اگه دلت خواست
مي توني با يه فرياد
گلويم پاره كني
ديوارا از بتن مسلّحن)
عصري كه شرم و حق
حسابش جدا است
و عشق
سوء تفاهمي است
كه با متاسفم گفتني فراموش مي شود
(وقتي كه با ادب
كلاتو ور مي داري
و با اتيكت
لبخند مي زني،
و پشت شمشادا
اشكتو پاك مي كني
با پو شتت)
عصري كه
فرصتي شورانگيز است
تماشاي محكومي كه بر دار مي كنند
سپيده ارزان ابتذال و سقوط نيست
مبدا بسياري خاطره هاست:
(هيفده روز بعدش بود
كه اول دفعه
تورو ديدم،
عشق من!)
و هن عظيم و اوج رسوائي نيست
سياحتي است با تلاش ها و دست پا كردن ها
بر سر جائي بهتر
كهاز رو طاق ماشين،جون كندنشو بهتر ميشه ديد
تا از تو غرفه‌هاي شهرداري
و غيبت‌ها و تخمه شكستن
به انتظار پرده كه بالا رود
همراه جنازه‌‌ئي
كه تهمت زيستن بر خود بسته بود
از آن پيشتر كه بميرد
 عصركثيف‌ترين دندانها
در خنده‌ئي
و مستاصل‌ترين ناله‌ها
در نوميدي
عصري كه دست ها
سرنوشت را نمي‌سازد
واراده
به جائيت نميرسيد
عصري كه ضمان كامكاري تو
پول چاپي است كه به جيب مي‌زني
به پشتوانه قدرتت
از سمسارها
ورئيسگان
ويكدستي مضايني از گونه است
كه شهر را به هيات غزلي مي‌آرايد
با قافيه و رديف
و مصراع‌ها همه همساز
و نماي نردباني ظاهرش كه خود شعار تعالي است
و از ميان همه سنگلاخ و دشت
راه به دريا مي‌بري
نيروي اوباشان و با جگيران را اگر
بستري شوي
و به زورقآن كسان بنشيني كه هيچ گاه
ترديد نمي‌كنند
وآدمي را   
هم بدان چربدستي گردن مي‌زنند
كه مشتاق ژنده پوش دبستان ما
قلم‌هاي نئين را قط مي زد
و در دكه بي ايماني شان
همه چيزي را
توان خريد
در برابر سكه‌ئي
عصر پشت و رو
كه ژنرال ها
درسته مي ميرند
بي آنكه
 ككي حتي  
گزيده باشدشان      ‌
و مردانمتنفر از جنگ
با سينه‌هاي دريده
و پوستي
كه كيسه‌هاي انباشته از سرب
مي ماند
عصري كه مردان دانش
اندوه‌وپلشتي را
با موشك
به اعماق خدا مي فرستد
ونان شبانه فرزندان خود را
از سرباز خانه‌ها
گدائي مي‌كنند
و زندان‌ انباشته از مغزها‌ئي است
كه اونيفرم‌ها را وهني به شمار آورده‌اند
چرا كه رسالت انسان
هرگز اين نبوده است
هرگز اين نبوده است
عصر توهين آميزي كه آدمي
مرده‌ئي است
با اندك فرصتي از براي جان كندن
و به شايسته‌گي‌هاي خويش
از همهافق‌ها
دورتر است
عصري چنان عظيم   چنان عظيم  كه سفر را
 در سفره نان نيز
هم بدان دشواري به پيش مي بايد برد
كه در پهنه نام ‌

5


و شما كه به سالياني دور چنين دور دست به دنيا آمده‌ايد
خود اگرهنوز دنيائي به جاي مانده باشد
و كتابي كه شعر مرا در آن بخوانيد
خفت ارواح مارا به لعنت ودشنامي افزون مكنيد
اگر مبداء خراب آبادي هستم
كه نامش دنيا است
ما بسي كوشيده‌ايم
كه چكش خودرا
بر ناقوس‌ ها وبه ديگچه‌ها فرود آريم
بر خروس قندي بچه‌ها
و بر جمجمه پوك سياستمداري
كه لباس زسمي برتن آراسته باشد 
ما بسي كوشيده‌ايم
كه از دهليزبي‌روزن خويش
دريچه‌ئي به دنيا بگشاييم
ما آبستن هميد فراوان بوده‌ايم
دريغا كه به روزگار ما
كودكان
مرده به دنيا مي‌آمدند
اگر ديگر پاي رفتنمان نيست
باري
آمدن از روي حسابي نبود و
رفتن
ازروي اختياري
كدبانوي بي حوصله
آينه را
با غفلتي از سر دلسردي
بر لب رف نهاد
ما همه عذرا‌هاي آبستنيم
بي آن كه پستان ‌هايمان از بهار سنگين مردي گل دهد
زخم گليخ‌ها كه به تيشه سنگين
ريشه درد را در جان عيسا هاي اندوهگين‌مان به فرياد آورده است
بر خاطره‌هاي مادرانه ما به چرك اندر نشسته‌
و فرياد شهيدشان
به هنگامي كه بر صليب‌ ناداني خلق
مصلوب ميشدند
أي پدر اينان را بيامرز
چرا كه خود نمي‌دانند
كه با خود چه مي‌كنند

6

دريغا انسان
كه با درد قرونش خو كرده بود
دريغا
اين كه نمي توانستيم و دوشادوش
در كوچه‌هاي پر نفس رزم
فرياد مي‌زديم
 خدايان از ميان بر خواسته بودند و ديگر
نام انسان بود
دستمايه افزوني كه زيباترين پهلوانان را
به عريان كردن خون خويش
انگيزه بود
دريغا انسان كه با درد قرونش خو كرده بود
با لرزشي هيجاني
چونان كبوتري كه جفتش را آواز مي‌دهد
نام انسان را فرياد مي‌كرديم
وشكفته مي‌شديم
چنان چون آفتابگرداني
كه آفتاب را با شكفتن
فرياد مي‌كند
اما انسان أي دريغ
 كه با درد قرونش
خو كرده بود
پادر زنجير وبرهنه  تن
تلاش ما را به گونه‌ئي مي‌نگريست
كه عاقلي
به گروه مجانين
 كه در برهنه شادماني خويش
بي خبرانه هاي وهوئي ‌مي‌كنند  
در نبردي كه انجام محتومش را آغازي آنچنان مشكوك مي‌بايست
بود
مارا كه به جز عرياني روح خويش سپري نمي‌داشتيم
بهسر انگشت با دشمن مي‌نمود
تا پيكان‌هاي خشمش
فرياد درد ما را
چونان دملي چركين بشكافد
وه كه جهنم نيز
چندان كه پاي فريب در ميانه باشد
زمزمه‌اش
نا‌خوشايند‌تر از زمزمه بهشت
نيست
مي‌پنداشتيم كه سپيده دمي دمي ‌رنگين
چندان كه به سنگفرش از پاي درآييم
بابوسه‌ئي
بر خون اميدوار ما بخواهد شكفت
و ياران يكايك از پادر آمدند
چرا كه انسان
أي دريغ كه به درد قرونش خو كرده بود
ونام ايشان را از خاطره‌ها برفت
شايد مرگ به گوشه دفتري پاره‌أي بر اين عقيده‌اند  
چرا كه انسان أي دريغ
 كه به درد قرونش خو كرده بود
در ظلماتي كه شيطان و خدا جلوه يكسان دارند
ديگر آن فرياد عبث را مكرر نمي‌كنم
مسلك‌ها به جز بهانه دعوايي نيست
برسر كرسي اقتداري
وانسان
دريغا كه به درد قرونش خو كرده است
اي يار نگاه تو سپيده دمي ديگر است
تابان‌تر از سپيده دمي كه در رؤياي من بود
سپيده دمي كه با مرثيه ياران من
در خون من بخشكيد
ودر ظلمات حقيقت فروشد
زمين خدا هموار است و
عشق
بي‌فراز و نشيب
چرا كه جهنم موعود
آغاز گشته است
نخستين بوسه‌هاي ما بگذار
يادبود آن بوسه‌ها باد
كه ياران 
بادهان سرخ زخم‌هاي خويش
برزمين ناسپاس نهادند
عشق تو مرا تسلي مي‌دهد
نيز وحشتي
از آن كه اين رمه آن ارج نمي‌داشت كه من
ترا ناشناخته بميرم.

7
  
ما شكيبا بوديم
واين است آن كلامي كه ما را به تمام
وصف مي‌تواند كرد
ما شكيبا بوديم
به شكيبائي بشكه‌ئي بر گذر گاهي نهاده
كه نظاره مي‌كند با سكوتي درد انگيز
خالي شدن سطل‌هاي زباله را در انباره خويش
و انباشته شدن را
از انگيزه‌هاي مبتذل شادي گربگان وسگان بي‌صاحب كوي
و پوزه رهگذران را
كه چون از كنارش مي‌گذرند
به شتاب
در دستمال‌هائي از درون وبرون بشكه پلشت‌تر
پنهان مي‌شود
أي محتضران
كه اميدي وقيح
خون به رگ‌هاتان مي‌گرداند
من از زوال سخن نمي‌گويم
يا خود از شما كه فتح زواليد
و وحشت‌هاي قرني چنين آلوده نامرادي ونامردي را
آن گونه به دنبال مي‌كشيد  
كه ماده سگي
بوي تند ماماچگيش را
من از آن اميد بيهوده سخن مي‌گويم
كه مرگ نجاتبخش شما را
به امروز وفردا مي‌افكند
مسافري كه به انتظار و اميدش نشسته‌ايد
از كجا كه هم از نيمه راه
بازنگشته باشد

8

اندكي بدي در نهاد تو
اندكي بدي در نهاد من
اندكي بدي در نهاد ما
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي‌آيد
مستراحي كوچك به سراچه هر چند كه خلوتگاه عشقي باشد
شهر را
از براي آن كه به گنداب در نشيند
كفايت است


9

مرگ را ديده‌ام من
در ديداري غمناك من مرگ رابهدست
سوده‌ام
من مرگ را زيسته‌ام
با آوازي غمناك
غمناك
و به عمري سخت دراز وسخت فرساينده
آه بگذاريدم  بگذاريدم
اگر مرگ
همه آن لن لحظه آشناست كه ساعت سرخ
از تپش باز مي‌ماند
و شمعي كه به رهگذار باد
ميان نبودن وبودن
درنگي نمي‌كند
خوشا آن دم كه زن وار
‌با شادترين نياز تنم به آغوشش كشم 
تا قلب به كاهلي از كار
باز ماند
ونگاه چشم
به خالي‌هاي جاودانه
بردوخته
وتن
عاطل
دردا
دردا كه مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ساعت است
نه استراحت آغوش زني
كه در رجعت جاودانه
باز يابي
نه ليموي پر آبي كه مي‌مكي
تا انچهبه دور افكندني است
تفاله‌ئي بيش
نباشد
تجربه‌ئي است
 غم انگيز 
  غم انگيز
  به سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌ها
وقتي كه گرداگرد ترا مردگاني زيبا فرا ‌گرفته‌اند
يا محتضاراني آشنا
كه ترا بديشان بسته‌اند
با زنجيرهاي رسمي شناسنامه‌ها
واوراق هويت
و كاغذهائي
كه از بسياري تمبرها و مهرها
ومركبي كه به خوردشان رفته است
سنگين شده‌اند
وقتي كه به پيرامن تو
چانه‌ها
دمي از جنبش باز نمي‌ماند 
بي آن‌كه از تمامي صداها
يك صدا
آشناي تو باشد
وقتي كه دردها
زا حسادت‌هاي حقير
برنمي‌گذرد
وپرسش‌ها همه
در محور روده‌ها است
آري مرگ
انتظاري خوف انگيز است
انتظاري
كه بي‌رحما‌نه به طول مي‌انجامد
مسخي است دردناك
كه مسيح را
شمشير به كف مي‌گذارد
در كوچه‌هاي شايعه
تا به دفاع از عصمت مادر خويش
برخيزد
و بودا را
با فرياد‌هاي شوق و شور هلهله‌ها
تا به لباس مقدس سربازي در آيد
يا ديوژن را
با يقه شكسته وكفش برقي
تا مجلس را به قدوم خويش مزين كند
در ضيافت شام اسكندر
من مرگ را زيسته‌ام
با آوازي غمناك
غمناك
و به عمري سخت دراز وسخت فرساينده
 

10

رود
قصيده بامدادي را
در دلتاي شب
مكرر مي‌كند
و رزو
از اخرين نفس شب پر انتظار
آغاز مي‌شود
واينك سپيده دمي كه شعله چراغ مرا
در طاقچه بي‌رنگ را
در بوته‌هاي قالي از سكوت خواب برانگيزد
پنداري آفتابي است
كه به آشتي درخون من طالع مي‌شود
اينك محراب مذهب جاوداني كه در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
جلوه‌ئي يكسان دارند
بنده پرستش خداي ميكند
هم از آن گونه
 كه خداي
 بنده را 

همه برگ و بهار
در سر انگشتان تست
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران و خورشيد سيراب مي‌شود
زيباترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكاره كن
و هراس مدار از آنكه بگويند
ترانه‌يي بيهوده مي خوانيد 
چرا كه ترانه ما
ترانه بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست
حتي بگذار آفتاب نيز بر نيايد
به خاطر فرداي ما اگر
برماش منتي است
چرا كه عشق
خود فردا‌ست
خود هميشه است
بيشترين عشق جهان را له سوي تو مي‌آورم
از فريادها و حماسه‌ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم‌تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه‌يي
ظريف و كوچك وعاشق است
أي معشوقي كه سرشار اززنانگي هستي
و به جنسيت خويش غره‌أي
به خاطر عشقت
أي صبور  أي پرستار
أي مؤمن
پيروزي تو ميوه حقيقت‌‌تست
رگبارها و برف را
توفان وآتش بيز را
به تحمل و صبر
شكستي
باش تا مبوه غرورت برسد
أي‌زني كه صبحانه خورشيد در پيراهن تست
پيروزي عشق نصيب تو باد
از براي تو مفهومي نيست
نه لحظه‌يي 
پروانه نيست كه بال مي زند
يا رودخانه‌ئي كه در گذراست
هيچ چيز تكرار نمي‌شود
و عمر به پايان مي‌رسد
پروانه
بر شكوفه‌يي نشست
و رود
به دريا پيوست

-------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود آن كه برفت و آنكس كه بجاي ماند


بر موجكوب پست
كه از نمك دريا و سياهي شبانگاهي سرشار بود
باز ايستاديم
تكيده
زبان در كام كشيده،
از خود رميدگاني در خود خزيده
به خود تپيده،
خسته
نفس پس نسشته
به كردار از راه ماندگان.
در ظلمت لبشور ساحل
به هجاي مكرر موج گوش فرا داديم.
و درين دم
سايه طوفان
اندك اندك
آئينه شب را كدر مي كند.
در آوار مغرورانه شب
آوازي بر آمد
كه نه از مرغ بود و
نه از دريا،
و در اين هنگام
زورقي شگفت انگيز
با كناره بي ثبات مه آلود
پهلو گرفت
كه خود از بستر و تابوت
آميزه ئي وهم انگيز بود.
همه جا كميت بود و فرمان بود
كه گفتي
پرواي بي تابي سيماب آساي موج و خيزابش نيست.
نه زورقي بر گستره دريا
كه پنداشتي
كوهي است
استوار
به پهنه دشتي
و در دل شب قيرين
چندان به سراحت آشكار بود
كه فرمان ظلمت را
پنداشتي
در مقام او
اعتبار نيست
و چالاك
بدان گونه مي خزيد
كه تابوتيست
پنداشتيش
بر هزاران دست.
پس
پدرم
زورقبان را آواز داد
و او را
در صدا
نه اميدي بود و
نه پرسشي
پنداشتي
كه فريادش
نه خطابي
كه پاسخي است.
و پاسخ زورقبان را شنيدم
بر زمينه امواج همهمه گر،
صريح و برّنده
به فرماني مي مانست.
آنگاه پاروي بلند را
كه به داسي ماننده تر بود
بر كف زورق نهاد
و بي آن كه به ما درنگرد
با ما چنين گفت:
-تنها يكي.
ان كه خسته تر است.
و صخره هاي ساحل
گرد بر گرد ما
سكوت بود وپذيرش بود.
و بر تاس باژ گونه
از آن پيش تر
كه سايه طوفان
صيقل نيلگونه را كدر كند،
آرامش هشيارگونه چنان بود
كه گفتي
خود از ازل
وسوسه نسيمي هرگز
در فواصل اين آفاق
به پرسه گري
برنخاسته است.
پس پدرم
به جانب زورقبان
فرياد كرد:
-اينك
دوتنيم
ما
هر دو سخت
كوفته
چرا كه سراسر اين ناهمواره را
به پاي
در نوشته ايم
خود در شبي اينگونه
بيگانه با سحر
كه در اين ساحل پرت
همه چيزي
به آفتاب بلند
عصيان كرده است.
باري-
و از پايان اين سفر
ما را
هم از نخست
خبر بود.
و اين با خبري را
معنا
پذيرفتن است،
كه دانسته ايم و
گردن نهاده ايم.
و به سربلندي اگر چند
در نبردي اين گونه موهن ونابشايست
به استقامت
پاي افشرده ايم
چونان باروي بلند دژي در محاصره
كه به پايداري
پاي
مي فشارد،
ديگر اكنون
ما را
تاب تحمل خويشتن نيست.
قلمرو سرافرازي ما
هم در اين ساحل ويران بود،
دريغا
كه توان و زمان ما
در جنگي چنين ذلت خيز
به سر آمد.
و كنون
از آن كه چون روسبيان وازده
با تن خويش
همبستر شويم
نفرت مي كنيم و
دلازردگي مي كشيم.
در اين ويرانه ظلمت
ديگر
تاب باز ماندنمان نيست.
زورقبان ديگرباره گفت:
-تنها يكي.
آن كه خسته تر است.
دستور
چنين است.
وپلاس ژنده ئي را كه بر شانه هاي استخوانيش افتاده بود
بر سر كشيد،
گفتي از مهي بر پهنه درياي گنديده بي تاب آماس مي كرد
آزار
مي برد.
و در اين هنگام نگاه من از تار وپود ظلمت گذشت
و در رخساره او نشست
و ديدم كه چشمخانه هايش از چشم و از نگاه تهي بود
و قطره هاي خون
از حفره هاي تاريك چشمش
بر گونه هاي استخواني وي فرو مي چكيد.
چنگ و منقار
خونين بود.
و گرد بر گرد ما
در موجكوب پست ساحلي
هر خرسنگ
سكوت و پذيرشي بود.
پدرم ديگربار
به سخن درآمد و
اين بار
ديگر چنان كه گفتي او خود مخاطب خويش است-:
((-كاهش
كاهيدن
كاستن
ازدرون كاستن…))
شگفت آمدم كه سپاهيمردي دست به شمشير،
عيار الفاظ را
چگونه
در سنجش قيمت مفهوم هر يك
به محك مي تواند زد!
و او
هم از آن گونه
با خود بود:
((-كاستن از درون كاستن
كاسه
كاسه ئي در خود كردن
چاهي در خود زدن
چاه
و به خويش اندر شدن
به جست وجوي خويش…
آري
هم از اينجاست
فاجعه
كه آغاز مي شود:
به خويش اندر شدن
وسرگرداني
در قلمرو ظلمت.
و نيكبختي-
دردا
دردا
دردا
كه آن نيز
خود
سرگرداني ديگريست
در قلمروي ديگر:
ميان دو قطب حمق
و حماقت.))
پس دشنامي تلخ به زبان آورد وفرياد كرد:
((-گرچه در اين دامچاله تقدير اميد سپيده دمي نيست،
از براي آن كس كه فاتح جنگي ارزان و وهن آميز است
سپيده دمان
خطري است
بس عظيم:
شناخته شدن
و بر سر دست ها و زبان ها گشتن،
و غريو خلق
كه((-آنك فاتح
آنك سردار فاتح!))
كه اگر شرمساري از خلق نباشد
باري با شرمساري از خود چه تواند كرد!
لاجرم از آن پيش تر كه شب به سپيدي گرايد
مي بايد
تا ازين لجه خوف و پريشاني
بگذريم.))
آنگاه به زورق در آمد
كه آميزه ئي وهم انگيز
از بستر و تابوت
بود و
پرواي بي تابي شيماب آساي موج و خيزابش نه.
پس پهنه پارو
بر تهيگاه آب
تكيه كرد
و زورق
به چالاكي
بر درياي تيره سريد،
چالاك سبكخيز
از آن گونه
كه تابوتيست
پنداشتيش
بر هزاران دست…
من
تنها وحيرت زده ماندم
بر موجكوب پست
كه گرد بر گرد آن
هر خرسنگ
سكوتي بود و پذيرشي بود.
و در ظلمت دم افزون ساحل مه گير
كه از هجاهاي مكرر امواج انباشته بود
چشم بر زورق رعب انگيز
دوختم
كه اميدي از دست جسته را مي مانست
و به استواري
كوهي را ماننده بود
بر پهنه دشتي.
و پرواي بي تابي سيمابگونه موج و خيزابش نبود.
پدرم
با من
سخني نگفت
حتي
دستي به وداع
بر نياورد
و حتي
به وداع
نگاهي
به جانب من
نكرد.
كوهي بود گوئي
يا صخره ئي پاياب
بر ساحلي بلند.
و از ما دو كس
آن يك كه بر آب بي تاب دريا مي گذشت
نه او
كه من بودم.
و در اين هنگام زورقي لنگر گسيخته را مي مانستم
كه بر سرگرداني جاودانه خويش
آگاه است.
نيز بدين حقيقت خوف انگيز
كه آگاهي
در لغت
به معني گردن نهادن است و
پذيرفتن.
در آوار مغرورانه شب،آوازي بر آمد
كه نه از مرغ بود ونه از دريا.
و بار خستگي تبار خود را همه
من
بر شانه هاي فروافتاده خويش
احساس كردم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

در جدال آئينه و تصوير


 1
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست كه پاسخي درخور بشنويد؟
رنج از پيچيدگي مي بريد
از ابهام و
هر آنچه شعر را
از نظرگاه شما
به زعم شما
به معمائي مبدل مي كند.
اما راستي را
از آن پيشتر
رنج شما از ناتوانائي خويش است
در قلمرو((دريافتن))
كه اينجاي اگر از((عشق))سخني مي رود
عشقي نه از آن گونه است
كه تان به كار آيد،
و گر فرياد فغاني هست
همه فرياد وفغان از نيرنگ است وفاجعه.
خود آيا در پي دريافت چيستيد
شما كه خود
نيرنگيد و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه
نه؟
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست
كه پاسخي
به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد؟

2

زمين به هيات دستان انسان در آمد
هنگامي كه هر برهوت
بستاني شد و باغي.
و هرزابه ها
هر يك
راهي بركه ئي شد
چرا كه آدمي
طرح انگشتانش را
با طبيعت در ميان نهاده بود.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه فرياد برمي داريد!-
به جز آنكه سركوفتگان بسته دست را،به وقاحت
در سايه ظفرمندان
رجزي بخوانيد،
يا كه در معركه جدال
از بام بلند خانه خويش
سنگپاره ئي بپرانيد
تا بر سر كدامين كس فرود آيد.
كه اگرچه ميدان دار هر ميدانيد،
نه كسي را به صداقت ياريد
نه كسي را به صراحت دشمن مي داريد.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه پرستار انسان بازمي نمائيد!-
كدامين داغ
بر چهره خاك
از دستكار شماست؟
يا كدامين حجره اين مدرسه؟

3

خو كرده ايد و ديگر
راهي به جز اينتان نيست
كه از بد و خوب
همچنان
هر چيز را آئينه ئي كنيد،
تا با ملاك زيبائي صورت و معناتان
گرد بر گرد خويش
هر آنچه را كه نه از شماست
به حساب زشتي ها
خطي به جمعيت خاطر بتوانيد نهاد و به اطمينان
چرا كه خود كرده ايد و ديگر
به جز اينتان راهي نيست
كه وجود خويشتن را نقطه آغاز راه ها و زمان ها بشماريد.
كرده ها را
با كرده هاي خويش بسنجيد و گفته ها را
با گفته هاي خويش …
لاجرم به خود مي پردازيد
آنگاه كه من به خود پردازم
و حماسه ئي از شجاعت خويش آغاز مي كنيد
آنگاه كه من
دست اندر كار شوم حتي
كه ((نقطه پايان)) را
بر اين تكرار ابلهانه بامداد و شام بگذارم
و ديگر
راي تقدير را
به انتظار نمانم.
درديست،
با اين همه درديست
درديست
تصور نقاب اندوهي كه به رخساره مي گذاريد
هنگامي كه به بدرقه لاشه ناتواني مي آئيد
كه روزهايش را همه
با زباله وژنده جلپاره
به زباله داني بوناك زيست
چونان الماس دانه هائي
كه به غارت برده باشند.

4

آنجا كه عشق
غزل نيست
كه حماسه ئي ست،
هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود:
آنجا كه عشق
غزل نه
حماسه است
هر چيز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود:
رسوائي
شهامت است و
سكوت وتحمل
ناتواني.
از شهري سخن مي گويم كه در آن،شهر خدائيد!
ديري با من سخن به درشتي گفتيد،
خود آيا به دو حرف تابتان هست؟
تابتان هست؟

----------------------------------------------------------------------------------------------

از مرگ من سخن گفتم


چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فراسوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
وبه هر كجا
بر دشت
از گيلان بنان
آتشي عطرافشان برافروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
غبارآلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب و دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بياكند.
پس
من مرگ خويش را رازي كردم و
او را
محرم رازي
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پيچك
كه بهارخواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
آرايه ئي ديگرگونه داشت
از مرگ
من
سخن گفتم.
به هنگام خزان
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت وشنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
و با زنبور زرّيني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه بازگشت او را
انتظاري مي كشد.
و از آن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نوميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فراسوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور وقمري
آسيمه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
من مرگ خويش را
با فصلها درميان نهادم و
با فصلي كه مي گذشت
من مرگ خويش را
با برف ها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست وجوي چينه ئي بود.
با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود
نهان كنم.

در جدال آئينه و تصوير  1

ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست كه پاسخي درخور بشنويد؟
رنج از پيچيدگي مي بريد
از ابهام و
هر آنچه شعر را
از نظرگاه شما
به زعم شما
به معمائي مبدل مي كند.
اما راستي را
از آن پيشتر
رنج شما از ناتوانائي خويش است
در قلمرو((دريافتن))
كه اينجاي اگر از((عشق))سخني مي رود
عشقي نه از آن گونه است
كه تان به كار آيد،
و گر فرياد فغاني هست
همه فرياد وفغان از نيرنگ است وفاجعه.
خود آيا در پي دريافت چيستيد
شما كه خود
نيرنگيد و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه
نه؟
ديري با من سخن به درشتي گفته ايد
خود آيا تابتان هست
كه پاسخي
به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد؟

2

زمين به هيات دستان انسان در آمد
هنگامي كه هر برهوت
بستاني شد و باغي.
و هرزابه ها
هر يك
راهي بركه ئي شد
چرا كه آدمي
طرح انگشتانش را
با طبيعت در ميان نهاده بود.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه فرياد برمي داريد!-
به جز آنكه سركوفتگان بسته دست را،به وقاحت
در سايه ظفرمندان
رجزي بخوانيد،
يا كه در معركه جدال
از بام بلند خانه خويش
سنگپاره ئي بپرانيد
تا بر سر كدامين كس فرود آيد.
كه اگرچه ميدان دار هر ميدانيد،
نه كسي را به صداقت ياريد
نه كسي را به صراحت دشمن مي داريد.
از كدامين فرقه ايد؟
بگوئيد،
شما كه پرستار انسان بازمي نمائيد!-
كدامين داغ
بر چهره خاك
از دستكار شماست؟
يا كدامين حجره اين مدرسه؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------

از قفس


در مرز نگاه من
از هر سو
ديوارها
بلند،
ديوارها
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
و سعادتمندي
و حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه
مشبّكند،
و ديوارها و نگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟

---------------------------------------------------------------------------------------------

مرثيه


راه
در سكوت خشم
به جلو خزيد
و در قلب هر رهگذر
غنچه پژمردگي شكفت:
((-برادرهاي يك بطن!
  يك آفتاب ديگر را
  پيش از طلوع روز بزرگش
  خاموش
  كرده اند!))
و لالاي مادران
بر گاهواره هاي جنبان افسانه
پرپر شد:
((-ده سال شكفت و
  باغش باز
  غنچه بود.
  پايش را
  چون نهالي
  در باغ هاي آهن يك كند
  كاشتند.
  به زندان گلخانه يي
  قلب سرخ ستاره ئيش را
  محبوس داشتند
  مانند دانه يي.
  و از غنچه او خورشيدي شكفت
  تا
  طلوع نكرده
  بخسبد
  چرا كه ستاره بنفشي طالع مي شد
  از خورشيد هزاران هزار غنچه
  چنو.
  و سرود مادران را شنيد
  كه بر گهواره هاي جنبان
  دعا مي خوانند
  و كودكان را بيدار مي كنند
  تا به ستاره ئي كه طالع مي شود
  و مزرعه بردگان را روشن مي كند
  سلام
  بگويند
  و دعا و درود را شنيد
  از مادران و
  از شيرخوارگان
  و ناشكفته
  در جامه غنچه ي خود
  غروب كرد
  تا خون آفتاب هاي قلب دهسالهاش
  ستاره ارغواني را
  پر نورتر كند.))
وقتي كه نخستين باران پاييز
عطش زمين خاكستر را نوشيد
و پنجره بزرگ آفتاب ارغواني
به مزرعه بردگان گشود
تا آفتابگردان هاي پيشرس بپاخيزند،-
((-برادرهاي همتصوير!
   براي يك آفتاب ديگر
   پيش از طلوع روز بزرگش
   گريستيم.))

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كتاب دشنه در ديس ( احمد شاملو )

 كتاب دشنه در ديس

سميرمي

از كوچه سرپوشيده
سواري
بر تسمه‌ بند قرابينش
برق هر سكه
ستاره‌ئي
بالاي خرمني
در شب بي‌نسيم
در شب ايلاتي عشقي
چار سوار از تنگ دراومد
چار تفنگ بر دوش
دختر از مهتابي نظاره مي‌كند
و از عبور سوار
خاطره‌ئي
همچون داغ خاطره‌ئي
همچون داغ خاموش زخمي
چارتا ماديون پشت مسجد
چار جنازه پشت‌شون

----------------------------------------------------------------------------------------------

سپيده دم


به هزار زبان
ولوله بود
بيداري
 از افق به افق مي‌گذشت
و هم چنان كه آواز دوردست گردونه آفتاب
نزديك مي‌شد
ولوله پراكنده
شكل مي‌گرفت
تا يكپارچه
به سرودي روشن بدل شود
پيشبازان
تسبيح‌گوي
به مطلع آفتاب مي‌رفتند
ومن
خاموش و بي‌خويش
با خلوت ايوان چوبين
بيگانه مي‌شدم

---------------------------------------------------------------------------------------------------

هنوز در فكر آن كلاغم...


 هنوز در فكر آن كلاغم در دره‌هاي يوش
باغيچي سياهش
برزردي برشته گندمزار
با خش خشي مضاعف
از آسمان كاغذي مات
قوسي بريد كج
ورو به كوه نزديك
با غار غار خشك گلويش
 چيزي گفت
كه كوه بي‌حوصله
در زل آفتاب
تاديرگاهي آن را با حيرت
در كله‌هاي سنگي‌شان
تكرار مي‌كردند
گاهي سوال مي‌كنم از خود كه
يك كلاغ
با حضور قاطع بي‌تخفيف
وقتي
صلوه ظهر
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردي برشته گندمزاري بال مي‌‌كشد
تا از فراز چند سپيدار بگذرد
با آنخروش وخشم
چه دارد بگويد
با كوه‌هاي پير
كاين عابدان خسته خوابالود
در نيمروز تابستاني
تا ديرگاه  آن را با هم
تكرار كنند؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------

زبان ديگر


مگو
كلام
بي‌چيز و نارساست 
بانگ اذان
خالي نوميد را مرثيه مي‌گويد،-
(ويل للمكذبين)
به نمادي رياضت قناعت كن
قلندرانه به هوئي
همچنان كه تو
ابلاغ ژرف محبت
و سرخي
حرمتي
كه نمازش مي‌بري.
از كلامت باز داشتند
آن چنان كه كودك را
 از بازيچه
و بر گرده خاموش مفاهيم از تاراج معابدي باز مي‌آيند
كه نماز آخرين را
به زيارت مي‌رفتيم
چه گونه با كلماتي سخن بايد گفت كه‌شان به زباله‌دان افنكنده‌اند
با چر كتابي
از سپيدي
از آنگونه كه شاعران
با ظلمات بي‌عدالت مرگ خويش از آفتاب سخن گفتند

--------------------------------------------------------------------------------------------------

گفتي كه باد مرده ست


گفتي كه:
((باد،مرده‌ست!
از جاي برنكنده يكي سقف رازپوش
بر آسياب خون،
نشكسته در به قلعه بيداد،
بر خاك نفكنديده يكي كاخ
باژگون
مرده‌ست باد!))
گفتي:
((بر تيزه‌هاي كوه
با پيكرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!))
تو بارها و بارها
با زندگي‌ت
شرمساري
از مردگان كشيده‌ئي.
(اين را،من
همچون تبي
 - درست
هم چون تبي كه خون به رگم خشك مي‌كند
احساس كرده‌ام.)
وقتي كه بي‌اميد و پريشان
گفتي:
((-مرده‌ست باد!
بر تيزه‌هاي كوه
با پيكره كشيده به خونش
افسرده است باد!))-
آنان كه سهم‌شان را از باد
با دوستاقبان معاوضه كردند
در دخمه‌هاي تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با كبر دردشان:
.  .  .  .  .  .  .  .  .
(آنان
ايمان‌شان
ملاطي
از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)
گفتند:
((-باد زنده‌ست،
بيدار كار خويش
هشيار كار خويش!))
گفتي:
((-نه!مرده
باد!
زخمي عظيم مهلك
از كوه خورده
باد!))
تو بارها و بارها
با زندگي‌ت
شرمساري
از مردگان كشيده‌ئي،
اين را من
همچون تبي كه خون به رگم خشك مي‌كند
احساس كرده‌ام.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

در شب...


فردا تمام را سخن از او بود.-
گفتند:
((-بر زمينه تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تازمان درازي
جز جنگ جنگ لخت ركابش بر آهن سگك تنگ اسب او
و تيك وتاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.))
تنها،يكي دو تني گفتند:
((-در شگفت
از هيبت سكوت به ناهنگام،
انبوه ظلمتي متفكر را كه مي‌گذشته است
و اسب خسته‌ئي را از دنبال
مي‌كشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديده‌اند،
و سگ‌ها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيده‌اند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش بسته‌ست
كه آواز رويش نگران جوانه‌ها
بر توسه‌هاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوش‌ها نشسته‌ست!))
يادش به خير مادرم!
از پيش
در جهد بود دائم، تا واژگون كند
ديوار اندهي كه، خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث مي‌كند.-
خنديد و زير لب گفت:
((-اين جور وقت‌ها‌ست
كه مرگ
از وظيفه بي‌حاصلش
ملال
احساس مي‌كند!))

------------------------------------------------------------------------------------------------

خطابه تدفين


غافلان
همسازند
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد
همساز
سايه سانانند
محتاج
در مرزهاي آفتاب
در هيئت زندگان
مردگانند
وينان
دل به دريا افكنانند
به پاي دارنده آتشها
زندگاني
 دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند
كه تباهي از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سر افكنده مي گذرد
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشانها
شعبده بازان لبخند در شبكلاه درد
با جا پائي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان
در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند
و مي ميرند…

---------------------------------------------------------------------------------------------------

ترانه بزرگترين آرزو


آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند
كوچك
همچون گلوگاه پرنده‌ئي،
هيچ كجا ديواري فروريخته بر جاي نمي‌ماند.
ساليان بسيار نمي‌بايست
دريافتن را
كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني است
كه حضور انسان
آباداني است.
هم چون زخمي
همه عمر
خونابه چكيده
هم چون زخمي
همه عمر
به دردي خشك تپنده،
به نعره‌ئي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده،-
غياب بزرگ چنين بود
سرگذشت ويرانه چنين بود.
آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند
كوچك
كوچك‌تر حتّي
از گلوگاه يكي پرنده!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

شكاف


زاده شدن
بر نيزه تاريك
همچون ميلاد گشاده زخمي
سفر يگانه فرصت را
سراسر
در سلسله پيمودن
بر شعله خويش
سوختن
تا جرقه واپسين
بر شعله خرمني
كه در خاك راهش
يافته‌اند
بردگان
اين چنين
اين چنين سرخ و لوند
بر خاربوته خون
شكفتن
وينچنينگردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
گذشتن
وراه را تا غايت نفرت
بريدن   
آه از كه سخن ميگويم
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند

--------------------------------------------------------------------------------------------------

ترانه آبي


قيلوله ناگزير
در طاق طاقي حوضخانه
تا سال‌ها بعد
آبي را
مفهومي از وطن دهد
اميرزاده‌ئي تنها
با تكرار چشم‌هاي با تلخش
در هزار آينه شش ‌گوش كاشي
لالاي نجواوار فواره‌ئي خرد
كه بر خواب آلوده اطلسي‌ها
مي گذشت
تا سال‌ها بعد
آبي را
مفهومي
ناگاه
از وطن دهد
اميرزاده‌ئي تنها
با تكرار چشم‌هاي بادام تلخش
در هزار آينه شش گوش كاشي
روز
بر نوك پنجه مي‌گذشت
از نيزه‌هاي سوزان نقره
به كج‌ترين سايه
تا سال‌ها بعد  
تكرر آبي را
عاشقانه
مفهومي از وطن دهد
طاق طاقي‌هاي قيلوله
ونجواي خوابالوده فواره‌ئي مردد
بر سكوت اطلسي‌هاي تشنه
وتكرار ناباور هزاران بادام تلخ
در هزار آينه شش گوش كاشي
سال‌ها بعد   
سال‌ها بعد
به نيمروزي گرم
ناگاه
خاطره دوردست حوضخانه
آه اميرزاده كاشي‌ها
با اشك‌هاي آبيت

-------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


زيباترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوي تو مي‌آيند،
و از شكوهمندي ياس‌انگيزش
پرواز شامگاهي درناها را
پنداري
يكسر به سوي ماه است.
زنگار خورده باشد و بي‌حاصل
هر چند
از ديرباز
آن چنگ تيز پاسخ احساس
در قعر جان تو،-
پرواز شامگاهي درناها
و بازگشت بادها
در گور خاطر تو
غباري
از سنگي مي‌روبد،
چيز نهفته‌ئي‌ت مي‌آموزد:
چيزي كه أي بسا مي‌دانسته‌ئي،
چيزي كه
بي‌گمان
به زمان‌هاي دور دست
مي دانسته‌ئي.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پريدن


رها شدن بر گرده باد است و
با بي‌ثباتي سيماب و ار هوا برآمدن
به اعتماد استقامت بال‌هاي خويش؛
ورنه مساله‌ئي نيست:
پرنده نوپرواز
برآسمان بلند
سرانجام
پر باز مي‌كند.
جهان عبوس را به قواره همّت خود بريدن است،
آزادگي را به شهامت آزمودن است و
رهائي را اقبال كردن
حتي اگر زندان
پناه ايمن آشيانه است
و گرم جاي بي‌خيال سينه مادر،
حتي اگر زندان
بالش گرمي است
از بافه عنكبوت و تارك پيله.
رهائي را شايسته بودن است
حتي اگر رهائي
دام باشه و قرقي است
يا معبر پر درد پيكاني
از كماني؛
و گرنه مساله‌ئي نيست:
پرنده نوپرواز
بر آسمان بلند
سرانجام
پر باز مي‌كند.

----------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


شانه‌ات مجابم مي‌كند
در بستري كه عشق
تشنگي‌ست
زلال شانه‌هايت
همچنانم عطش مي‌دهد
در بستري كه عشق
مجابش كرده است

----------------------------------------------------------------------------------------------

باران


تارهاي بي‌كوك و
كمان باد و لنگار
          باران را
         گو بي‌آهنگ ببار!
غبارآلوده،از جهان
تصويري باژگونه در آبگينه بي‌قرار
         باران را
        گو بي‌مقصود ببار!
لبخند بي‌صداي صد هزار حباب
در فرار
        باران را
       گو به ريشخند ببار!
چون تارها كشيده و كمانكش باد آزمودهتر شود
و نجواي بي‌كوك به ملال انجامد،
باران را رها كن و
خاك را بگذار
تا با همه گلويش
سبز بخواند
        باران را اكنون
       گو بازيگوشانه ببار!


-------------------------------------------------------------------------------------------

از منظر


در دل  مه
لنگان
زارعي شكسته مي‌گذرد
پاي درپاي سگي
گامي گاه در پس و
گاه گامي در پيش
وضوح و مه
در مرز ويراني
در جدالند
با تو در اين لكه قانع آفتاب اما
مرا
پرواي زمان نيست
خسته
با كولباري ازياد اما
بي گوشه بامي بر سر
ديگر بار
اما اكنون بر چار راه زمان ايستاده‌ايم
و آنجا كه بادها را انديشه فريبي در سر نيست
به راهي كه هر خروس بادنمادت اشارت مي‌دهد
باور كن
كوچه ما تنگ نيست
شادمانه باش
وشاهزاده ما
از منظر تمامي آزادي‌ها مي‌گذرد!

------------------------------------------------------------------------------------------------

فراقي


چه بي‌تابانه مي‌خواهمت أي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بي‌تابانه تو را طلب مي‌كنم
بر پشت سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست.
وفاصله
تجربه‌ئي بيهوده است .
بوي پيراهنت
اين جا
واكنون .-
كوه در فاصله
سردند
دست
دركوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را مي‌جويد.
و به راه انديشيدن
ياس را
رج مي‌زند
بي نجواي انگشتانت
فقط
و جهان از هر سلامي خالي است

-------------------------------------------------------------------------------------------------

ضيافت


      راوي
اما
تنها
يكي خنجر كج بر سفره سور
در ديس بزرگ بدلچيني.

     ميزبان
سروران من!سروران من!
جدا بي‌تعارف!

     راوي
ميهمانان را
غلامان
از ميناهاي عتيق
زهر در جام مي‌كنند.
لبخندشان
لاله و تزوير است.
انعام را
به طلب
دامن فراز كرده‌اند
كه مرگ بي‌دردسر
تقديم مي‌كنند.
مردگان را به رف‌ها چيده‌اند
زندگان را به يخدان‌ها.
گرد
بر سفره سور
ما در چهره‌هاي بي‌خون همكاسگان مي‌نگريم:
شگفتا!
ما
كيانيم؟-
نه بر رف چيدگانيم كز مردگانيم
نه از صندوقيانيم كز زندگانيم؛
تنها
در گاه خونين و فرش خونالوده شهادت مي‌دهد
كه برهنه‌پاي
بر جادّه‌ئي از شمشير گذشته‌‌ايم

     مدعيان
… كه بر سفره فرود آئيد؟
زنان را به زردابه درد
مطلا كرده‌اند!

     دلقك
باغ
بي‌تنديس فرشتگان
زيبائي ناتمامي‌ست!
                                           خنده‌هاي ريشخندآميز
     ولگرد
  شتابان نزديك و به همان سرعت دور مي‌شود
گزمه‌ها قدّيسانند
گزمه‌ها قدّيسانند
گزمه‌ها قدّيسانند
گزمه‌ها قدّ-
                                        قطع با صداي گلوله
  سكوت ممتد.
  طبل و سنج عزاداران از خيلي دور.
  صداي قدم‌هاي عزاداران كه به آهستگي در حركتند، در زمينه خطبه مداح.
  صداي سنج و طبل گه‌گاه بسيار ضعيف شنيده مي‌‌شود.
    
    مداح
                                    سنگين و حماسي
با طنين سرودي خوش بدرقه‌اش كنيد
كه شيطان
فرشته برتر بود
مجاور وهمدم.
هراس به خود نگذاشت
اگر چه بال‌هايش جاودانگيش بود،
فرياد كرد (( نه ))
اگر‌چه مي‌دانست
اين
غريو نوميدانه مرغي شكسته‌پر است
كه سقوط مي‌كند.
شرمسار خود نبود و
سرافكنده
در پناه سرد سايه‌ها نگذشت:
راهش در آفتاب بود
اگرچند مي‌گداخت
و طعم خون و گدازه مس داشت؛
و گردن‌افراشته،
هرچند
آن كه سر به گريبان دركشد
از دشنام كبود دار
ايمن است.
     
     راوي
                                   با همان لحن
گفتندش:
((-چنان باشد
كه آواز كرّك را
انكار كني
و زمزمه آبي را
كه در رهايي مي‌سرايد.))

     ولگرد
ليكن اين خرد نمودن
حقيقت عظيم جهان است.
و عظمت هر خورشيد
در مهجوري چشم
خردي اختر مي‌نمايد،
و ماه
ناخن كاغذين كودكي
كه نخستين بار
سكه‌ئيش به مشت اندر نهاده‌اند
تا به مقراضش
بچينند.
ماه
ناخن كوچك
و تكشاهي سيمين فريب!-
اما آنكو بپذيرد
خويشتن را انكار كرده است.
اين تاج نيست كز ميان دو شير برداري،
بوسه بر كاكل خورشيد است
كه جانب را مي‌طلبد
و خاكستر استخوانت
شيربهاي آن است.

    مداح
زنان
عشق‌ها را آورده بودند،
اندام هاي‌شان
از حرارت پذيرفتن و پروردن
تبدار مي‌نمود،
طلب
از كمرگاه‌هاشان زبانه مي‌كشيد
و غايت زيبايي
بر عرياني‌شان
جامه عصمت بود.

     زنان عاشق
                                     با خود در نوحه
ريشه
فروترين ريشه
از دل خاك ندا داد:
((- عطر دورترين غنچه
مي‌بايد
عسل شود!))

     مداح
مادران
در طلب شما
عشق‌هاي از ياد رفته را بازآفريده‌اند،
كه خون شما
تجربه‌ييسربلند بوده است.

     مادران
ريشه،فروترين ريشه
از دل خاك
ندا داد:
((- عطر دورترين غنچه
مي‌بايد عسل شود!))
آه،فرزندان!
فرزندان گرم و كوچك خاك:
((-كه بي‌گناه مرده‌ايد
تا غرفه‌هاي بهشت را
بر والدان خويش
دربگشاييد!))
ما آن غرفه را هم‌اكنونبه چشم مي‌بينيم
بر زمين و،نه در سراب لرزان بهشتي فريبناك،
با ديوارهاي آهن و
سايه‌هاي سنگ
و در پناه درختاني
سايه‌گستر
كه عطر گياهيش يادآور خون شماست
كه در ريشه‌هاي ايماني عميق
مي‌گذرد.

    مداح
مردان از راهكوره‌هاي سبز
به زير مي‌آيند.
عشق را چونان خزه‌يي
كه بر صخره
ناگزير است
بر پيكره‌هاي خويش مي‌آرند.
و زخم را بر سينه‌هاي‌شان.
چشمان‌شان عاطفه و نفرت است
و دندان‌هاي اراده خندان‌شان
دشنه معلق ماه است
در شب راهزن.
از انبوهي عبوس
به سياهي
نقبي سرد مي‌برند
(آن جا كه آلش و افرا بيهوده رسته است
و رستن
وظيفه‌يي‌ست
كه خاك
خميازه‌كشان انجام مي‌دهد
اگر چند آفتاب
با تيغ برّاقش
هر صبح
بند ناف گياهي نورسته را قطع مي‌كند؛
و به روزگاري
كه شرف
ندرتي‌ست
بهت‌انگيز
كه نه آسايش خفتگان
كه سكون مردگان را
آشفته مي‌كند.)

     خطيب
پيامگ


----------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


يله
بر نازكاي چمن
رها شده باشي
پا در خنكاي شوخ چشمه‌ئي،
و زنجره
زنجيره بلورين صدايش را ببافد.
در تجرّد شب
واپسين وحشت جانت
ناآگاهي از سرنوشت ستاره باشد،
غم سنگينت
تلخي ساقه علفي كه به دندان مي‌فشري.
هم‌چون حبابي ناپايدار
تصوير كامل گنبد آسمان باشي
و روئينه
به جادوئي كه اسفنديار.
مسير سوزان شهابي
خطّ رحيل به چشمت زند،
و در ايمن‌تر كنج گمانت
به خيال سست يكي تلنگر
آبگينه عمرت
خاموشي
درهم شكند.

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كتاب شكفتن در مه ( احمد شاملو )

كتاب شكفتن در مه

نامه


بدان زمان كه شود تيره روزگار،پدر!
سراب و هستو روشن شود به پيش نظر.
مرا – به جان تو – از دير باز مي‌‌‌ديدم
كه روز تجربه از ياد مي‌بري يكسر
سلاح مردمي از دست مي‌‌گذاري باز
به دل نماند هيچت ز رادمردي اثر
مرا به عدو مانده‌أي به كام عدو
بدان اميد كه رادي نهم زدست مگر؟
نه گفته بودم صد ره كه نان ونور،مرا
گر از طريق بپيچم شراب باد و شرر!
كنون من ايدر در حبس و بند خصم نيم
كه بند بگسلد از پاي من بخواهم اگر.
به سايه دستي بندم ز پاي بگشايد
به سايه دستي برداردم كلون از در.
من از بلندي ايمان خويش ماندم
در اين بلند كه سيمرغ را بريزد پر.
چه درد اگر تو به خود مي‌زني به درد انگشت؟
چه سجن اگر تو به خود مي‌كني به سجن مقر؟
به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك
برآورند ز اعماق آب تيره درر
به نيز شنيدي كه رفت و در ظلمت
كنار چشمه جاويد جست اسكندر
هم اين ترانه شنفتي كه حق و جاه كسان
نمي‌دهند كسان را به تخت و در بستر.
نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم
كه پستي آمد ازاين بركشيده با من بر.
چو گاه رفعتم از رفعتي نصيب نبود
كنون چه مويم كه افتاده‌ام به پست اندر؟
مرا حكايت پير ار و پار پنداري
زياد رفته كه با ما نه خشك بود نه تر؟
نه جخ شباهت‌مان با درخت باروري
كه يك بدان سال افتاده از ثمر ديگر،
كه ساليان دراز است كاين حكايت فقر
حكايتي‌ست كه تكرار مي‌شود به كرر.
نه فقر،باش بگويمت چيست تا داني:
وقيحمايه درختي كه مي‌شكوفد بر
در آن وقاحت شورابه، كز خجالت آب
به تنگبالي بر خاك تن زند آذر!
تو هم به پرده مائي پدر.مگردان راه
مكن نواي غريبانه سر به زير و زبر.
چه‌ت اوفتاده؟كه مي‌ترسي ار گشائي چشم
تو را مس آيد رؤياي پر تلالؤ زر؟
چه‌ت اوفتاده؟كه مي‌ترسي ار به خود جنبي
ز عرش شعله درافتي به فرش خاكستر؟
به وحشتي كه بيفتي ز تخت چوبي خويش
به خاك ريزدت احجار كاغذين افسر؟
تو را كه كسوت زرتار زرپرستي نيست
كلاه خويش پرستي چه مي‌نهي بر سر ؟
ترا كه پايه بر آب است و كارمايه خراب
چه پي فكندن در سيلبار اين بندر؟
تو كز معامله جز باد دستگيرت نيست
حديث باد‌فروشان چه مي‌كني باور؟
حكايتي عجب است اين! نديده‌أي كه چه‌سان
به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر؟
چراغ علم نديدي به هر كجا كشتند
زدند آتش هر كجا به نامه و دفتر؟
زمين ز خون رفيقان من خضاب گرفت
چنين سردي در سرخي شفق منگر!
يكي به دفتر مشرق ببين پدر،كه نبشت
به هر صحيفه سرودي ز فتح تازه بشر!
بدان زمان كه.  .  .  .  .  .  .  .  .
مرا تو درس فرومايه بودن آموزي
كه توبه‌نامه نويسم به كام دشمن بر؟
نجات تن را زنجير روح خويش كنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح تابان برتابم – أي دريغا –روي
به شام تيره روي در سفر سپارم سر؟
نجات تن را زنجير روح خويش كنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح تابان برتابم – أي دريغا –روي
به شام تيره روي در سفر سپارم سر؟
قباي ديبه به مسكوك قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وانگهي خرم جل خر؟
مرا به پند فرومايه جان خود مگزاي
كه تفته نايدم آهن بدين حقير آذر:
تو راه راحت جان گير و مقام مصاف
تو راه امن و امان گير و من طريق خطر!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

كه زندان مرا بارو مباد...


كه زندان مرا بارو مباد
جز پوستي كه بر استخوانم.
باروئي آري،
اما
گرد بر گرد جهان
نه فراگرد تنهائي جانم.
آه
آرزو! آرزو!
پيازينه پوستوار حصاري
كه با خلوت خويش چون به خالي بنشينم
هفت دربازه فرازآيد
بر نياز و تعلق جان.
فروبسته باد
آري فروبسته باد و
فرو بسته‌تر،
و با دربازه
هفت قفل آهنجوش گران!
آه
آرزو!آرزو!

---------------------------------------------------------------------------------------------

فصل ديگر


بي آن كه ديده بيند،
در باغ
احساس مي‌توان كرد
در طرح پيچ پيچ مخالفسراي باد
ياس موقرانه برگي كه
بي‌شتاب
بر خاك مي‌نشيند.
بر شيشه‌هاي پنجره
آشوب شبنم است.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآئي و در خويش بنگري.
با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست،
تا هيمه خاك سرد بكاوي
در
رؤياي اخگري.
اين،فصل ديگري‌ست
كه سرمايش
از درون
درك صريح زيبائي را
پيچيده مي‌كند.
يادش به خير پائيز
با آن
توفان رنگ و رنگ
كه بر پا
درديده مي‌كند!
هم برقرار منقل ارزيز آفتاب،
خاموش نيست كوره
چو ديسال:
خاموش
خود
منم!
مطلب از اين قرار است:
چيزي فسرده است و نمي‌سوزد
امسال
در سينه
در تنم!

--------------------------------------------------------------------------------------------------

عقوبت


ميوه بر شاخه شدم
سنگپاره در كف كودك.
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتنم
چنين كه
دست تطاول به خود گشاده
منم!
بالا بلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسي ابر
قدم بردار.
از هجوم پرنده بي‌پناهي
چون به خانه بازآيم
پيش از آن كه دربگشايم
بر تختگاه ايوان
جلوه‌ئي كن
با رخساري كه باران و زمزمه است
چنان كن كه مجالي اندك را درخور است،
كه تبردار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست.
كه گفته است
من آخرين بازمانده فرزانگان زمينم؟-
من آن غول زيبايم كه در استواي شب ايستاده است
غريق زلالي همه آب‌هاي جهان،
و چشم‌انداز شيطنتش
خاستگاه ستاره‌ئي‌ست.
در انتهاي زمينم كومه‌ئي هست،-
آن جا كه
پا در جائي خاك
همچون رقص سراب
بر فريب عطش
تكيه مي‌كند.
در مفصل انسان و خدا
آري
در مفصل خاك و پوكم كومه‌ئي نااستوار است،
و بادي كه بر لجّه تاريك مي‌گذرد
بر ايوان بي‌رونق سردم
جاروب مي‌كشد.
.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .
خانه من در انتهاي جهان
در مفصل خاك و
پوك.
با ما گفته بودند:
(( آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت،
ليكن به خاطر آن
عقوبتي جانفرساي را
تحمل مي‌بايدتان كرد.))
عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم
آري
كه كلام مقدس‌مان
باري
از خاطر
گريخت!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

صبوحي


به پرواز
شك كرده بودم
به هنگامي كه شانه‌هايم
از توان سنگين بال
خميده بود،
و در پاكبازي معصومانه گرگ وميش
شبكور گرسنه چشم حريص
بال مي‌زد.
به پرواز
شك كرده بودم من.
سحرگاهان
سحر شيري رنگي نام بزرگ
در تجلي بود.
با مريمي كه مي‌شكفت گفتم ((شوق ديدار خدايت هست؟))
بي كه به پاسخ آوائي برآورد
خستگي باززادن را
به خوابي سنگين
فروشد
همچنان
كه تجلّي ساحرانه نام بزرگ
و شك
بر شانه‌هاي خميده‌ام
جاي‌نشين سنگيني توانمند بالي شد
كه ديگر بارش
به پرواز
احساس نيازي
نبود.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود براي مرد روشن كه به سايه رفت


قناعت‌وار
تكيده بود
باريك وبلند
چون پيامي دشوار
در لغتي
با چشماني
از سؤال و
عسل
و رخساري برتافته
از حقيقت و
باد.
مردي با گردش آب
مردي مختصر
كه خلاصه خود بود.
خرخاكي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند.
پيش از آن كه خشم صاعقه خاكسترش كند
تسمه از گرده گاو توفان كشيده بود.
آزمون ايمان‌هاي كهن را
بر قفل معجرهاي عتيق
دندان فرسوده بود.
بر پرت افتاده‌ترين راه‌ها
پوزار كشيده بود
رهگذري نامنتظر
كه هر بيشه و هر پل آوازش را مي‌شناخت.
جاده‌ها با خاطره قدم‌هاي تو بيدار مي‌مانند
كه روز را پيشباز مي‌رفتي،
هر چند
سپيده
تو را
از آن پيشتر دميد
كه خروسان
بانگ سحر كنند.
مرغي در بال‌هايش شكفت
زني در پستان هايش
باغي در درختش.
ما در عتاب تو مي‌شكوفيم
در شتاب
ما در كتاب تو مي‌شكوفيم
در دفاع از لبخند تو
كه يقين است و باور است.
دريا به جرعه‌يي كه تو از چاه خورده‌أي حسادت مي‌كند.

------------------------------------------------------------------------------------------------

رستگاران


در غريو سنگين ماشين‌ها و اختلاط اذان و جاز
آواز قمري كوچكي را
شنيدم،
چنان كه از پس پرده‌ئي آميزه ابر و دود
تابش تك ستاره‌ئي.
آن جا كه گنهكاران
با ميراث كمرشكن معصوميت خويش
بر درگاه بلند
پيشاني درد
بر آستانه مي‌نهند
و باران بي‌حاصل اشك
بر خاك،
و رهائي و رستگاري را
از چارسوي بسيط زمين
پاي در زنجير و گمكرده راه مي‌آيند،
گوش بر هييت توفاني فريادهاي نياز و اذكار بي‌سخاوت بسته
دو قمري
بر كنگره سرد
دانه در دهان يكديگر مي‌گذارند
و عشق
بر گرد ايشان
حصاري ديگر است.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پدر و فرزندان


هستي
بر سطح مي‌گذشت
غريبانه
موج‌‌وار
دادش در جيب و
بيدادش بر كف
كه ناموس و قانون است اين.
زندگي
خاموشي و نشخوار بود و
گورزاد ظلمت‌ها بودن
(اگر سر آن نداشتي
كه به آتش قرابينه
روشن شوي!)
كه درك
در آن كتابت تصويري
دو چشم بود
به كهنه پاره‌ئي بر‌بسته
(كه محكومان را
از ديرباز
چنين بردار كرده‌اند).
چشمان پدرم
اشك را نشناختند
چرا كه جهان را هرگز
با تصور آفتاب
تصوير نكرده بود.
مي‌گفت(( عاري)) و
خود نمي‌دانست.
فرزندان گفتند(( نع! ))
ديري به انتظار نشستند
از آسمان سرودي بر نيامد-
غلاده‌هاشان
بي‌گفتار
ترانه‌ئي آغاز كرد
و تاريخ
توالي فاجعه شد.

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كتاب ققنوس در باران ( احمد شاملو )

كتاب ققنوس در باران

...


چه راه دور!
چه راه دور بي‌پايان!
چه راه لنگ!
نفس با خستگي در جنگ
من با خويش
پا با سنگ!
چه راه دور
چه پاي لنگ!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

نقش


نقش
دريچه:
حسرتي
نگاهي و
آهي.
هيه رو گليف نگاهي ديگرست
در چشم به راهي.
و بي‌اختياري آهي ديگرست
از پس آهي.
و چشمي است-راه كشيده،به حسرت-
به دنبال تشييع مسكينانه تابوتي
از برابر مرد كومائي
دريچه:
حسرتي
نگاهي و
آهي.

------------------------------------------------------------------------------------------

مرگ ناصري


با آوازي يكدست،
يكدست
دنباله چوبين بار
در قفايش
خطي سنگين و مرتعش
بر خاك مي‌كشيد.

((-تاج خاري بر سرش بگذاريد!))

و آواز دراز دنباله بار
در هذيان دردش
يكدست
رشته‌ئي آتشين
مي‌رشت.

((-شتاب كن ناصري،شتاب كن!))

از رحمي كه در جان خويش يافت
سبك شد
و چونان قوئي
مغرور
در زلالي خويشتن نگريست

((-تازيانه‌اش بزنيد!))

رشته چرمباف
فرودآمد،
و ريسمان بي‌انتهاي سرخ
در طول خويش
از گرهي بزرك
برگذشت.

((-شتاب كن ناصري،شتاب كن!))

از صف غوغاي تماشائيان
العازر
گام‌زنان راه خود گرفت
دست‌ها
در پس پشت
به هم درافكند،
و جانش را از آزار گران ديني گزنده
آزاد يافت:

((-مگر خود نمي‌خواست،ورنه مي‌توانست!))

آسمان كوتاه
به سنگيني
بر آواز رو در خاموشي رحم
فروافتاد.
سوگواران
به خاكپشته برشدند
و خورشيد و ماه
بهم
برآمد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

مجله كوچك


آه،تو مي‌داني
مي‌داني كه مرا
سر باز گفتن بسياري حرف‌هاست
هنگامي كه كودكان
در پس ديوار باغ
با سكه‌هاي فرسوده
بازي كهنه زندگي را
آماده مي‌شوند
مي‌داني
تو مي‌داني
كه مرا
سر بازگفتن كدامين سخن است
از كدامين درد.
دوره‌هاي مجله كوچك-
كارنامه بردگي
با جلد زركوبش…
أي دريغ!أي دريغ
كه فقر
چه به آساني احتضار فضيلت است
به هنگامي
تو را
از بودن و ماندن
گزير نيست.
ماندن
 - آري !-
و اندوه خويشتن را
شامگاهان
به چاهساري متروك
در سپردن،
فرياد رد خود را
در نعره توفان
رها كردن،
و زاري جان بي‌قرار را
با هياهوي باران
درآميختن.
ماندن
آري
ماندن
و به تماشا نشستن
آري
به تماشا نشستن
دروغ را
كه عمر
چه شاهانه مي‌گذرد
به شهري كه
ريا را
پنهان نمي‌كنند
و صداقت همشهريان
تنها
در همين است.
به هنگامي كه همجنس‌بازان و قصابان
بر سر تقسيم لاشه
خنجر به گلوي يكديگر نهادند
من جنازه خود را بر دوش داشتم
و خسته و نوميد
گورستاني مي‌جستم.
كارنامه من
(( كارنامه بردگي ))
بود:
دوره‌هاي مجله كوچك
با جلد زركوبش!
دريغا كه فقر
ممنوع ماندن است
از توانائي‌ها
به هيات محكوميتي؛-
ورنه،حديث به هر گامي
ستاره‌ها را
درنوشتن.
ورنه حديث شادي و
از كهكشان‌ها
برگذشتن،
لبخنده و
از جرقه هر دندان
آفتابي زادن.
صبح پائيزي
در رسيده بود
با بوي گرسنگي
در رهگذرها
و مجله كوچك
در دست‌ها
با جلد طلاكوبش.
لوطي و قصاب
بر سر واپسين كفاره مردن خلق
دست و گريبان بودند و
مرا
به خفّت از خويش
تاب نظركردن در آئينه نبود:
احساس مي‌كردم كه هر دينار
نه مزد شرافتمندانه كار.
كه به رشوت
لقمه‌ئي است گلوگير
تا فرياد برنيارم
از رنجي كه مي‌برم
از دردي كه مي‌كشم.
ماندن به ناگزير و
به ناگزيري
به تماشا نشستن
كه روتاتيف‌ها
چگونه
بزرگ‌ترين دروغ ها را
به لقمه‌هائي بس كوچك
مبدل مي‌كنند.
و دم فرو بستن- آري –
به هنگامي كه سكوت
تنها،نشانه قبول و رضايت است.
دريغا كه فقر
چه به آساني
احتضار فضيلت است
به هنگامي كه تو را
از بودن و ماندن
چاره نيست؛
بودن و ماندن
و رضا و پذيرش.
در پس ديوار باغ
كودكان
با سكه‌هاي كهنه بسوده
بازي زندگي را
آماده مي‌شوند…
آه،تو مي‌داني
مي‌داني كه مرا
سر باز گفتن كدامين سخن است
از كدامين درد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

سه سرود براي آفتاب


       1
     شبانه
اعترافي طولانيست شب اعترافي طولانيست
فريادي براي رهائيست شب فريادي براي رهائيست
و فريادي
براي بند.
شب اعترافي طولانيست.
اگر نخستين شب زندان است
يا شام واپسين
-تا آفتاب ديگر را
در چهار راه‌ها فرايادآري
يا خود به حلقه دارش از خاطر
ببري-،
فريادي بي‌‌انتهاست شب فريادي بي‌انتهاست
فريادي از نوميدي فريادي از اميد،
فريادي براي رهائيست شب فريادي براي بند.
شب
فريادي طولانيست.

       2
    چلچلي
من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام.
پاي در پاي آفتابي بي‌مصرف
كه پيمانه مي‌كنم
با پيمانه روزهاي خويش كه به چوبين كاسه جذاميان ماننده است،
من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام
من آن مفهوم مجرد را مي‌جويم.
پيمانه‌ها به چهل رسيد و از آن برگذشت.
افسانه‌هاي سر گردانيت
-أي قلب در به در!-
به پايان خويش نزديك مي‌شود.
بي هوده مرگ
به تهديد
چشم مي دراند:
ما به حقيقت ساعت‌ها
شهادت نداده‌ايم
جز به گونه‌ي اين رنج‌ها
كه از عشق‌هاي رنگين آدميان
به نصيب برده‌ايم
چونان خاطره‌ئي هر يك
در ميان نهاده
از نيش خنجري
با درختي.
با اين همه از ياد مبر
كه ما
-من وتو-
انسان را
رعايت كرده‌أيم
( خود اگر
شاهكار خدا بود
يا نبود)،
و عشق را
رعايت كرده‌ايم.
در باران و به شب
به زير دو گوش ما
در فاصله‌ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما
روسبيان
به اعلام حضور خويش
آهنگ‌هاي قديمي را
باسوت
مي‌زنند.
(در برابر كدامين حادثه
آيا
انسان را
ديده‌أي 
با عرق شرم
بر جبينش؟)
آنگاه كه خوش‌تراش‌ترين تن‌ها را به سكه سيمي
توان خريد،
مرا
-دريغا دريغ-
هنگامي كه به كيمياي عشق
احساس نياز
مي‌افتد
همه آن دم است
همه آن دم است.
قلبم را در مجري كهنه‌ئي
پنهان مي‌كنم
در اتاقي كه دريچه‌ئيش
نيست.
از مهتابي
به كوچه تاريك
خم مي‌شوم
و به جاي همه نوميدان
مي‌گريم.
آه
من
حرام شده‌ام!
با اين همه-أي قلب در به در!-
از ياد مبر
كه ما
-من و تو-
عشق را رعايت كرده‌ايم،
از ياد مبر
كه ما
-من و تو-
انسان را
رعايت كرده‌ايم،
خود اگر شاهكار خدا بود
يا نبود.

    3
پس آهواره‌ئي چالاك
بر خاك
جنبيد
تا زمين خسته به سنگيني نفسي بكرد
سخت
سرد.
چشمه‌هاي روشن
بر كوهساران جاري شد.
و سياهي عطشان شب آرام يافت.
و آن چيزها همه
كه از آن پيش
مرگ را
در گودناي خواب
تجربه‌ئي مي‌كردند،
تند و دمدمي
حيات را به احتياط
محكي زدند.
پس به ناگاهان همه با هم بر آغازيدند
و آفتاب
برآمد
و مردگان
به بوي حيات
از بي‌نيازي‌هاي خويشتن آواره شدند.
شهر
هراسان
از خواب آشفته خويش
برآمد
و تكاپوي سيري ناپذير انباشتن را
ز سر گرفت.
انباشتن و
هرچه بيش انباشتن
آري
كه دست تهي را
تنها
بر سر مي‌توان كوفت.
و خورشيد لحظه‌ئي سوزان است،
مغرور و گريزپاي
لحظه مكرر سوزاني‌ست
از هميشه
و در آن دم كه مي‌پنداري
بر ساحل جاودانگي پا بر خاك نهاده‌أي
اين تنگ چشم
از همه وقتي پا در گريزترست.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

سفر


خداي را
مسجد من كجاست
أي ناخداي من
در كدامين جزيره آن آبگير ايمن است
كه راهش
از هفت درياي بي زنهار مي‌گذرد
از تنگناي پيچاپيچ گذشتم
با نخستين شام سفر
كه مزرع سبز آبگوينه بود
وبا كاهش شب
كه پنداري
در تنگه سنگي
جاي خوش‌تر
داشت
به دريايي مرده درآمديم
با آسمان سربي كوتاهش
كه موج و باد را
به سكوني جاودانه
مسخ كرده بود
و آفتابي رطوبت زده
كه در فراخي بي‌تصميمي خويش
سرگرداني مي‌كشد
و در ترديد ميان فرونشستن و برخاستن
به ولنگاري يله بود
ما به سختي در هواي گنديده طاعوني دم مي‌زدم
و عرق‌ريزان
در تلاشي نوميدانه
پپارو مي‌كشيديم
بر پهنه خاموش درياي پوسيده
كه سراسر
پوشيده ز اجسادي‌ست
كه چشمان ايشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
برگشاده است
و از آتش خشمي كه به هر جنبنده در نگاه ايشان است
نيزه‌هاي شكن‌شكن تندر
جستن مي‌كند
و تنگناب‌ها
و دريا‌ها
تنگناب‌ها
و دريا‌هاي ديگر
آن‌گاه به دريائي جوشان در آمديم
با گرداب‌هاي هول
و خرسنگ‌هاي تفته كه خيزاب‌ها
برآن
مي‌جوشيد      
اينك دريا‌ي ابرهاست
اگر عشق نيست
هرگز هيچ آدمي زاده را
تاب سفري اين‌چنين
نيست
چنين گفتي
با لباني كه مدام
پنداري
نام گلي را
تكرار مي‌كنند
و از آن هنگام كه سفر را لنگر بر گرفتيم
اينك كلام تو بود از لباني
كه تكرار بهار و باغ است
و كلام تو در جان من نشست
و من آن را
 حرف
به حرف
باز
گفتم
كلماتي كه عطر دهان تو را داشت
ودر آن دوزخ
كه آب گنديده
دودكنان
برتابه‌هاي تفته‌ي سنگ
مي‌سوخت
رطوبت دهانت را
از هر يكان حرف
چشيدم
و تو به چربدستي
كشتي را
بر درياي دمه خيز جوشان
مي‌گذرانيدي
و كشتي
با سنگيني سيالش
با غژاغژ دگل‌هاي بلند
كه از بار غرور بادبان‌ها
پست مي‌شد
در گذار از ديوارهاي پوك پيچان
به كابوسي مي‌مانست
كه در تبي سنگين مي‌گذرد
 اما چندان كه روز بي‌آفتاب
به زودي نشست
از پس تنگابي كوتاه
راه
به ‌دريايي‌ ديگر برديم
كه به پاكي
گفتي
زنگنان
غم غربت را در كاسه مرجاني آن گريسته‌اند و
من اندوه ايشان را و
تو اندوه مرا
و مسجد من
در جزيره‌ئي‌ست
هم از اين دريا
اما كدامين جزيره نوح من أي نا‌خداي
  من
تو خود آياجست وجوي جزيره را
از فراز كشتي
كبوتري پرواز مي‌دهي
يا به گونه‌ئي ديگر ؟ به راهي ديگر ؟
كه در اين دريابار
همه چيزي
به صداقت
از آب
تا مهتاب گسترده است
و نقره كدر فلس ماهيان
در آب
ماهيي ديگرست در اسماني
باژگونه
در گستره خلوتي ابدي
در جزيره بكري فرود آمديم
گفتي
اينك سفر كه با مقصود فرجاميد
سختينه‌ئي به سر انجامي خوش
و به سجده
من
پيشاني برخاك نهادم
خداي را
نا خداي من
مسجد من كجاست
در كدامين دريا
كدامين جزيره
آن جا كه من از خويش برفتم تا درپاي تو سجده كنم
و مذهبي عتيق را
چونان موميائي شده‌ئي از فراسوهاي قرون
به وردگونه‌ئي
جان بخشم
مسجد من كجاست
با دست‌هاي عاشقت
آن جا
مرا
مزاري بنا كن

--------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگان


گفتند:
((-نمي‌خواهيم
    نمي‌خواهيم
    كه بميريم!))
گفتند:
((-دشمنيد!
    دشمنيد!
    خلقان را دشمنيد!))
چه ساده
چه به سادگي گفتند و
ايشان را
چه ساده
چه به سادگي
كشتند!
و مرگ ايشان
چندان موهن بود و ارزان بود
كه تلاش از پي زيستن
به رنجبارتر گونه‌ئي
ابلهانه نمود:
سفري دشخوار و تلخ
از دهليزهاي خم اندر خم و
پيچ اندر پيچ
از پي هيچ!
نخواستند
كه بميرند،
يا از آن پيش‌تر كه مرده باشند
بار خفتي
بر دوش
برده باشد.
لاجرم گفتند
كه ((-نمي‌خواهيم
        نمي‌خواهيم
        كه بميريم!))
و اين خود
وردگونه‌ئي بود
پنداري
كه اسباني
ناگاهان به تك
از گردنه‌هاي گردناك صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گرده ايشان
مرداني
با تيغ‌ها
برآهيخته.
و ايشان را
تا در خود باز نگريستند
جز باد
هيچ
به كف اندر
نبود.-
جز باد و به جز خون خويشتن،
چرا كه نمي‌خواستند
         نمي‌خواستند
         نمي‌خواستند
كه بميرند.

----------------------------------------------------------------------------------------------

روز


خويشتن را به بستر تقدير سپردن
و با هر سنگريزه رازي به نارضائي گفتن.

زمزمه رود چه شيرين است!

از تيزه‌هاي غرور خويش فرودآمدن.
و از دلپاكي‌هاي سرافراز انزوا به زير افتادن
با فريادي از وحشت هر سقوط.

غرش آبشاران چه شكوهمند است!

و همچنان در شيب شيار فروتر نشستن
و با هر خرسنگ به جدالي برخاستن.

چه حماسه‌ئي است رود،چه حماسه‌ئي‌ست!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

چشم اندازي ديگر


با كليدي اگر مي‌آيي،
تا به دست خود
از آهن تفته
قفلي بسازم.
گر باز مي‌گذاري در را،
تا به همت خويش
از سنگپاره سنگ
ديواري برآرم.-
باري
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازي مي‌طلبد.
قاطع و برّنده
تو آن شكوهپاره پاسخي،
به هنگامي كه
اينان همه
نيستند
جز سوآلي
خالي به بلاهت.
هم بدان گونه كه باد
در حركت شاخساران و برگ‌ها،-
از رنگ‌هاي تو سايه‌ئي‌شان بايد
گر بر آن سرند كه حقيقتي يابند.
هم بر گونه باد
- كه تنها
از جنبش شاخساران و برگ‌ها –
و عشق
 - كز هر كناك تو -.
باري
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازي مي‌طلبد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پائيز


گوي طلاي گداخته
بر اطلس فيروزه‌گون
(سراسر چشم‌انداز
در رؤيائي زرين مي‌گذرد.)
و شبح آزاد گرد هيوني يال‌افشان،
كه آخرين غبار تابستان را
كاهلانه
از جاده پر شيب
بر مي‌انگيزد.
و نقش رمه‌ئي
بر مخمل نخ‌نما
كه به زردي مي‌نشيند.
طلا
و لاجورد.
طرح پيلي
در ابر
و احساس لذتي از
آتش.
چشم‌انداز را
سراسر
در آستانه خوابي سنگين
رؤيائي زرين مي‌گذرد.

----------------------------------------------------------------------------------

اسباب


آنچه جان
از من
أي كاش دشنه‌ئي باشد
يا خود
گلوله‌ئي.
زهر مباد أي كاشكي،
زهر كينه و رشك
يا خود زهر نفرتي.
درد مباد أي كاشكي،
درد پرسش‌هاي گزنده
جرّاره به سان كژدم‌هايي،
از آن‌گونه كه‌ت پاسخ هست و
زبان پاسخ
نه،
و لاجرم پنداري
گزيده كژدم را
ترياكي نيست…
آنچه جان از من همي ستاند
دشنه‌ئي باسد أي كاش
يا خود
گلوله‌ئي.

---------------------------------------------------------------------------------------------

POSTUMUS


         1
سنگ
براي سنگر،
آهن
براي شمشير،
جوهر
براي عشق…
در خود به جست و جوئي پيگير
همت نهاده‌ام
در خود به كاوشم.
در خود
ستمگرانه
من چاه مي‌كنم
من نقب مي‌زنم
من حفر مي‌كنم.
در آواز من زنگي بي‌هوده هست
بي‌هوده‌تر از
تشنج احتضار
( اين فرياد بي‌پناهي زندگي
از ذروه دردناك ياس
به هنگامي كه مرگ
سراپا عريان
با شهوت سوزانش به بستر او خزيده است و
جفت فصل ناپذيرش
 - تن  -
روسبيانه
به تفويضي بي‌تفاوت
نطفه زهرآگينش را پذيرا مي‌شود.)
در آواز من
زنگي بي‌هوده هست
بي‌هوده‌تر از تشنج احتضار
كه در تلاش تاراندن مرگ
با شتابي ديوانه‌وار
باقي مانده زندگي را مصرف مي‌كند
تا مرگ كامل فرا رسد.
پس زنگ بلند آواز من
به كمال سكوت مي‌نگرد.
سنگر براي تسليم خاص
آهن براي آشتي
جوهر
براي
مرگ!

   2
از بيم‌ها پناهي جستم
به شارستاني كه از هر شفقت عاري بود و
در پس هر ديوار
كينه‌يي عطشان بود
گوش با آواي پاي رهگذري،
و لختي هر خنجر
غلاف سينه‌ئي مي‌جست،
و با هر سينه مهربان
داغ خونين حسرت بود.
تا پناهي از بيمم باشد
مهرابي نيافتم
تا پناهي
از ريشخند اميدم باشد.
   سهمي را كه از خدا داشتم ديري بود تا مصرف كرده
بودم.پس،صعود روان را از تن خويش نردباني كردم.
به گشاده دستي دست به مصرف خود گشودم تا چندان كه با
فراز تيزه فرود آيم خود را به تمامي رها كرده باشم.تا مرا
گساريده تا به قطره واپسين.
   پس،من ،مرا صعود افراز شد؛سفر توشه و پاي ابزار.
   من،مرا خورش بود و پوشش بود.به راهي سخت
صعب،مرا باركش بود به شانه‌هاي زخمين و پايكان پر آبله.
  تا به استخوان سودمش.
  چندان كه چون روح به سرمنزل رسيد از تن هيچ
مانده نبود.لاجرم به تنهائي خود وانهادمش به گونه مردار
لاشه‌ئي.تا در آن فراز از هرآنچه جسر گونه‌ئي باشد ميان
فرودستي و جان،پيوندي بر جاي بنمايد.
تن،خسته ماند و رها شده؛
نردبان صعودي بي‌بازگشت ماند.
جان از شوق فصلي از اين دست
خروشي كرد.
پس به نظاره نشستم
دور از غوغاي آزها و نيازها.
و در پاكي خلوت خويش نظر كردم كه بيشه‌ئي باران
شسته را مي‌مانست.
در نشاط دور ماندگي از شارستان نيازهاي فرومايه تن
نظر كردم و در شادي جان رها شده.
و در پيرامن خويش به هر سوئي نظر كردم.
و در خط عبوس باروي زندان شهر نظر كردم.
و در نيزه‌هاي سبز درختاني نظر كردم كه به اعماق
رسته بود و آزمندانه به جانب خورشيد مي‌كوشيد و دستان
عاشقش در طلبي بي‌انقطاع از بلندي انزواي من برمي‌گذشت.
و من چون فريادي به خود بازگشتم
و به سرشكستگي در خود فروشكستم.
و من در خود فروريختم،چنان كه آواري در من.
و چنان كه كاسه زهري
در خود فروريختم.
دريغا مسكين تن من!كه پستش كردم به خيالي باطل
كه بلندي روح را به جز اين راه نيست.
آنك تنم،به خواري بر سرراه افكنده!
وينك سپيدارها كه به سرفرازي،از بلندي انزواي
من برمي‌گذرد،گرچه به انجام كار،تابوت اگر نشود اجاق
پيرزني را هيمه خواهد بود!
   وينك باروي سنگي زندان،به اعماق رسته و از
بلندي‌ها بر گذشته،كه در كومه‌هاي آزاده مردم از اين سان
به پستي مي‌نگرد،و اميد و جسارت را در احشاء سياه خويش مي‌گوارد!
((-آه،بايد كه بر اين اوج بي‌بازگشت در تنهائي بميرم!))
   بر دورترين صخره كوهساران،آنك هفت خواهرنند
كه در دل افسائي غروبي چنين بي‌گاه،در جامه‌هاي سياه
بلند،شيون كردن را آماده مي‌شوند.
   ستارگان سوگند مي‌خورند- گر از ايشان بپرسي –
كه مرا ديده‌اند
به هنگامي كه بر جنازه خويش مي‌گريستم و
بر شاخساران آسمان
كه مي‌خشكيد
چرا كه ريشه‌هايش در قلب من بود و
من
مرداري بيش نبودم
كه دور از خويشتن
با خشمي به رنگ عشق
به حسرت
بر دوردست بلند تيزه
نگران جان اندهگين خويش بود.

    3
بي‌خيالي و بي‌خبري.
تو بي‌خيال و بي‌خبري 
و هابيل –برادر خون تو –
راه بر تو مي‌بندد
از چار جانب
به خون تو
با پريده رنگي گونه‌هايش
كز خشم نيست
آن قدر
كز حسد
و ترا راه گريز نيست
نز ناتوانائي و بر بسته پائي
آن قدر
كز شگفتي.
شد آن زمان كه به جادوي شور و حال
هر برگ را
بهاري مي‌كردي
و چندان كه بر پهنه آبگير غوكان
نسيم غروب خزاني
زرين زرهي مي‌گسترد
تو را
از تيغ دريغ‌ها
ايمني حاصل بود،
هر پگاهت به دعايي مي‌مانست و
هر پسين
به اجابتي،
شادورزي
چه ارزان و
چه آسان بود و
عشق
چه رام و
چه زود به دست!
به كدام صدا
به كدامين ناله
پاسخي خواهي گفت
و گر
نه به فريادي
به كدامين آواز؟
پريده رنگي شامگاهان
دنباله رو در سكوت فرياد وحشتي رو در فزون است.
به كدامين فرياد
پاسخي خواهي گفت؟

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كاشفان فروتن شوكران ( احمد شاملو )

كتاب كاشفان فروتن شوكران

شبانه


در نيست
          راه نيست
شب نيست
           ماه نيست
نه روز و
           نه آفتاب،
ما
بيرون زمان
             ايستاده‌ايم
با دشنه‌ تلخي
در گرده‌هاي‌مان.
هيچكس
        با هيچكس
                   سخن نمي گويد.
كه خاموشي
           به هزار زبان
                       در سخن است
در مردگان خويش
                نظر مي‌بنديم
                        با طرح خنده‌ئي ،
ونوبت  خود را انتظار مي‌كشيم
بي‌هيچ
خنده‌ئي !

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد


1
نگاه كن چه فروتنانه بر خاك مي‌گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
         خداست
وپيش عصيانش
بالاي جهنم
           پست است.
آن كو به يكي ((آري)) مي‌ميرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش درنمي‌رسد
مگر آن كه از تب وهن
                      دق كند.
قلعه‌ئي عظيم
كه طلسم دروازه‌اش
كلام كوچك دوستي است.
2
انكار عشق را
             چنين كه به سر سختي پاسفت كرده‌‌أي
دشنه‌ئي مگر
         به آستين اندر
                    نهان كرده باشي.-
كه عاشق
             اعطراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
3
نگاه كن
چه فروتنانه بر درگاه نجات
                    به خاك مي شكند 
 رخساره‌ئي كه توفانش
                          مسخ
                             نبارست كرد
چه فروتنانه برآستانه تو بر خاك مي افتد
آن كه در كمر گاه دريا
دست
     حلقه توانست كرد
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
          ميلاد پرهياهوي هزار شهزاده بوده

نگاه كن.

------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود ابراهيم در آتش


در آواز خونين گرگ وميش
ديگر مردي آنك،
كه خاك را سبز مي‌خواست
وعشق را شايسته زيباترين زنان -
كه اينش
          به نظر
هديتي نه چندان كم بها بود
كه خاك و سنگ را بشايد.
چه مردي!چه مردي!
                      كه مي‌گفت
قلب را شايسته‌تر آن
كه به هفت شمشير عشق
                      در خون نشيند
وگلو را بايسته‌تر آن
كه زيباترين نام‌ها را
                          بگويد.
و شير آهنكوه مردي از اين گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
با پاشنه‌ي آشيل
                 در نوشت.-
روئينه تني
           كه راز مرگش
اندوه عشق و
غم تنهائي بود.
#
((-آه اسفنديار مغموم !
    تو را آن به كه چشم 
    فرو پوشيده باشي!))
#
((- آيا نه
          يكي نه
                   بسنده بود
كه سرنوشت مرا بسازد؟

من
 تنها فرياد زدم
                 نه!
من از
        فرو رفتن
                 تن زدم
صدائي بودم من
-شكلي ميان اشكال -
و معنائي يافتم.
من بودم
و شدم
نه زان گونه كه غنچه‌ئي
                     گلي
          يا ريشه‌ئي
                   كه جوانه‌ئي
         يا يكي دانه
                  كه جنگلي-
راست بدان گونه
كه عامي مردي
                 شهيدي؛
تا آسمان بر او نماز برد.
من بينوا بندگكي سربه راه
                            نبودم
و راه بهشت مينوي من
بزرو طوع و خاكساري
                        نبود:
مرا ديگر گونه خدائي مي‌بايست
شايسته آفرينه‌ئي
كه نواله ناگزير را
                گردن
                     كج نمي‌كند.
و خدائي
ديگرگونه
آفريدم)).
#
دريغا شير آهنكوه مردا
                   كه تو بودي،
و كوهوار
پيش از آن كه به خاك افتي
نستوه و استوار
               مرده بودي.
اما نه خدا ونه شيطان -
سرنوشت تو را
                 بتي رقم زد
كه ديگران 
            مي پرستيدند
بتي كه
      ديگرانش
             مي‌پرستيدند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

من مرگ را...


اينك موج سنگبن گذر زمان است كه در من مي‌گذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون جوبار آهن در من
                                                                ميگذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون دريائي از ›پولاد
                                                 وسنگ درمن ميگذرد
#
در گذرگاه نسيم سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه باران سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه سايه سرودي ديگر گونه آغاز كردم.  ‍‍
نيلوفر باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب وسياهي در من .
در گذرگاهت سرودي ديگر گونه آغاز كردم.  ‍‍

من برگ را سرودي كردم
سرسبزتر ز بيشه

من موج را سرودي كردم
پر نبض تر ز انسان

من غشق را سرودي كردم
پرطبل طرتر ز مرگ

سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم

پر تپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم

پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم.

------------------------------------------------------------------------------------------------

ساعت اعدام


در قفل در كليدي  چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندي
چون رقص آب بر سقف
از انعكاس تابش خورشيد
در قفل در كليدي چرخيد
#
بيرون
رنگ خوش سپيده‌دمان
ماننده يكي نوت  گمگشته
مي‌گشت پرسه پرسه‌ زنان  روي
                                   سوراخ هاي ني
دنبال خانه‌اش…
#
در قفل در كليدي چرخيد

رقصيد   بر لبانش لبخندي
چو رقص آب بر سقف
از انعكاس تابش خورشيد
#
در قفل در
كليدي چرخيد.

------------------------------------------------------------------------------------------------

مرگ وارطان


((- وارطان!بهار خنده زد و ارغنون شكفت.
     در خانه ،زير پنجره گل داد ياس پير.
     دست از گمان بدار!
     با مرگ نحس پنجه ميفكن!
    بودن به از نبود شدن،خاصه در بهار…))
وارطان سخن نگفت ،
                       سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.
#
((-وارطان!سخن بگو!
    مرغ سكوت ،جوجه مرگي فجيع را
    در آشيان به بيضهنشسته ست!))
وارطان سخن نگفت ،
                     چو خورشيد
از تيرگي برآمد ودر خون نشست و رفت
#
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود :
يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت.
#
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود :
گل داد و
          مژده داد: (( زمستان شكست!))
                                             و
                                           رفت…

-------------------------------------------------------------------------------------------------

خطابه تدفين


غافلان
همسازند،
تنها توفان
            كودكان ناهمگون مي زايد.
همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهاي آفتاب
در هيئت زندگان
                     مردگانند
وينان
دل به دريا افكنانند،
به پاي دارنده آتش‌ها
زندگاني
          دوشادوش مرگ
                          پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام

--------------------------------------------------------------------------------------------

مرثيه


گفتند:
       (( نمي خواهيم
                           نمي خواهيم كه بميريم !))
گفتند:
       ((دشمنيد !
                       دشمنيد!
                                  خلقان را دشمنيد!))
چه ساده
چه به سادگي گفتندو
                              ايشان را
چه ساده
           چه به سادگي
                                كشتند!
و مرگ ايشان را
چندان موهن بود وارزان بود
كه تلاش از پي زيستن
به رنجبارترگونه اي
                         ابلهانه مي نمود:
سفري دشخوار تلخ
                      از دهليزهاي خم اندر خم و
                                                      پيچ اندر پيچ
از پي هيچ!
#
نخواستند
         كه بميرند
يا از آن پيشتر كه مرده باشند
بار خفتي
         بر دوش
                   برده باشند،
لاجرم گفتند
          كه ((- نمي خواهيم
                            نمي خواهيم
                                         كه بميريم!))
و اين خود
           ورد گونه‌ئي بود
                                 پنداري
كه اسباني
            ناگاهان به تك
از گردنه‌هاي گردناك صعب
                       با جلگه فرود آمدند
وبر گرده ايشان
                   مرداني
                             با تيغ‌ها
                                   بر آهيخته.
و ايشان را
            تا در خود باز نگريستند
جز باد
          هيچ
                به كف اندر نبود
جز باد و بجز خون خويشتن،
چرا كه نمي خواستند
           نمي خواستند
          نمي خواستند
                     كه بميرند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

با چشمها...


با چشمها
            ز حيرت اين صبح نا بجاي
خشكيده بر دريچه خورشيد چارطاق
بر تارك سپيده اين روز پا به زاي
دستان بسته ام را
آزاد كردم از
زنجير هاي خواب
فرياد بركشيدم:
((-اينك
           چراغ معجزه
                           مردم!
تشخيص نيم شب را از فجر
در چشمهاي كوردلي تان
سوئي به جاي اگر
مانده است آن‌قدر
تا
 از
    كيسه تان نرفته تماشا كنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوش‌هاي ناشنوائي‌تان
اين طرفه بشنويد:
در نيم پرده شب
آواز آفتاب را ! ))
(( ديديم
             (گفتند خلق نيمي)
                                 پرواز روشنش را . آري ! ))
نيمي به شادي از دل
فرياد بر كشيدند:
(( با گوش جان شنيديم
آواز روشنش را ! ))
باري
من با دهان حيرت گفتم
(( اي ياوه
               ياوه
                       ياوه،
                              خلائق !
مستيد و منگ؟
                 يا به تظاهر
تزوير مي كنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي .
ور تائبيد و پاك مسلمان،
                                     نماز را
از چاوشان نيامده بانگي ! ))
#
هر گاو گند چاله دهاني
آتشفشان روشن خشمي شد:
(( اين گول بين كه روشني آفتاب را
از ما دليل مي طلبد. ))
توفان خنده‌ها…
((- خورشيد را گذاشته،
                          مي خواهد
با اتكا با ساعت شماطه‌دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد كند
                                   كه شب
از نيمه نيز بر نگذشته ست.))

توفان خنده…
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزي نظير آتش در جانم
                                      پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
                          گوئي
چيزي به هم فشرد
تا قطره‌ئي به تفتگي خورشيد
جوشيد از دو چشمم
از تلخي تمامي درياها
در اشك ناتواني خود ساغري زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا كه آفتاب
تنها ترين حقيقت شان بود‌،
احساس واقعيت شان بود،

با نور و گرميش
مفهوم بي رياي رفاقت بود
با تابناكيش
مفهوم بي فريب صداقت بود.
(اي كاش مي توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
كه بي دريغ باشند
در دردها و شاديهاشان
حتي
   با نان خشكشان .-
و كاردهاي‌شان را
جز از براي قسمت كردن
بيرون نياورند.)
#
افسوس !
            آفتاب
مفهوم بي دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اكنون
با آفتابگونه‌ئي
                 آنان را
اين‌گونه
           دل
               فريفته بودند!
اي كاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
    قطره
    قطره
    قطره
           بگريم
تا باورم كنند.

اي كاش مي توانستم
                  -يك لحظه مي توانستم اي كاش-
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بيشمار را
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند.

اي كاش
مي توانستم.

------------------------------------------------------------------------------------------------

كيفر


در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب ،در هر نقب چندين حجره در هر حجره
                                                  چندين مرد در زنجير…
از اين زنجيريان ،يك تن، زنش را در شب تاريك بهتاني به ضرب
                                             دشنه ئي كشته است.
از اين مردان ،يكي،در ظهر تابستان سوزان،نان فرزندان خود
                            را،بر سر برزن ،به خون نان فروش
                               سخت دندان گرد آغشته است.
از اينان، چند كس ،در خلوت يك روز باران ريز،بر راه
                                      رباخواري نشسته اند
كساني ،در سكوت كوچه ،از ديوار كوتاهي به روبام
                                               جسته اند
كساني ،نيم شب در گورهاي تازه،دندان طلاي مردگان را
                                              مي شكسته اند.
من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مرد رباخواري نبسته ام
من اما شب زبامي بر سر بامي نجسته ام
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب ودر هر نقب  چندين حجره ،در هر
                                         حجره چندين مرد در زنجير
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست
                                                 مي دارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رؤياي شان هر شب زني
                   در وحشت مرگ از جگر بر ميكشد فرياد.
من اما در زنان چيزي نمي يابم ـگر آن همزاد را روزي نيابم
                                            ناگهان خاموش ـ
من اما در دل كهسار رؤياهاي خود ،جز انعكاس سرد آهنگ
                                 صبور اين علف هاي بياباني كه
                            مي رويند ومي پوسند ومي خشكند
                              ومي ريزند،با چيزي  ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند ،شايد بامدادي همچو يادي دور ولغزان،
                               مي گذشتم از تراز خاك سرد پست…
جرم اين است !
جرم اين است!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

از مرگ


هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
گرچه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود.
هراس من-باري-همه از مردن در سرزميني‌ست
كه مزد گوركن
           از آزادي آدمي
                           افزون‌تر باشد.
#
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پي افكندن…
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.

----------------------------------------------------------------------------------------------

عشق عمومي


اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست

اشك  آن شب لبخند عشقم بود.
#
قصه نيستم كه بگوئي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…

من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
#
درخت با جنگل سخن مي گويد 
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ريشه هاي ترا دريافته‌ام  
با لبانت براي همه لب‌ها سخن گفته‌ام
ودستهايت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
براي خاطر زندگان،
ودر گورستان تاريك با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق‌ترين زندگان بوده‌اند.
#
دستت را به من بده
دست‌هاي تو با من آشناست
أي دير يافته!با تو سخن مي‌گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا كه من
ريشه‌هاي ترا در يافته‌ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.

---------------------------------------------------------------------------------------------

از عموهايت


نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه بام كوچكش
به خاطر ترانه‌ئي
                كوچك‌تر از دست‌هاي تو

نه به خاطر جنگل‌ها نه به خاطر دريا
به خاطر برگ
به خاطر يك قطره
               روشن‌تر از چشم‌هاي تو

نه به خاطر ديوارها-به خاطر يك چپر
نه به خاطر همه انسان‌ها-به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا-به خاطر خانه تو
به خاطر يقين كوچكت
كه انسان دنيائي است          

به خاطر آرزوي يك لحظه من كه پيش تو باشم
به خاطر دستهاي كوچكت در دستهاي بزرگ من
و لب‌هاي بزرگ من
بر گونه‌هاي بي‌گناه تو

به خاطر پرستوئي در باد ،هنگامي كه تو هلهله مي‌كني
به خاطر شبنمي بر برگ،هنگامي كه تو خفته‌أي
به خاطر يك لبخند
هنگامي كه مرا در كنار خود بيني

به خاطر يك سرود
به خاطر يك قصه در سردترين شب‌هاي تاريك‌ترين شب‌ها
به خاطر عروسك‌هاي تو، نه به خاطر انسان‌هاي بزرگ
به خاطر سنگفرشي كه   مرا به تو مي رساند
نه به خاطر شاهراه‌هاي دور دست

به خاطر ناودان ،هنگامي كه  مي‌بارد
به خاطر كندوها و زنبورهاي كوچك
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو
به خاطر هر چيز كوچك و هر چيز پاك به خاك افتادند،
به ياد آر
عموهايت را مي گويم.
از مرتضي سخن مي گويم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

از زخم قلب (( آبائي ))


دختران دشت !
دختران انتظار !
دختران اميد تنگ
                در دشت بي كران
وآرزوهاي بيكران
                در خلق هاي تنگ
دختران خيال آلاچيق نو
               در آلاچيقهائي كه صد سال !-
از زره جامه تان اگر بشكوفيد
باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته كرد خواهد…
#
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله ،به طاق بلند دود!
دختران عشقهاي دور
               روز سكوت و كار
                           شب هاي خستگي!
دختران روز
          بي‌خستگي دويدن ،
                              شب
                                 سرگشتگي!-
در باغ راز و، خلوت  مرد كدام عشق-
در رقص راهبانه شكرانه كدام
                 آتشزداي كام
بازوان فواره‌ئي‌تان را
خواهيد بر افراشت؟
#
افسوس !
موها،نگاه ها
            به عبث
عطر لغات شاعر را
                  تاريك مي كنند.
دختران رفت و آمد
                 در دشت مه زده!
دختران شرم
            شبنم
                 افتادگي
                         رمه!-
از زخم قلب آبائي
در سينه كدام شما خون چكيده است؟
پستان‌تان ،كدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب‌هاي‌تان ،كدام شما
لب‌هاي‌تان ،
               بگوئيد!-
در كام او شكفته ،نهان ،عطر بوسه‌ئي؟.

شب‌هاي تار نم نم باران –كه نيست كار –
اكنون كدام يك از شما
بيدار مي مانيد
در بستر خشونت نوميدي
در بستر فشرده دلتنگي
تا ياد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ
                               بدرخشاند
تا دير گاه،شعله آتش را
در چشم بازتان ؟
#
بين شما كدام
          -بگوئيد!-
بين شما كدام
صيقل مي دهيد
              سلاح آبائي ‌را
براي
     روز
           انتقام؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------

عاشقانه


بيتوته كوتاهي است جهان
                     در فاصله گناه ودوزخ.
خورشيد
       همچون دشنامي بر مي‌آيد
و روز
شرمساري جبران ناپذيري‌ست.
          آه
         پيش از آن كه در اشك غرقه شوم
         چيزي بگوي.
درختان
جهل معصيت‌بار نياكانند
ونسيم
     وسوسه‌ئي‌ست نابكار
مهتاب پائيزي
كفري‌ست كه جهان را مي‌آلايد.

         چيزي بگوي
                پيش از آن كه در اشك غرقه شوم
                                                   چيزي بگوي.
هر دريچه نغز
به چشم انداز عقوبتي مي‌كشايد.
عشق
        رطوبت چندش انگيز پلشتي‌ست
و آسمان
      سر پناهي
تا به خاك بنشيني و
          بر سرنوشت خويش
                          گريه ساز كني.
    آه
    پيش از آن كه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي
         هر چه كه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي جوشد
وسوگواران ژوليده آبروي جهانند.
عصمت به آينه مفروش
كه فاجران نيازمندترانند.
       
       خامش منشين
                    خدارا
      پيش از آن كه در اشك غرقه شوم
      از عشق
          چيزي بگوي!

------------------------------------------------------------------------------------------------

شكاف


زاده شدن
بر نيزه تاريك
همچون ميلاد گشاده زخمي.
سفر يگانه فرصت را
                     سراسر
در سلسله پيمودن.
بر شعله خويش
                سوختن
تا جرقه واپسين،
بر شعله خرمني
كه در خاك راهش
                   يافته‌اند
بردگان
       اين چنين .
اين چنين سرخ و لوند
بر خاربوته خون
                  شكفتن
وينچنين گردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
               گذشتن
وراه را تا غايت نفرت
                 بريدن.-
آه از كه سخن ميگوي؟
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند .

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


اگر كه بيهده زيباست شب
براي چه زيباست
                     شب
براي كه زيباست؟-
شب و
         رود بي‌انحناي ستارگان
كه سرد مي‌گذرد.
و سوگواران دراز گيسو
                      بر دو جانب رود
يادآورد كدام خاطره را
يا قصيده نفسگير غوكان
                         تعزيتي مي‌كنند
به هنگامي كه هر سپيده
به صداي هماواز دوازده گلوله
سوراخ
مي‌شود؟
#
اگر بيهده زيباست شب
براي كه زيباست شب
براي چه زيباست؟

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كتاب لحظه ها و هميشه ( احمد شاملو )

كتاب لحظه ها و هميشه

وصل


1
در برابر بي‌كراني ساكن
جنبش كوچك گلبرگ
به‌ پروانه‌ئي ماننده بود
زمان با گام شتابناك برخاست
ودر سر گرداني
يله شد
در باغستان خشك
معجزه وصل بهاري كرد
سراب عطشان
بركه‌ئي صافي شد
و گنجشكان دستاموز بوسه
شادي را در خشكسار باغ
به رقص آوردند

اينك چشمي بي‌دريغ
كه فانوس اشكش
شوربختي مردي را كه تنها بود و تاريك
لبخند مي‌زند
آنك منم كه سرگرداني‌هايم را همه
تا بدين قلعه جل جتا
پيمودم
آنك منم
ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده
آنك منم
پا بر صليب باژگون نهاده
با قامتي به بلندي فرياد
3
در سرزمين حيرت معجزه‌ئي فرود آمد
و اين خود ديگر گونه معجزتي بود
فرياد كردم
أي مسافر
با من از آن زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي‌داشتم
اين مايه ستيز چرا رفت
با ايشان چه مي‌بايد كرد
بر ايشان مگير
چنين گفت و چنين كردم
لايه تيره فرونشست
آبگير كدر
صافي شد
و سنگريزه‌هاي زمزمه
در ژرفاي زلال درخشيد
دندان‌هاي خشم
به لبخندي 
زيبا شد
رنج ديرينه
همه كينه‌هايش را
خنديد
پاي آبله
در چمنزاران آفتاب
فرود آمدم
بي‌آنكه از شب ناآشتي
داغ سياهي بر جگر نهاده باشم
4
نه
هرگز شب را باور نكردم 
چرا كه
در فراسوهاي دهليزش
به اميد دريچه‌ئي
دل بسته بودم
5
شكوهي در جانم تنوره مي‌كشد
گوئي از پاك‌ترين هواي كوهستان
لبالب
قدحي در كشيده‌ام
در فرصت ميان ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصي مي‌كنم
ديوانه
به تماشاي من بيا

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

ميان ماندن و رفتن...


ميان ماندن و رفتن حكايتي كرديم
كه آشكارا در پرده كنايت رفت.
مجال ما همه اين تنگمايه بود و،دريغ
كه مايه خود همه در وجه اين حكايت رفت.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

گريزان


از كوره راه تنگ گذشتم
نيز از كنار گله خردي كه
زنگ برنجي بز پيشاهنگ  
از دور طرح تكاپوي خسته‌ئي را
با با جنگ جنگ لختش
در ذهن آدمي
تصوير مي‌نهد
از پشت بوته مرغي نالان هراسناك
پر بركشيد و
يك دم
در دره‌هاي تنگ
موج گريزپائي پر وحشتش 
چون كاسه ئي سفالي بشكست
از صخره‌ئي به صخره‌ئي
از سنگ روي سنگ
مي ديدم از كمرش كهسار
در شيبگاه دره تاريك
آن شعله‌ها كه در ده مي‌سوخت جاي جاي
پي سوز آسياب
دودي كه از تنور
فانوس‌ها به معبرها
پر شيب پيچ پيچ
و آنگاه
 ديدم
در پيش روي منظره كهسار را
با راه پيچ‌پيچان پيچيده بر كمر
مشتاق گفتم
أي كوه
با خود به سوي تو مي‌آورم ز راه
با قعر او حكايت ناگفته مرده‌ئي
آنجا به ده كسان مرا دل به من نبود
بي پاسخ از او گفتم
أي كوه
رنجي است سوختن
بي التفات قومي كاندر اجاقشان
از سوز توست اگر شرري است
بي زهر خنده قومي كز كز توست اگر به لب‌هاشان
امكان خنده اين قدري هست
بي پاسخ از او
مه بر گدار سركش مي‌پيچيد
از دور در شبي كه مي‌آمد 
بر تيزه‌ها فرود
سگ‌هاي گله بر شبح صخره‌ها به شور
لائيدني مداوم
آغاز كرده بودند
اعماق دره با نفس سرد شامگاه
از نغمه‌هاي كاكلي و سرخ سينه‌ها
مي‌ماند بي صدا
گوئي به قله‌هاي دختران ازاكوه اختران
چون دختران گازر
خاكستري قواي هوا را
از خون آفتاب بشسته   
در نيل مي‌زدند
فانوس‌هاي ده
يك آسمان ديگر را در دره سياه
اكليل مي‌زدند

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

اگيزه هاي خاموشي


پش آدم، ابوالبشر،به پيراهن خويش نظاره كرد.
و بر زمين عريان نظاره كرد.
و به آفتاب كه رو در مي‌پوشيد نظاره كرد.
و در اين هنگام بادهاي سرد بر خاك برهنه مي‌جنبيد.
و سايه‌ها همه‌جا بر خاك مي‌جنبيد.
و هر چيز ديدني به هيات سايه‌ئي درآمده در سايه عظيم مي‌خليد.
و روح تاريكي بر قالب خاك منتشر بود.
و هرچيز بسودني دستمايه وهمي ديگرگونه بود.
و آدم، ابوالبشر،به جفت خويش درنگريست.
و او در چشم‌هاي جفت خويش نظر كرد كه در آن ترس و سايه بود.
و در خاموشي در او نظر كرد.
و تاريكي در جان او نشست.
و اين نخستين بار بود،بر زمين و در همه آسمان ،كه گفتني سخني ناگفته ماند.

پس چون هابيل به قفاي خويش نظر كرد قابيل را بديد.
و او را چون رعد آسمان‌ها خروشان يافت.
و او چون آب رودخانه‌ها پيچان يافت.
و برادر خونش را بسان سنگ كوه سرد و سخت يافت.
و او را دريافت.
و او را با بدانديشي همراه يافت،چون ماده ميشي كه نوزادش در قفاي اوست.
و او را چون مرغان نخجير با چنگال گشوده ديد.
و برادر خونش را به خون خويش آزمند يافت.
و هابيل در برادر خون خويش نظر كرد.
و در چشم‌هاي او شگفتي و ناباوري بود.
و در خاموشي به جانب قابيل نظر كرد.
و آئينه مهتاب در جانش با شاخه نازك رگ‌هايش شكست.
و اين خود بار نخستين نبود،بر زمين و در همه زمين،كه گفتني سخني بر لبي ناگفته مي‌ماند.

از آن پس بسيارها گفتني هست كه ناگفته مي‌ماند.
چون ما- تو و من –به هنگام ديدار نخستين.
كه نگاه ما به هم درايستاد و گفتني‌ها به خاموشي درنشست.
و از آن پس چه بسيار گفتني هست كه نگفته مي‌ماند بر لب آدميان.
بدان هنگام كه كبوتر آشتي بر بام ايشان مي‌نشيند.
به هنگام اعتراف و به گاه وصل.
به هنگام وداع و – از آن بيش – بدان هنگام كه باز مي‌گردند تا با قفاي خويش درنگرند…

و از آن پس،گفتني‌ها،تا ناگفته بماند انگيزه‌هاي بسيار يافت.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

كوه ها


كوه‌ها باهمند و تنهايند
همچو ما با همان تنهايان.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

غزل نا تمام...


به هر تار جانم صد آواز هست
دريغا كه دستي به مضراب نيست.
چو رؤيا به حسرت گذشتم،كه شب
فروخفت و با كس سر خواب نيست.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


آن كه دانست،زبان بست
و آن كه مي‌گفت،ندانست…
چه غم‌آلوده شبي بود!
و آن مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت
و برانگيخت سگان را به صداي سم اسبش بر سنگ
بي كه يك‌دم به خيالش گذرد
كه فرود آيد شب را،
گوئي
همه رؤياي تبي بود.
چه غم‌آلوده شبي بود!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


كوچه‌ها
باريكن
دكونا
بسته‌س
خونه‌ها
تاريكن
طاقا شكسته‌س
از صدا
افتاده
تار و كمونچه
مره مي‌برن
كوچه به
كوچه
نگاه كن
مرده‌ها
به مرده
نميرن
حتي به
شمع جون سپرده
نميرن
شكل
فانوسي‌ين
كه اگه خاموشه
واسه نفت نيس
هنو
يه عالم نف توشه
جماعت
من ديگه
حوصله ندارم
به خوب
اميد و
از بد گله
ندارم
 گرچهاز
ديگرون
فاصله
 ندارم
كاري با
كار اين
قافله
ندارم
كوچه‌ها
باريكن
دكونا
بسته‌س
كوچه‌ها
باريكن
دكونا
بسته‌س
خونه‌ها
تاريكن
طاقا شكسته‌س
از صدا
افتاده
تار و كمونچه
مره مي‌برن
كوچه به
كوچه
نگاه كن
مرده‌ها
به مرده
نميرن
حتي به
شمع جون سپرده
نميرن
شكل
فانوسي‌ين
كه اگه خاموشه
واسه نفت نيس
هنو
يه عالم نف توشه
جماعت
من ديگه
حوصله ندارم
به خوب
اميد و
از بد گله
ندارم
 گرچهاز
ديگرون
فاصله
 ندارم
كاري با
كار اين
قافله
ندارم

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود


برو مرد بيدار  اگر نيست كس
كه دل با تو دارد ممان يك نفس
همه روزگارت به تلخي گذشت
شكر چندجوئي در اين تلخ‌دشت
به بيهوده جستن فرو كاستي
قبا خستگي بر تن آراستي
قبائي همه بر وصله بر
قبائي زنفرت بر او آستر
همه پايم از خستگي ريش ريش
نه راهي نه ذي روحي از پشت وپيش
نه وقتي واگردم از رفته راه
نه بختي كه با سر درافتم به چاه 
نه بيم و نه اميد و از پيش وپس
بيابان و خار بيابانو بس
چه سودي اگر خامشي بشكنم
كه گريان در اين دشت تنها منم
گرفتم به بانگي گلو بر درم
كه در دم بسوزد چو خاكسترم
گرفتم كه تندر فشاندم چه سود
كز اين هيمه ني شعله خيزد نه دود
گرفتم كه فرياد بر داشتم
يكي تيغ در جان شب كاشتم
مرا تيغ فرياد برنده نيست
در آن مرده آباد كه‌ش زنده نيست
برو مرد بيدار اگر نيست كس
كه دل تو با تو دارد ممان يك نفس
بنه خواب اگر خوش‌تر افتادشان
كه آخر دهد رنج ره‌يادشان
بهل شب شود چيره تا بنگري
هم از اشكشان سرزند اختري
چو پوسد چون لاش گنديده شب
كوير نفس مرده در گور تب
و اميدي به جا مانده  گر نيز هست
به سوداي عزلت در خانه بست
ببيني كه از هول شب اشك آب
بتوفد چنان كوره آفتاب
برو مرد بيدار اگر نيست كس
كه دل با تو دارد ممان يك نفس
تو گل‌جوئي أي مرد و ره پر خس است
شكرخواه را حرف تلخي بس است

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

سخني نيست


چه بگويم؟سخني نيست.
مي‌وزد از سر اميد نسيمي،
ليك تا زمزمه‌ئي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست.
چه بگويم؟سخني نيست.
پشت درهاي فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به كج‌انديشي
خاموش
نشسته‌ست.
بام‌ها
زير فشار شب
كج،
كوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته‌ست.
چه بگويم؟سخني نيست.
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست.
و‌ندر اين ظلمت جا
جز سيا نوحه شو مرده زني
نيست.
ور نسيمي جنبد
به رهش
نجوا را
ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست…چه بگويم؟سخني نيست.
مي‌وزد از سر اميد نسيمي،
ليك تا زمزمه‌ئي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست.
چه بگويم؟سخني نيست.
پشت درهاي فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به كج‌انديشي
خاموش
نشسته‌ست.
بام‌ها
زير فشار شب
كج،
كوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته‌ست.
چه بگويم؟سخني نيست.
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست.
و‌ندر اين ظلمت جا
جز سيا نوحه شو مرده زني
نيست.
ور نسيمي جنبد
به رهش
نجوا را
ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست…

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

رهگذران


سر در زير از شاهراه متروك پيش مي‌آمدند
و تپه‌هاي گلپوش بهاري
در نظرگاه ايشان انتظاري بي‌هوده مي‌برد.
به كندي از برابر من گذشتند بي آن كه به من درنگرند
و من ايشان را بازشناختم
چرا كه از جانب پدرانشان پيغامي با من بود.
در رهگذر شراب آلوده دعائي مي‌خواندند
و در مهتابي‌هاي پر خاطره
چشمان پر خنده دختران
يك‌دم به نظاره
از بسترهاي آشفته به جانب ايشان مي‌گرائيد.
و ديدم كه اميد به درگاه ناباور بسته بودند
و از پس ايشان
جاده خالي
خسته بود.
مي‌دانستم كه ديگرباره از اين راه
باز
نمي‌آيند.
مي‌دانستم كه ديگرباره از اين راه باز نمي‌آيند،چرا كه
منزلگه مقصود ايشان سرابي لغزنده بود.
مي‌دانستم.
با ايشان گفتم:
((- هم در اين جاي خواهم ايستاد
     و چندان كه فرزندان شما بگذرند
     پيغام شما خواهم گزاشت.))

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

حماسه !


در چارراه‌ها خبري نيست:
يك عده مي‌روند
يك عده خسته باز مي‌آيند
و انسان- كه كهنه رند خدائي‌ست بي‌گمان –
بي‌شوق و بي‌اميد
براي دو قرص نان
كاپوت مي‌فروشد
در معبر زمان.
در كوچه
پشت قوطي سيگار
شاعري
استاده بالبداهه نوشت اين حماسه را:
((- انسان خداست
     حرف من اين است.
     گر كفر يا حقيقت محض است اين سخن
     انسان خداست.
     آري
     اين است حرف من! ))
از بوق يك دوچرخه سوار الاغ پست
شاعر ز جاي جست و …
…مدادش ،نو‌كش شكست!

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

تا شكوفه سرخ يك پيراهن


سنگ مي كشم بر دوش
سنگ الفاظ
سنگ قوافي را
و از عرقريزان غروب كه شب را
در گود تاريكش
مي‌كند بيدار
و قير اندود مي‌شود رنگ
در نابينائي تابوت
و بي‌نفس مي‌ماند آهنگ
از هراس انفجار سكوت
من كار مي‌كنم
كار مي‌كنم
كار
و از سنگ الفاظ
بر مي‌افرازم
استوار
ديوار
تا بام شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشينم
در زنداني شوم
من چنينم احمقم شايد
كه مي داند
كه من بايد
سنگ‌هاي زندانم را به دوش كشم
به‌سان فرزند مريم
كه صليبش را
و نه به‌سان شما
كه دسته شلاق دژخيمان را مي‌تراشيد
از استخوان برادرتان
و ريشه تازيانه جلادتان را مي‌بافيد
از كيسوان خواهرتان
و نگين به دسته شلاق خودكامگان مي‌نشانيد
از دندا‌‌ن‌هاي شكسته پدرتان 
و من سنگ‌هاي گران قوافي را بر دوش مي‌برم
و در زندان شعر
محبوس مي‌كنم خود را 
به‌سان تصويري كه در چار چوبش
در زندان قابش
و أي‌بسان كه
تصويري كودن
از انساني ناپخته
از ساليان گذشته
گم گشته
كه نگاه خردسال مرا دارد
در چشمانش
و من كهنه‌تر به جا نهاده است
تبسم خود را
بر لبانش
و نگاه امروز من بر آن چنان است
كه پيشاني
به گناهش
تصويري بي شباهت
كه اگر خاموش مي‌كرد لبخندش را
و اگر كاويده مي‌شد گونه‌هايش
به جست و جوي زندگاني
و اگر شيار برمي‌داشت پيشانيش
از عبور زمان‌هاي زنجير شده با زنجير شده با زنجير بردگي
مي‌شد من
مي‌شد من
عينا
مي‌شد من كه سنگ‌هاي زندانم را بر دوش
مي‌كشم خاموش
و محبوس مي‌كنم تلاش روحم را
در چار ديوار الفاظي كه
مي‌تركد سكوتشان
در خلاء  آهنگ‌ها
كه مي‌كاود بي‌نگاه چشمشان
در كوير رنگ‌ها 
مي شد من
عينا
مي‌شد من كه لبخنده‌ام را از ياد  برده‌ام
و اينك گونه‌ام
و اينك پيشانيم
چنينم من
زنداني ديوارهاي خوشاهنگ الفاظ بي‌زبان
چنينم من
تصويرم را در قابش محبوس كرده‌ام
ونامم را در شعرم
وپايم را در زنجير زنم
و فردايم را در خويشتن فرزندم
و دلم را در چنگ شما
در چنگ همتلاشي با شما
كه‌ خون گرمتان را
به سربازان جوخه اعدام مي‌نوشانيد
كه از سرما مي‌لرزند
و نگاهشان
انجماد يك حماقت است 
شما
كه در تلاش شكستن ديوارهاي دخمه اكنون خويشيد
و تكيه مي‌دهيد از سر اطمينان
برآرنج
مجري عاج جمجمه‌تان را
و از دريچه رنج
چشم‌انداز طعم كاخ روشن فرداتان را
در مذاف حماسه تلاشتان مزمزه مي‌كنيد
شما
و من
شما ومن
و نه آن ديگران كه مي‌سازند
دشنه
براي جگرشان
زندان
براي پيكرشان
رشته
براي گردنشان
و نه آن ديگرتران
كه كوره دژخيم شما را مي‌تابانند 
با هيمه باغ من
و نان جلاد مرا برشته مي‌كنند
در خاكستر زاد ورود شما
و فردا كه فروشدم در خاك خون‌آلود تب‌دار
تصوير مرا به زير آريد از ديوار
ازديوار خانه‌ام
تصويري كودن را كه مي‌خندد
در تاريكي‌ها و در شكست‌ها
به زنجير‌ها و به‌ دست‌ها
و بگوئيدش
تصوير بي‌شباهت 
 به چه خنديده‌أي
و بياويزيدش ديگر بار
واژگونه
رو به ديوار
و من همچنان مي‌روم
با شما و براي شما
براي شما كه اينگونه دوستارتان هستم
و آينده‌ام را چون گذشته مي‌روم سنگ بر دوش
سنگ الفاظ
سنگ قوافي
تا زندني‌ام بسازم و درآن محبوس بمانم
زندان دوست داشتن
دوست داشتن مردان
و زنان
دوست داشتن ني‌لبك‌ها  
سگ‌ها
و چوپانان
دوست داشتن چشم به راهي
و ضرب انگشت بلور باران
برشيشه پنجره
دوست داشتن كارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها
دوست داشتن نقشه يابو
با مدار دنده‌هايش
با كوه‌‌هاي خاصره‌اش
و شط تازيانه
با آب سرخش
دوست داشتن اشك تو
بر گونه من
و سرور من
بر لبخند تو
دوست‌داشتن شوكه‌ها
گزنه‌ها و اويشن وحشي
و خون سبز كلورفيل
بر زخم برگ لگد شده 
دوست داشتن بلوغ شهر
و عشقش
دوست داشتن سايه ديوار تابستان
و زانوهاي بيكاري
در بغل
دوست داشتن 
……………………..
دوست داشتن شاليزها
پاها و زانوها
دوست داشتن پيري سگها
و التماس نگاهشان
و در گاه دكه قصابان
تيپا خوردن
و بر ساحل دور افتاده استخوان
از عطش گرسنگي
مردن
دوست داشتن غروب
با شگرف ابرهايش
و بوي رمه در كوچه‌هاي بيد
دوست داشتن كارگاه قاليبافي
زمزمه خاموش رنگ‌ها
تپش خون پشم در رگ‌هاي گره
و جان‌هاي نازنين انگشت
كه پامال مي‌شوند
دوست داشتن پائيز
با سرب رنگي آسمانش
دوست داشتن زنان پياده‌رو
خانه‌هاشان
عشقشان
شرمشان
دوست داشتن بوي شور آسمان بندر
پرواز اردك‌ها
فانوس قايق‌ها 
و بلور سبز رنگ موج
با چشمان شبچراغش
دوست داشتن كينه‌ها
دشنه‌ها
و فرارها
دوست داشتن شتاب بشكه‌هاي خالي تندر
برشيب سنگفرش آسمان
دوست داشتن در و
داس‌هاي زمزمه
دوست داشتن فرياد‌هاي ديگر
دوست‌ داشتن لاشه گوسفند
بر چنگ مردك گوشت فروش
كه بي‌خريدار مي‌ماند
مي‌گندد
مي‌پوسد
دوست داشتن قرمزي ماهي‌ها
در حوض كاشي
دوست داشتن شتاب
و تامل
دوست داشتن مردم
كه مي‌ميرند آب مي‌شوند
و در خاك خشك بي روح
دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرو مي‌‌روند
فرو مي‌‌روند و
فرو
 مي‌‌روند
دوست داشتن سكوت و زمزمه و فرياد
دوست داشتن زندان شعر
با زنجيرهاي گرانش
زنجير الفاظ
زنجير قوافي
و من همچنان مي‌روم
در زنداني كه با خويش
در زنجيري كه به پاي
در شتابي كه با چشم
در يقيني كه با فتح من مي‌رود دوش با دوش 
از غنچه لبخند تصوير كودني كه بر ديوار ديروز
تا شكوفه سرخ يك پيراهن
بر بوته يك به خاك افتادن
تا فردا
چنينم من
قلعه‌نشين حماسه‌هاي پر از تكبر
سم ضربه پر غرور اسب وحشي خشم
بر سنگفرش كوچه تقدير
كلمه وزشي
در توفان سرود بزرگ يك تاريخ
محبوسي
در زندان يك كينه
برقي در دشنه يك انتقام
و شكوفه سرخ پيراهني
در كنار راه فردا…

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

پايتخت عطش


      1
آفتاب،آتش بي‌‌دريغ است
و رؤياي آبشاران
در مرز هر نگاه.
بر درگاه هر ثقبه
سا‌يه‌ها
روسبيان آرامشند.
پي‌جوي آن سايه بزرگم من كه عطش خشك دشت را باطل مي‌كند.
چه پگاه و چه پسين،
اين جا
نيمروز
مظهر هست است:
آتش سوزنده را رنگي و اعتباري نيست
دروازه امكان بر باران بسته است
شن از حرمت رود و بستر شن‌پوش خشك رود از وحشت
هرگز سخن مي‌گويد
بوته گز به عبث سايه‌ئي در خلوت خويش مي‌جويد.
أي شب تشنه!خدا كجاست؟
تو
روزي ديگر گونه‌أي
به رنگي ديگر
كه با تو
در آفرينش تو
بيدادي رفته است:
تو زنگي زماني.

     2
كنار تو را ترك گفته‌ام
و زير اين آسمان نگونسار كه از جنبش هر پرنده تهي است
و هلالي كدر چونان مرده‌ماهي سيمگونه فلسي بر
سطح بي‌موجش مي‌گذرد
به بازجست تو برخاسته‌ام
تا در پايتخت عطش
در جلوه‌ئي ديگر
بازت يابم.
أي آب روشن!
ترا با معيار عطش مي‌سنجم.
در اين سرابچه
آيا
زورق تشنگي است
آنچه مرا به سوي شما مي‌راند
يا خود
زمزمه شماست
و من نه به خود مي‌روم
كه زمزمه شما
به جانب خويشم مي‌خواند؟
نخل من أي واحه من !
در پناه شما چشمه‌سار خنكي هست
كه خاطره‌اش
عريانم مي‌كند.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

من مرگ را...


اينك موج سنگبن گذر زمان است كه در من مي‌گذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون جوبار آهن در من ميگذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون دريائي از ›پولاد
وسنگ درمن ميگذرد
در گذرگاه نسيم سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه باران سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه سايه سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
نيلوفر باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب وسياهي در من
در گذرگاهت سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
من برگ را سرودي كردم
سرسبزتر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پر نبض تر ز انسان
من غشق را سرودي كردم
پرطبل طرتر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پر تپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم.اينك موج سنگبن گذر زمان است كه در من مي‌گذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون جوبار آهن در من ميگذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون دريائي از ›پولاد
وسنگ درمن ميگذرد
در گذرگاه نسيم سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه باران سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه سايه سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
نيلوفر باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب وسياهي در من
در گذرگاهت سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
من برگ را سرودي كردم
سرسبزتر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پر نبض تر ز انسان
من غشق را سرودي كردم
پرطبل طرتر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پر تپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم.

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

كتاب مرثيه هاي خاك ( احمد شاملو )

كتاب مرثيه هاي خاك

هملت


بودن
يا نبودن…
بحث در اين نيست
وسوسه اين است.
#
شراب زهرآلوده به جام و
شمشير به زهر آب ديده
                     در كف دشمن.-
همه چيزي
          از پيش
               روشن است و حساب شده
و پرده
      در لحظه معلوم
                   فرو خواهد افتاد.
پدرم مگر به باغ جتسماني خفته بود
كه نقش من ميراث اعتماد فريبكار اوست
و بستر فريب او
               كامگاه عمويم!
]من اين همه را
           به ناگهان دريافتم،
   با نيم نگاهي
               از سر اتفاق
                          به نظارگان تماشا[
اگر اعتماد
        چون شيطاني ديگر
اين قابيل ديگر را
         به جتسماني ديگر
به بي‌خبري لالا نگفته بود،-
خدا را
خدا را!
چه فريبي اما،
         چه فريبي!
كه آنكه از پس پرده نيمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامي فاجعه
          آگاه است
و غمنامه مرا
           پيشاپيش
حرف به حرف
            باز مي‌شناسد.
#
در پس پرده نيمرنگ تاريكي
                           چشم‌ها
                                 نظاره درد مرا
سكه‌ها از سيم و زر پرداخته‌اند.
تا از طرح آزاد گريستن
در اختلال صدا و تنفس آن كس
كه متظاهرانه
در حقيقت به ترديد مي‌نگرد
لذتي به كف آرند.
از اينان مدد از چه خواهم،كه سرانجام
مرا و عموي مرا
              به تساوي
در برابر خويش به كرنش مي‌خوانند،
هر چند رنج من ايشان را ندا در داده باشد كه ديگر
كلاديوس
         نه نام عمّ
كه مفهومي است عام.
و پرده…
در لحظه محتوم…
#
با اين همه
          از آن زمان كه حقيقت
چون روح سرگردان بي‌آرامي بر من آشكاره شد
و گند جهان
         چون دود مشعلي در صحنه‌هاي دروغين
منخرين مرا آزرد،
بحثي نه
               كه وسوسه‌ئي است اين:
بودن
يا
نبودن.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

و حسرتي


 1
نه
اين برف را
               ديگر
سر بازايستادن نيست،
برفي كه بر ابروي و به موي ما مي‌نشيند
تا در آستانه آئينه چنان در خويشتن نظر كنيم
                                            كه به وحشت
از بلند فريادوار گداري
               به اعماق مغاك
                            نظر بردوزي.
باري
مگر آتش قطبي را
                   بر افروزي.
كه برق مهربان نگاهت
                       آفتاب را
بر پولاد خنجري مي‌گشايد
                         كه مي‌بايد
                                   به دليري
با درد بلند شبچراغيش
                         تاب آرم
به هنگامي كه انعطاف قلب مرا
                         با سخني تيغه خويش
                                          آزموني مي‌كند.
نه
ترديدي بر جاي بنمانده است
مگر قاطعيت وجود تو
              كز سرانجام خويش
                            به ترديدم مي‌افكند،
كه تو آن جرعه آبي
                  كه غلامان
                           به كبوتران مي‌نوشانند
از آن پيشتر
             كه خنجر
                      به گلوگاه‌شان نهند.
 2
كجائي؟ بشنو! بشنو!
من از آن گونه با خويش به مهرم
كه بسمل شدن را به جان مي‌پذيرم
بس كه پاك مي‌خواند اين آب پاكيزه كه عطشانش مانده‌ام!
بس كه آزاد خواهم شد
از تكرار هجاهاي همهمه
                  در كشاكش اين جنگ بي‌شكوه!
و پاكيزگي اين آب
              با جان پر عطشم
كوچ را
          همسفر خواهد شد.
و وجدان‌هاي بي‌رونق و خاموش قاضيان
كه تنها تصويري از دغدغه عدالت بر آن كشيده‌اند
به خود بازم مي‌نهند.
3
منم آري منم
              كه از اين گونه تلخ مي‌گريم
كه اينك
       زايش من
از پس دردي چهل ساله
در نگراني اين نيمروز تفته
در دامان تو كه اطمينان است و پذيرش است
كه نوازش و بخشش است.-
در نگراني اين لحظه ياس،
كه سايه‌ها دراز مي‌شوند
و شب با قدم‌هاي كوتاه
                         دره را مي‌انبارد.
أي كاش كه دست تو پذيرش نبود
نوازش نبود و
            بخشش نبود
كه اين
         همه
              پيروزي حسرت است،
باز آمدن همه بينائي‌ها‌ست
به هنگامي كه
                آفتاب
سفر را
       جاودانه
               بار بسته است
و ديري نخواهد گذشت
                 كه چشم‌انداز
                      خاطره‌ئي خواهد شد
                                        و حسرتي
                                        و دريغي.
كه در اين قفس جانوري هست
                           از نوازش دستانت برانگيخته،
كه از حركت آرام اين سياهجامه مسافر
به خشمي حيواني مي‌خروشد.
4
با خشم و جدل زيستم.
و به هنگامي كه قاضيان
اثبات آن را كه در عدالت ايشان شايبه اشتباه نيست
انسانيت را محكوم مي‌كردند
                              و اميران
نمايش قدرت را
               شمشير بر گردن محكوم مي‌زدند،
محتضر را
            سر بر زانوي خويش نهادم.
و به هنگامي كه همگنان من
                            عشق را
                                در رؤياي زيستن
                                       اصرار مي‌كردند
من ايستاده بودم
تا زمان
       لنگ لنگان
                از برابرم بگذرد،
و اكنون
        در آستانه ظلمت
زمان به ريشخند ايستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سياهي فرو شوم
              به دريغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا كه تو ايستاده‌أي.
5
من درد بوده‌ام همه
من درد بوده‌ام.
گفتي پوستواره‌ئي
                استوار به دردي،
چونان طبل
خالي و فريادگر
]درون مرا
        كه خراشيد
تام
تام از درد
          بينبارد؟[
و هر اندامم از شكنجه فسفرين درد
مشخص بود.
در تمامت بيداري خويش
هر نماد و نمود را
                  با احساس عميق درد
                                        دريافتم.
عشق آمد و دردم از جان گريخت
خود در آن‌دم كه به‌خواب مي‌رفتم.
آغاز از پايان آغاز شد.
تقدير من است اين همه،يا سرنوشت تست
يا لعنتي است جاودانه؟
كه اين فروكش درد
خود انگيزه دردي ديگر بود؛
كه هنگامي به آزادي عشق اعتراف مي‌كردي
كه جنازه محبوس را
از زندان مي‌بردند.
نگاه كن،أي!
نگاه كن
           كه چه‌گونه
فرياد خشم من از نگاهم شعله مي‌كشد
چنان كه پنداري
                  تنديسي عظيم
با ريه‌هاي پولادين خويش
                           نفس مي‌كشد.
از كجا آمده‌أي
أي كه مي‌بايد
               اكنونت را
                          اين چنين
به دردي تاريك كننده
                       غرفه كني!-
از كجا آمده‌اي؟
و ملال در من جمع مي‌آيد
و كينه‌يي دم‌افزون
به شمار حلقه‌هاي زنجيرم،
چون آب‌ها
           راكد و تيره
                      كه در ماندابي.
6
نفس خشم‌آگين مرا
                     تند وبريده
                               در آغوش مي‌فشاري
و من احساس مي‌كنم كه رها مي‌شوم
و عشق
مرگ رهائي‌بخش مرا
از تمامي تلخي‌ها
                 مي‌آكند.
بهشت من جنگل شوكران‌هاست
و شهادت مرا پاياني نيست.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

مقدمه


شعر
رهائي است
نجات است و آزادي.
ترديدي ست
              كه سرانجام
                        به يقين مي‌گرايد
و گلوله‌ئي
         كه به انجام كار
شليك
مي شود.
آهي به رضاي خاطر است
از سر آسودگي.
و قاطعيت چارپايه است
به هنگامي كه سرانجام
از زير پا
       به كنار افتد
تا بار جسم
زير فشار تمامي حجم خويش
درهم شكند،
اگر آزادي جان را
                     اين
                        راه آخرين است.
مرا پرنده‌ئي بدين ديار هدايت نكرده بود:
من خود از اين تيره خاك
                         رسته بودم
چون پونه خود رويي
كه بي‌دخالت جاليزبان
                   از رطوبت جوباره ئي.
اين چنين است كه كسان
مرا از آن گونه مي‌نگرند
كه نان از دسترنج ايشان مي‌خورم
و آنچه به گند نفس خويش آلوده مي‌كنم
هواي كلبه ايشان است.
حال آنكه
          چون ايشان بدين ديار فراز آمدند
آن
     كه چهره و دروازه بر ايشان گشود
من بودم!

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

مرثيه


به جست وجوي تو
بر درگاه كوي كوه مي‌گريم،
در آستانه دريا و علف.
به جست وجوي تو
در معبر بادها مي‌گريم
در چار راه فصول،
در چارچوب شكسته پنجره‌ئي
                        كه آسمان ابرآلوده را
قابي كهنه مي‌گيرد.
………………..
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
            تا چند 
تا چند
    ورق خواهد خورد؟
#
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
         رازش را
              با تو در ميان نهاد.
پس به هيئت گنجي درآمدي:
بايسته و آزانگيز
          گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
                            از اين‌سان
                                   دلپذير كرده‌است!
#
نامت سپيده دمي‌ست كه بر پيشاني آسمان مي‌گذرد
 - متبرك باد نام تو! –
و ما همچنان
دوره مي‌كنيم
شب را و روز را
هنوز را…

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


پچپچه را
        از آن گونه
سر به هم اندر آورده سپيدار و صنوبر
                                         باري،
كه مگرشان
به دسيسه سودائي در سر است
                              پنداري،
كه اسباب چيدن را به نجوايند
                        خود از اين دست
به هنگامه‌ئي
كه جلوه هر چيز و همه چنان است
كه دشمن دژخوئي
در كمين.
و چنان باز مي‌نمايد كه سكوت
به جز بايسته ظلمت نيست؛
و به اقتضاي شب است و سياهي‌ست تنها
كه صداها همه خاموش مي‌شود
مگر شبگير
           - از آن پيش‌تر كه واپسين فغان (( حق ))
با قطره خوني به نايش اندر پيچد-؛
مگر ما
من وتو.
و بدين نمط
         شب را غايتي نيست
                             نهايتي نيست،
و بدين نمط
ستم را
واگوينده‌تر از شب
                   آيتي نيست.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

شامگاهي


-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد
كه با همه جمع چه تنها نشسته‌أي!
-تنها نشسته‌ام؟
                نه
كه تنها فارغ از من و از ما نشسته‌ام.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد
كه چه ويران نشسته‌أي!
-ويران؟
         ويران نشسته‌ام ؟
                           آري،
و به چشم‌انداز اميد آباد خويش مي‌نگريم.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد،كه تنها نشسته‌أي
كنار دريچه خردت.
-آسمان من،
                آري
سخت تنگچشمانه به قالب آمد.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد،كه اندهگنانه نشسته‌أي
كنار دريچه خردي كه بر آفاق مغربي مي‌گشايد.
-من و خورشيد را هنوز
اميد ديداري هست،
هر چند روز من
                 آري
               به پايان خويش نزديك مي‌شود.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد…

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود مردي كه خودش را كشته است


-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد
كه با همه جمع چه تنها نشسته‌أي!
-تنها نشسته‌ام؟
                نه
كه تنها فارغ از من و از ما نشسته‌ام.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد
كه چه ويران نشسته‌أي!
-ويران؟
         ويران نشسته‌ام ؟
                           آري،
و به چشم‌انداز اميد آباد خويش مي‌نگريم.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد،كه تنها نشسته‌أي
كنار دريچه خردت.
-آسمان من،
                آري
سخت تنگچشمانه به قالب آمد.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد،كه اندهگنانه نشسته‌أي
كنار دريچه خردي كه بر آفاق مغربي مي‌گشايد.
-من و خورشيد را هنوز
اميد ديداري هست،
هر چند روز من
                 آري
               به پايان خويش نزديك مي‌شود.
#
-نظر در تو مي‌كنم أي بامداد…

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

در آستانه


نگر
   تا به چشم زرد خورشيد اندر
                                    نظر
                                        نكني
كت افسون
           نكند.
بر چشم‌هاي خود
          از دست خويش
                        سايباني كن
                                  نظاره آسمان را
تا كلنگان مهاجر را
                     ببيني
                           كه بلند
از چارراه فصول
در معبر بادها
رو در جنوب
             همواره
                 در سفرند.
#
ديدگان را به دست
                    نقابي كن
تا آفتاب نارنجي
به نگاهيت
           افسون
                  نكند،
تا كلنگان مهاجر را
                        ببيني
                             بال در بال
كه از درياها همي گذرند.-
از درياها و
            به كوه
كه خوش به غرور ايستاده است؛
و به توده نمناك كاه
بر سفره بي‌رونق مزرعه؛
و به قيل و قال كلاغان
در خرمنجاي متروك؛
و به رسم‌ها و
بر آيين‌ها،
بر سرزمين‌ها.
و بر بام خاموش تو
                      بر سرت؛
و بر جان اندهگين تو
كه غمي نشسته‌أي
                    هم از آن گونه
                             به زندان سال‌هاي خويش.
و چندان كه بازپسين شعله شهپرهاشان
در آتش آفتاب مغربي
                  خاكستر شود،
اندوه را ببيني
           با سايه درازش
كه پا همپاي غروب
لغزان
    لغزان
         به خانه درآيد
و كنار تو
در پس پنجره بنشيند.
او به دست سپيد بيمارگونه
دست پير ترا…
و غروب
بال سياهش را…

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

حكايت


اينك آهوبره‌ئي
كه مجال خود را
                 به تمامي
                        زمانمايه‌ي جست و جويش كردم.
#
خسته خسته و
               پاي آبله
تنگ خلق و
             تهي دست
از پستپشته‌هاي سنگ
                  فرود مي‌آيم
و آفتاب بر خط‌الراس برترين پشته نشسته است
تا شب
       چالاك ترك
                   بر دامنه دامن گسترد.
#
اكنون كمند باطل را رها مي‌كنم
كه احساس بطلانش
            خفت
پنداري بر گردن من خود مي‌فشارد،
كه آنك آهوبره
              آنك!
زير سايبان من ايستاده است
                       كنار سبوي آب
و با زبان خشكش
بر جدار نمور سبو
                 ليسه مي‌كشد؛
آهوه‌بره‌يي
كه مجالي خود را به تمامي
                   زيانمايه‌ي جست و جويش كردم
و زلالي محبتش
در خطوط مهرباني كه
                چشمانش را تصوير مي‌كند
                                         آشكار است.
#
آفتاب در آن سوي تپه
فروتر مي‌نشيند.
مرا زمانمايه به آخر رسيده
كه شب
          بر سر دست آمده است
و در سبو
جز به ميزان سيرابي يك تن
                            آب نيست.

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

تمثيل


در يكي فرياد
               زيستن-
]پرواز عصياني فوّاره‌ئي
كه خلاصيش از خاك
                  نيست
و رهائي را
                تجربه‌ئي مي‌كند.[
و شكوه مردن
در فواره فريادي-
]زمينت
        ديوانه‌آسا
                با خويش مي‌كشد
  تا باروري را
                دستمايه‌ئي كند؛
  كه شهيدان و عاصيان
                      يارانند
كه بارآوري را
           بارانند
                   بار آورانند.[
زمين را
         باران بركت‌ها شدن-
]مرگ فوّاره
              از اين دست است.[
ورنه خاك
              از تو
                    باتلاقي خواهد شد
چون به گونه جوباران حقير
                                   مرده باشي.
#
فريادي شو تا باران
وگرنه
مرداران!

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

براي خون و ماتيك


((اين بازوان اوست
با داغ‌هاي بوسه بسيارها گناهش
و ينك خليج ژرف نگاهش
كاندر كبود مردمك بي‌حياي آن
فانوس صد تمنا- گنگ ونگفتني –
با شعله لجاج وشكيبائي
مي‌سوزد.
وين،چشمه‌سار جادويي تشنگي‌فزاست
اين چشمه عطش
                   كه بر او هر دم
حرص تلاش گرم همآغوشي
تبخاله‌هاي رسوايي
مي‌آورد به بار.
شور هزار مستي ناسيراب
مهتاب‌هاي گرم شراب‌آلود
آوازهاي مي‌زده بي‌رنگ
با گونه‌هاي اوست،
رقص هزار عشوه دردانگيز
با ساق‌هاي زنده مرمر‌تراش او.
گنج عظيم هستي و لذت را
پنهان به زير دامن خود دارد
و اژدهاي شرم را
افسون اشتها و عطش
از گنج بي‌دريغش مي‌راند…))
بگذار اينچنين بشناسد مرد
در روزگار ما
آهنگ و رنگ را
زيبائي و شكوه و فريبندگي را
زندگي را.
حال آنكه،رنگ را
در گونه‌هاي زرد تو مي‌بايد جويد،برادرم!
در گونه‌هاي زرد تو
                         وندر
اين شانه برهنه خون‌مرده،
بار گران خفّت روحش را
بر شانه‌هاي زخم تنش برده!
حال آنكه بي‌گمان
در زخم‌هاي گرم بخارآلود
سرخي شكفته‌تر به نظر مي‌زند ز سرخي لب‌ها
و بر سفيدناكي اين كاغذ
رنگ سياه زندگي دردناك ما
برجسته‌تر به چشم خدايان
تصوير مي‌شود…
#
هي!
    شاعر!
          هي!
سرخي سرخي است:
لب‌ها و زخم‌ها!
ليكن لبان يار تو را خنده هر زمان
دندان نما كند،
زان پيشتر كه بيند آن را
چشم عليل تو
چون(( رشته‌يي ز لؤلؤتر، بر گا انار))-
آيد يكي جراحت خونين مرا به چشم
كاندر ميان آن
پيداست استخوان؛
زيرا كه دوستان مرا
زان پيشتر كه هيتلر- قصاب (( آوش‌ويتس ))
در كوره‌هاي مرگ بسوزاند،
همگام ديگرش،
بسيار شيشه‌ها
از صمغ سرخ خون سياهان
سرشار كرده بود
در (( هارلم )) و (( برانكس ))
انبار كرده بود
               كند تا
ماتيك از آن مهيا
لابد براي يار تو،لب‌هاي يار تو!
بگذار عشق تو
در شعر تو بگريد…
بگذار درد من
در شعر من بخندد…
بگذار سرخ،خواهر همزاد زخم‌ها و لبان باد!
زيرا لبان سرخ،سرانجام
پوسيده خواهد آمد چون زخم‌هاي سرخ
وين زخم‌هاي سرخ،سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛
وندر لجاج ظلمت اين تابوت
تابد به ناگريز درخشان و تابناك
چشمان زنده‌يي
چون زهره‌يي به تارك تاريك گرگ و ميش
چون گرمساز اميدي در نغمه‌هاي من!
#
بگذار عشق زن
مرداروار در دل تابوت شعر تو
تقليد كار دلقك قاآني
گندد هنوز و
             باز
خود را
              تو لاف زن
بي‌شرم خداي همه شاعران بدان!
ليكن من ( اين حرام،
اين ظلم‌زاده،عمر به ظلمت نهاده،
اين برده از سياهي و غم نام)
بر پاي تو فريب
بي هيچ ادعا
زنجير مي‌نهم!
فرمان به پاره كردن اين طومار مي‌دهم!
گوري ز شعر خويش
                       كندن خواهم
وين مسخره خدا را
                      با سر، درون آن
                                     فكندن خواهم
و ريخت خواهمش به سر
خاكستر سياه فراموشي…
#
بگذار شعر ما و تو
                     باشد
تصوير كار چهره پايان‌پذيرها:
تصوير كار سرخي لب‌هاي دختران
تصوير كار سرخي زخم برادران!
و نيز شعر من
بك بار لااقل
تصوير كار واقعي چهره شما
دلقكان
دريوزگان
شاعران!

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

با چشمها


با چشمها
            ز حيرت اين صبح نا بجاي
خشكيده بر دريچه خورشيد چارطاق
بر تارك سپيده اين روز پا به زاي
دستان بسته ام را
آزاد كردم از
زنجير هاي خواب
فرياد بركشيدم:
((-اينك
           چراغ معجزه
                           مردم!
تشخيص نيم شب را از فجر
در چشمهاي كوردلي تان
سوئي به جاي اگر
مانده است آن‌قدر
تا
 از
    كيسه تان نرفته تماشا كنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوش‌هاي ناشنوائي‌تان
اين طرفه بشنويد:
در نيم پرده شب
آواز آفتاب را ! ))
(( ديديم
             (گفتند خلق نيمي)
                                 پرواز روشنش را . آري ! ))
نيمي به شادي از دل
فرياد بر كشيدند:
(( با گوش جان شنيديم
آواز روشنش را ! ))
باري
من با دهان حيرت گفتم
(( اي ياوه
               ياوه
                       ياوه،
                              خلائق !
مستيد و منگ؟
                 يا به تظاهر
تزوير مي كنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي .
ور تائبيد و پاك مسلمان،
                                     نماز را
از چاوشان نيامده بانگي ! ))
#
هر گاو گند چاله دهاني
آتشفشان روشن خشمي شد:
(( اين گول بين كه روشني آفتاب را
از ما دليل مي طلبد. ))
توفان خنده‌ها…
((- خورشيد را گذاشته،
                          مي خواهد
با اتكا با ساعت شماطه‌دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد كند
                                   كه شب
از نيمه نيز بر نگذشته ست.))

توفان خنده…
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزي نظير آتش در جانم
                                      پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
                          گوئي
چيزي به هم فشرد
تا قطره‌ئي به تفتگي خورشيد
جوشيد از دو چشمم
از تلخي تمامي درياها
در اشك ناتواني خود ساغري زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا كه آفتاب
تنها ترين حقيقت شان بود‌،
احساس واقعيت شان بود،

با نور و گرميش
مفهوم بي رياي رفاقت بود
با تابناكيش
مفهوم بي فريب صداقت بود.
(اي كاش مي توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
كه بي دريغ باشند
در دردها و شاديهاشان
حتي
   با نان خشكشان .-
و كاردهاي‌شان را
جز از براي قسمت كردن
بيرون نياورند.)
#
افسوس !
            آفتاب
مفهوم بي دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اكنون
با آفتابگونه‌ئي
                 آنان را
اين‌گونه
           دل
               فريفته بودند!
اي كاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
    قطره
    قطره
    قطره
           بگريم
تا باورم كنند.

اي كاش مي توانستم
                  -يك لحظه مي توانستم اي كاش-
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بيشمار را
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند.

اي كاش
مي توانستم.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

23


1
بدن لخت خيابان
            به بغل شهر افتاده بود
و قطره‌هاي بلوغ
              از لمبرهاي راه
                             بالا مي‌كشيد
و تابستان گرم نفس‌ها
كه از رؤياي جگن‌هاي باران خورده سرمست بود
در تپش قلب عشق
                        مي‌چكيد.
خيابان برهنه
با سنگفرش دندان‌هاي صدفش
                        دهان گشود
تا دردهاي لذت يك عشق
زهر كامش را بمكد.
و شهر بر او پيچيد
و او را تنگ‌تر فشرد
در بازوهاي پر تحريك آغوشش.
و تاريخ سر به مهر يك عشق
كه تن داغ دخترش را
            به اجتماع يك بلوغ
                             وا داده بود
بستر شهري بي سرگذشت را
                               خونين كرد.
جوانه زندگي بخش مرگ
بر رنگ پريدگي شيارهاي پيشاني شهر
                                         دويد،
خيابان برهنه
            در اشتياق خواهش بزرگ آخرينش
                                             لب گزيد،
نطفه هاي خونالود
كه عرق مرگ
           بر چهره پدرشان
                        قطره بسته بود
رحم آماده مادر را
                از زندگي انباشتند،
و انبان‌هاي تاريخ يك آسمان
از ستاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي بزرگ قرباني
                          پر شد.- 
يك ستاره جنبيد
              صد ستاره،
ستاره صدهزار خورشيد
از افق مرگ پر حاصل
در آسمان
       درخشيد،
مرگ متكبر!
#
اما دختري كه پا نداشته باشد
بر خاك دندان كروچه دشمن
به زانو در نمي‌آيد.
و من چون شيپوري
            عشقم را مي‌تركانم
چون گل سرخي
           قلبم را پرپر مي‌كنم
چون كبوتري
          روحم را پرواز مي‌دهم
چون دشنه‌يي
صدايم را به بلور آسمان مي‌كشم:
((-هي!
   چه كنم‌هاي سر به هواي دستان بي‌تدبير تقدير!
   پشت ميله‌ها و مليله‌هاي اشرافيت
   پشت سكوت و پشت دارها
   پشت عمامه‌ها و رخت سالوس
   پشت افترا ها، پشت ديوارها
   پشت امروز و روز ميلاد-با قاب سياه شكسته‌اش-
   پشت رنج،پشت نه،پشت ظلمت
   پشت پا فشاري،پشت ضخامت
   پشت نوميدي سمج خداوندان شما
   و حتّي وحتّي پشت پوست نازك دل عاشق من،
   زيبايي يك  تاريخ
   تسليم مي‌كند بهشت سرخ گوشت تنش را
   به مرداني كه استخوان‌هاشان آجر يك بناست
   بوسه‌شان كوره است و صداشان طبل
   و پولاد بالش بسترشان
                           يك پتك است.))
لب‌هاي خون! لب‌هاي خون!
اگر خنجر اميد دشمن كوتاه نبود
دندان‌هاي صدف خيابان باز هم مي‌توانست
شما را ببوسد …
و تو از جانب من
به آن كس كه به زياني معتادند
و اگر زياني نبرند كه با خوي‌شان بيگانه بود
مي‌پندارند كه سودي برده‌اند،
و به آن ديگر كسان
               كه سودشان يكسر
                              از زيان ديگران است
و اگر سودي بر كف نشمارند
در حساب زيان خويش نقطه مي‌گذارند
                                            بگو:
((-دلتان را بكنيد!
                 بيگانه‌هاي من
                                 دلتان را بكنيد!
   دعائي كه شما زمزمه مي‌كنيد
   تاريخ زندگاني است كه مرده‌اند
   و هنگامي نيز
                كه زنده بوده‌اند
   خروس هيچ زندگي
                در قلب دهكده‌شان آواز
                                       نداده بود …
   دلتان را بكنيد، كه در سينه تاريخ ما
   پروانه پاهاي بي‌پيكر يك دختر
   به جاي قلب همه شما
                    خواهد زد پرپر!
   و اين است ، اين است دنيائي كه وسعت آن
   شما را در تنگي خود
                چون دانه انگوري
                          به سركه مبدل خواهد كرد.
   براي برق انداختن به پوتين گشاد و پرميخ يكي من!))
اما تو!
تو قلبت را بشوي
در بي غشي جام بلور يك باران،
تا بداني
      چگونه
             آنان
بر گورها كه زير هر انگشت پاي‌شان
گشوده بود دهان
در انفجار بلوغ‌شان
                  رقصيدند،
چگونه بر سنگفرش لج
                  پا كوبيدند
و اشتهاي شجاعت‌شان
                   چگونه
در ضيافت مرگي از پيش آگاه
كباب داغا داغ را
با دندان دنده‌هايش بلعيد …
قلبت را چون گوشي آماده كن
تا من سرودم را بخوانم:
-سرود جگرهاي نارنج را كه چليده شد
در هواي مرطوب…
در هواي سوزان…
در هواي خفقاني…
و نام‌هاي  خونين را نكرد استفراغ
در تب دردآلود…
سرود فرزندان دريا را كه
در سواحل برخورد به زانو درآمدند
بي كه به زانو درآيند
و مردند،بي كه بميرند!
اما شما-أي نفس‌هاي گرم زمين كه بذر فردا را در خاك ديروز
                                                             مي‌پزيد!-
اگر بادبان اميد دشمن از هم نمي‌دريد
تاريخ واژگونه قايقش را بر خاك كشانده بوديد!

2
 
با شما كه با خون عشق‌ها،ايمان‌ها
           با خون شباهت‌هاي بزرگ
           با خون سرهاي گچ در كلاه‌هاي پولاد
           با خون چشمه‌هاي يك دريا
           با خون چه كنم‌هاي يكدست
           با خون آن‌ها كه انسانيت را مي‌جويند
           با خون آن‌ها كه انسانيت را مي‌جوند
در ميدان بزرگ امضا كرديد
ديباچه تاريخ‌مان را ،
خون‌مان را قاتي مي‌كنيم
فردا در ميعاد
تا جامي از شرابمرگبه دشمن بنوشانيم
به سلامت بلوغي كه بالا كشيد از لمبر‌هاي راه
براي انباشتن ما در تاريخ يك  رحم
از ستاره‌هاي بزرگ قرباني،
روز بزرگ سال  
روز بزرگ سال…

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :