كتاب لحظه ها و هميشه ( احمد شاملو )

كتاب لحظه ها و هميشه

وصل


1
در برابر بي‌كراني ساكن
جنبش كوچك گلبرگ
به‌ پروانه‌ئي ماننده بود
زمان با گام شتابناك برخاست
ودر سر گرداني
يله شد
در باغستان خشك
معجزه وصل بهاري كرد
سراب عطشان
بركه‌ئي صافي شد
و گنجشكان دستاموز بوسه
شادي را در خشكسار باغ
به رقص آوردند

اينك چشمي بي‌دريغ
كه فانوس اشكش
شوربختي مردي را كه تنها بود و تاريك
لبخند مي‌زند
آنك منم كه سرگرداني‌هايم را همه
تا بدين قلعه جل جتا
پيمودم
آنك منم
ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده
آنك منم
پا بر صليب باژگون نهاده
با قامتي به بلندي فرياد
3
در سرزمين حيرت معجزه‌ئي فرود آمد
و اين خود ديگر گونه معجزتي بود
فرياد كردم
أي مسافر
با من از آن زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي‌داشتم
اين مايه ستيز چرا رفت
با ايشان چه مي‌بايد كرد
بر ايشان مگير
چنين گفت و چنين كردم
لايه تيره فرونشست
آبگير كدر
صافي شد
و سنگريزه‌هاي زمزمه
در ژرفاي زلال درخشيد
دندان‌هاي خشم
به لبخندي 
زيبا شد
رنج ديرينه
همه كينه‌هايش را
خنديد
پاي آبله
در چمنزاران آفتاب
فرود آمدم
بي‌آنكه از شب ناآشتي
داغ سياهي بر جگر نهاده باشم
4
نه
هرگز شب را باور نكردم 
چرا كه
در فراسوهاي دهليزش
به اميد دريچه‌ئي
دل بسته بودم
5
شكوهي در جانم تنوره مي‌كشد
گوئي از پاك‌ترين هواي كوهستان
لبالب
قدحي در كشيده‌ام
در فرصت ميان ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصي مي‌كنم
ديوانه
به تماشاي من بيا

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

ميان ماندن و رفتن...


ميان ماندن و رفتن حكايتي كرديم
كه آشكارا در پرده كنايت رفت.
مجال ما همه اين تنگمايه بود و،دريغ
كه مايه خود همه در وجه اين حكايت رفت.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

گريزان


از كوره راه تنگ گذشتم
نيز از كنار گله خردي كه
زنگ برنجي بز پيشاهنگ  
از دور طرح تكاپوي خسته‌ئي را
با با جنگ جنگ لختش
در ذهن آدمي
تصوير مي‌نهد
از پشت بوته مرغي نالان هراسناك
پر بركشيد و
يك دم
در دره‌هاي تنگ
موج گريزپائي پر وحشتش 
چون كاسه ئي سفالي بشكست
از صخره‌ئي به صخره‌ئي
از سنگ روي سنگ
مي ديدم از كمرش كهسار
در شيبگاه دره تاريك
آن شعله‌ها كه در ده مي‌سوخت جاي جاي
پي سوز آسياب
دودي كه از تنور
فانوس‌ها به معبرها
پر شيب پيچ پيچ
و آنگاه
 ديدم
در پيش روي منظره كهسار را
با راه پيچ‌پيچان پيچيده بر كمر
مشتاق گفتم
أي كوه
با خود به سوي تو مي‌آورم ز راه
با قعر او حكايت ناگفته مرده‌ئي
آنجا به ده كسان مرا دل به من نبود
بي پاسخ از او گفتم
أي كوه
رنجي است سوختن
بي التفات قومي كاندر اجاقشان
از سوز توست اگر شرري است
بي زهر خنده قومي كز كز توست اگر به لب‌هاشان
امكان خنده اين قدري هست
بي پاسخ از او
مه بر گدار سركش مي‌پيچيد
از دور در شبي كه مي‌آمد 
بر تيزه‌ها فرود
سگ‌هاي گله بر شبح صخره‌ها به شور
لائيدني مداوم
آغاز كرده بودند
اعماق دره با نفس سرد شامگاه
از نغمه‌هاي كاكلي و سرخ سينه‌ها
مي‌ماند بي صدا
گوئي به قله‌هاي دختران ازاكوه اختران
چون دختران گازر
خاكستري قواي هوا را
از خون آفتاب بشسته   
در نيل مي‌زدند
فانوس‌هاي ده
يك آسمان ديگر را در دره سياه
اكليل مي‌زدند

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

اگيزه هاي خاموشي


پش آدم، ابوالبشر،به پيراهن خويش نظاره كرد.
و بر زمين عريان نظاره كرد.
و به آفتاب كه رو در مي‌پوشيد نظاره كرد.
و در اين هنگام بادهاي سرد بر خاك برهنه مي‌جنبيد.
و سايه‌ها همه‌جا بر خاك مي‌جنبيد.
و هر چيز ديدني به هيات سايه‌ئي درآمده در سايه عظيم مي‌خليد.
و روح تاريكي بر قالب خاك منتشر بود.
و هرچيز بسودني دستمايه وهمي ديگرگونه بود.
و آدم، ابوالبشر،به جفت خويش درنگريست.
و او در چشم‌هاي جفت خويش نظر كرد كه در آن ترس و سايه بود.
و در خاموشي در او نظر كرد.
و تاريكي در جان او نشست.
و اين نخستين بار بود،بر زمين و در همه آسمان ،كه گفتني سخني ناگفته ماند.

پس چون هابيل به قفاي خويش نظر كرد قابيل را بديد.
و او را چون رعد آسمان‌ها خروشان يافت.
و او چون آب رودخانه‌ها پيچان يافت.
و برادر خونش را بسان سنگ كوه سرد و سخت يافت.
و او را دريافت.
و او را با بدانديشي همراه يافت،چون ماده ميشي كه نوزادش در قفاي اوست.
و او را چون مرغان نخجير با چنگال گشوده ديد.
و برادر خونش را به خون خويش آزمند يافت.
و هابيل در برادر خون خويش نظر كرد.
و در چشم‌هاي او شگفتي و ناباوري بود.
و در خاموشي به جانب قابيل نظر كرد.
و آئينه مهتاب در جانش با شاخه نازك رگ‌هايش شكست.
و اين خود بار نخستين نبود،بر زمين و در همه زمين،كه گفتني سخني بر لبي ناگفته مي‌ماند.

از آن پس بسيارها گفتني هست كه ناگفته مي‌ماند.
چون ما- تو و من –به هنگام ديدار نخستين.
كه نگاه ما به هم درايستاد و گفتني‌ها به خاموشي درنشست.
و از آن پس چه بسيار گفتني هست كه نگفته مي‌ماند بر لب آدميان.
بدان هنگام كه كبوتر آشتي بر بام ايشان مي‌نشيند.
به هنگام اعتراف و به گاه وصل.
به هنگام وداع و – از آن بيش – بدان هنگام كه باز مي‌گردند تا با قفاي خويش درنگرند…

و از آن پس،گفتني‌ها،تا ناگفته بماند انگيزه‌هاي بسيار يافت.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

كوه ها


كوه‌ها باهمند و تنهايند
همچو ما با همان تنهايان.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

غزل نا تمام...


به هر تار جانم صد آواز هست
دريغا كه دستي به مضراب نيست.
چو رؤيا به حسرت گذشتم،كه شب
فروخفت و با كس سر خواب نيست.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


آن كه دانست،زبان بست
و آن كه مي‌گفت،ندانست…
چه غم‌آلوده شبي بود!
و آن مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت
و برانگيخت سگان را به صداي سم اسبش بر سنگ
بي كه يك‌دم به خيالش گذرد
كه فرود آيد شب را،
گوئي
همه رؤياي تبي بود.
چه غم‌آلوده شبي بود!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه


كوچه‌ها
باريكن
دكونا
بسته‌س
خونه‌ها
تاريكن
طاقا شكسته‌س
از صدا
افتاده
تار و كمونچه
مره مي‌برن
كوچه به
كوچه
نگاه كن
مرده‌ها
به مرده
نميرن
حتي به
شمع جون سپرده
نميرن
شكل
فانوسي‌ين
كه اگه خاموشه
واسه نفت نيس
هنو
يه عالم نف توشه
جماعت
من ديگه
حوصله ندارم
به خوب
اميد و
از بد گله
ندارم
 گرچهاز
ديگرون
فاصله
 ندارم
كاري با
كار اين
قافله
ندارم
كوچه‌ها
باريكن
دكونا
بسته‌س
كوچه‌ها
باريكن
دكونا
بسته‌س
خونه‌ها
تاريكن
طاقا شكسته‌س
از صدا
افتاده
تار و كمونچه
مره مي‌برن
كوچه به
كوچه
نگاه كن
مرده‌ها
به مرده
نميرن
حتي به
شمع جون سپرده
نميرن
شكل
فانوسي‌ين
كه اگه خاموشه
واسه نفت نيس
هنو
يه عالم نف توشه
جماعت
من ديگه
حوصله ندارم
به خوب
اميد و
از بد گله
ندارم
 گرچهاز
ديگرون
فاصله
 ندارم
كاري با
كار اين
قافله
ندارم

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود


برو مرد بيدار  اگر نيست كس
كه دل با تو دارد ممان يك نفس
همه روزگارت به تلخي گذشت
شكر چندجوئي در اين تلخ‌دشت
به بيهوده جستن فرو كاستي
قبا خستگي بر تن آراستي
قبائي همه بر وصله بر
قبائي زنفرت بر او آستر
همه پايم از خستگي ريش ريش
نه راهي نه ذي روحي از پشت وپيش
نه وقتي واگردم از رفته راه
نه بختي كه با سر درافتم به چاه 
نه بيم و نه اميد و از پيش وپس
بيابان و خار بيابانو بس
چه سودي اگر خامشي بشكنم
كه گريان در اين دشت تنها منم
گرفتم به بانگي گلو بر درم
كه در دم بسوزد چو خاكسترم
گرفتم كه تندر فشاندم چه سود
كز اين هيمه ني شعله خيزد نه دود
گرفتم كه فرياد بر داشتم
يكي تيغ در جان شب كاشتم
مرا تيغ فرياد برنده نيست
در آن مرده آباد كه‌ش زنده نيست
برو مرد بيدار اگر نيست كس
كه دل تو با تو دارد ممان يك نفس
بنه خواب اگر خوش‌تر افتادشان
كه آخر دهد رنج ره‌يادشان
بهل شب شود چيره تا بنگري
هم از اشكشان سرزند اختري
چو پوسد چون لاش گنديده شب
كوير نفس مرده در گور تب
و اميدي به جا مانده  گر نيز هست
به سوداي عزلت در خانه بست
ببيني كه از هول شب اشك آب
بتوفد چنان كوره آفتاب
برو مرد بيدار اگر نيست كس
كه دل با تو دارد ممان يك نفس
تو گل‌جوئي أي مرد و ره پر خس است
شكرخواه را حرف تلخي بس است

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

سخني نيست


چه بگويم؟سخني نيست.
مي‌وزد از سر اميد نسيمي،
ليك تا زمزمه‌ئي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست.
چه بگويم؟سخني نيست.
پشت درهاي فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به كج‌انديشي
خاموش
نشسته‌ست.
بام‌ها
زير فشار شب
كج،
كوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته‌ست.
چه بگويم؟سخني نيست.
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست.
و‌ندر اين ظلمت جا
جز سيا نوحه شو مرده زني
نيست.
ور نسيمي جنبد
به رهش
نجوا را
ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست…چه بگويم؟سخني نيست.
مي‌وزد از سر اميد نسيمي،
ليك تا زمزمه‌ئي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست.
چه بگويم؟سخني نيست.
پشت درهاي فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به كج‌انديشي
خاموش
نشسته‌ست.
بام‌ها
زير فشار شب
كج،
كوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته‌ست.
چه بگويم؟سخني نيست.
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست.
و‌ندر اين ظلمت جا
جز سيا نوحه شو مرده زني
نيست.
ور نسيمي جنبد
به رهش
نجوا را
ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست…

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

رهگذران


سر در زير از شاهراه متروك پيش مي‌آمدند
و تپه‌هاي گلپوش بهاري
در نظرگاه ايشان انتظاري بي‌هوده مي‌برد.
به كندي از برابر من گذشتند بي آن كه به من درنگرند
و من ايشان را بازشناختم
چرا كه از جانب پدرانشان پيغامي با من بود.
در رهگذر شراب آلوده دعائي مي‌خواندند
و در مهتابي‌هاي پر خاطره
چشمان پر خنده دختران
يك‌دم به نظاره
از بسترهاي آشفته به جانب ايشان مي‌گرائيد.
و ديدم كه اميد به درگاه ناباور بسته بودند
و از پس ايشان
جاده خالي
خسته بود.
مي‌دانستم كه ديگرباره از اين راه
باز
نمي‌آيند.
مي‌دانستم كه ديگرباره از اين راه باز نمي‌آيند،چرا كه
منزلگه مقصود ايشان سرابي لغزنده بود.
مي‌دانستم.
با ايشان گفتم:
((- هم در اين جاي خواهم ايستاد
     و چندان كه فرزندان شما بگذرند
     پيغام شما خواهم گزاشت.))

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

حماسه !


در چارراه‌ها خبري نيست:
يك عده مي‌روند
يك عده خسته باز مي‌آيند
و انسان- كه كهنه رند خدائي‌ست بي‌گمان –
بي‌شوق و بي‌اميد
براي دو قرص نان
كاپوت مي‌فروشد
در معبر زمان.
در كوچه
پشت قوطي سيگار
شاعري
استاده بالبداهه نوشت اين حماسه را:
((- انسان خداست
     حرف من اين است.
     گر كفر يا حقيقت محض است اين سخن
     انسان خداست.
     آري
     اين است حرف من! ))
از بوق يك دوچرخه سوار الاغ پست
شاعر ز جاي جست و …
…مدادش ،نو‌كش شكست!

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

تا شكوفه سرخ يك پيراهن


سنگ مي كشم بر دوش
سنگ الفاظ
سنگ قوافي را
و از عرقريزان غروب كه شب را
در گود تاريكش
مي‌كند بيدار
و قير اندود مي‌شود رنگ
در نابينائي تابوت
و بي‌نفس مي‌ماند آهنگ
از هراس انفجار سكوت
من كار مي‌كنم
كار مي‌كنم
كار
و از سنگ الفاظ
بر مي‌افرازم
استوار
ديوار
تا بام شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشينم
در زنداني شوم
من چنينم احمقم شايد
كه مي داند
كه من بايد
سنگ‌هاي زندانم را به دوش كشم
به‌سان فرزند مريم
كه صليبش را
و نه به‌سان شما
كه دسته شلاق دژخيمان را مي‌تراشيد
از استخوان برادرتان
و ريشه تازيانه جلادتان را مي‌بافيد
از كيسوان خواهرتان
و نگين به دسته شلاق خودكامگان مي‌نشانيد
از دندا‌‌ن‌هاي شكسته پدرتان 
و من سنگ‌هاي گران قوافي را بر دوش مي‌برم
و در زندان شعر
محبوس مي‌كنم خود را 
به‌سان تصويري كه در چار چوبش
در زندان قابش
و أي‌بسان كه
تصويري كودن
از انساني ناپخته
از ساليان گذشته
گم گشته
كه نگاه خردسال مرا دارد
در چشمانش
و من كهنه‌تر به جا نهاده است
تبسم خود را
بر لبانش
و نگاه امروز من بر آن چنان است
كه پيشاني
به گناهش
تصويري بي شباهت
كه اگر خاموش مي‌كرد لبخندش را
و اگر كاويده مي‌شد گونه‌هايش
به جست و جوي زندگاني
و اگر شيار برمي‌داشت پيشانيش
از عبور زمان‌هاي زنجير شده با زنجير شده با زنجير بردگي
مي‌شد من
مي‌شد من
عينا
مي‌شد من كه سنگ‌هاي زندانم را بر دوش
مي‌كشم خاموش
و محبوس مي‌كنم تلاش روحم را
در چار ديوار الفاظي كه
مي‌تركد سكوتشان
در خلاء  آهنگ‌ها
كه مي‌كاود بي‌نگاه چشمشان
در كوير رنگ‌ها 
مي شد من
عينا
مي‌شد من كه لبخنده‌ام را از ياد  برده‌ام
و اينك گونه‌ام
و اينك پيشانيم
چنينم من
زنداني ديوارهاي خوشاهنگ الفاظ بي‌زبان
چنينم من
تصويرم را در قابش محبوس كرده‌ام
ونامم را در شعرم
وپايم را در زنجير زنم
و فردايم را در خويشتن فرزندم
و دلم را در چنگ شما
در چنگ همتلاشي با شما
كه‌ خون گرمتان را
به سربازان جوخه اعدام مي‌نوشانيد
كه از سرما مي‌لرزند
و نگاهشان
انجماد يك حماقت است 
شما
كه در تلاش شكستن ديوارهاي دخمه اكنون خويشيد
و تكيه مي‌دهيد از سر اطمينان
برآرنج
مجري عاج جمجمه‌تان را
و از دريچه رنج
چشم‌انداز طعم كاخ روشن فرداتان را
در مذاف حماسه تلاشتان مزمزه مي‌كنيد
شما
و من
شما ومن
و نه آن ديگران كه مي‌سازند
دشنه
براي جگرشان
زندان
براي پيكرشان
رشته
براي گردنشان
و نه آن ديگرتران
كه كوره دژخيم شما را مي‌تابانند 
با هيمه باغ من
و نان جلاد مرا برشته مي‌كنند
در خاكستر زاد ورود شما
و فردا كه فروشدم در خاك خون‌آلود تب‌دار
تصوير مرا به زير آريد از ديوار
ازديوار خانه‌ام
تصويري كودن را كه مي‌خندد
در تاريكي‌ها و در شكست‌ها
به زنجير‌ها و به‌ دست‌ها
و بگوئيدش
تصوير بي‌شباهت 
 به چه خنديده‌أي
و بياويزيدش ديگر بار
واژگونه
رو به ديوار
و من همچنان مي‌روم
با شما و براي شما
براي شما كه اينگونه دوستارتان هستم
و آينده‌ام را چون گذشته مي‌روم سنگ بر دوش
سنگ الفاظ
سنگ قوافي
تا زندني‌ام بسازم و درآن محبوس بمانم
زندان دوست داشتن
دوست داشتن مردان
و زنان
دوست داشتن ني‌لبك‌ها  
سگ‌ها
و چوپانان
دوست داشتن چشم به راهي
و ضرب انگشت بلور باران
برشيشه پنجره
دوست داشتن كارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها
دوست داشتن نقشه يابو
با مدار دنده‌هايش
با كوه‌‌هاي خاصره‌اش
و شط تازيانه
با آب سرخش
دوست داشتن اشك تو
بر گونه من
و سرور من
بر لبخند تو
دوست‌داشتن شوكه‌ها
گزنه‌ها و اويشن وحشي
و خون سبز كلورفيل
بر زخم برگ لگد شده 
دوست داشتن بلوغ شهر
و عشقش
دوست داشتن سايه ديوار تابستان
و زانوهاي بيكاري
در بغل
دوست داشتن 
……………………..
دوست داشتن شاليزها
پاها و زانوها
دوست داشتن پيري سگها
و التماس نگاهشان
و در گاه دكه قصابان
تيپا خوردن
و بر ساحل دور افتاده استخوان
از عطش گرسنگي
مردن
دوست داشتن غروب
با شگرف ابرهايش
و بوي رمه در كوچه‌هاي بيد
دوست داشتن كارگاه قاليبافي
زمزمه خاموش رنگ‌ها
تپش خون پشم در رگ‌هاي گره
و جان‌هاي نازنين انگشت
كه پامال مي‌شوند
دوست داشتن پائيز
با سرب رنگي آسمانش
دوست داشتن زنان پياده‌رو
خانه‌هاشان
عشقشان
شرمشان
دوست داشتن بوي شور آسمان بندر
پرواز اردك‌ها
فانوس قايق‌ها 
و بلور سبز رنگ موج
با چشمان شبچراغش
دوست داشتن كينه‌ها
دشنه‌ها
و فرارها
دوست داشتن شتاب بشكه‌هاي خالي تندر
برشيب سنگفرش آسمان
دوست داشتن در و
داس‌هاي زمزمه
دوست داشتن فرياد‌هاي ديگر
دوست‌ داشتن لاشه گوسفند
بر چنگ مردك گوشت فروش
كه بي‌خريدار مي‌ماند
مي‌گندد
مي‌پوسد
دوست داشتن قرمزي ماهي‌ها
در حوض كاشي
دوست داشتن شتاب
و تامل
دوست داشتن مردم
كه مي‌ميرند آب مي‌شوند
و در خاك خشك بي روح
دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرو مي‌‌روند
فرو مي‌‌روند و
فرو
 مي‌‌روند
دوست داشتن سكوت و زمزمه و فرياد
دوست داشتن زندان شعر
با زنجيرهاي گرانش
زنجير الفاظ
زنجير قوافي
و من همچنان مي‌روم
در زنداني كه با خويش
در زنجيري كه به پاي
در شتابي كه با چشم
در يقيني كه با فتح من مي‌رود دوش با دوش 
از غنچه لبخند تصوير كودني كه بر ديوار ديروز
تا شكوفه سرخ يك پيراهن
بر بوته يك به خاك افتادن
تا فردا
چنينم من
قلعه‌نشين حماسه‌هاي پر از تكبر
سم ضربه پر غرور اسب وحشي خشم
بر سنگفرش كوچه تقدير
كلمه وزشي
در توفان سرود بزرگ يك تاريخ
محبوسي
در زندان يك كينه
برقي در دشنه يك انتقام
و شكوفه سرخ پيراهني
در كنار راه فردا…

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

پايتخت عطش


      1
آفتاب،آتش بي‌‌دريغ است
و رؤياي آبشاران
در مرز هر نگاه.
بر درگاه هر ثقبه
سا‌يه‌ها
روسبيان آرامشند.
پي‌جوي آن سايه بزرگم من كه عطش خشك دشت را باطل مي‌كند.
چه پگاه و چه پسين،
اين جا
نيمروز
مظهر هست است:
آتش سوزنده را رنگي و اعتباري نيست
دروازه امكان بر باران بسته است
شن از حرمت رود و بستر شن‌پوش خشك رود از وحشت
هرگز سخن مي‌گويد
بوته گز به عبث سايه‌ئي در خلوت خويش مي‌جويد.
أي شب تشنه!خدا كجاست؟
تو
روزي ديگر گونه‌أي
به رنگي ديگر
كه با تو
در آفرينش تو
بيدادي رفته است:
تو زنگي زماني.

     2
كنار تو را ترك گفته‌ام
و زير اين آسمان نگونسار كه از جنبش هر پرنده تهي است
و هلالي كدر چونان مرده‌ماهي سيمگونه فلسي بر
سطح بي‌موجش مي‌گذرد
به بازجست تو برخاسته‌ام
تا در پايتخت عطش
در جلوه‌ئي ديگر
بازت يابم.
أي آب روشن!
ترا با معيار عطش مي‌سنجم.
در اين سرابچه
آيا
زورق تشنگي است
آنچه مرا به سوي شما مي‌راند
يا خود
زمزمه شماست
و من نه به خود مي‌روم
كه زمزمه شما
به جانب خويشم مي‌خواند؟
نخل من أي واحه من !
در پناه شما چشمه‌سار خنكي هست
كه خاطره‌اش
عريانم مي‌كند.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

من مرگ را...


اينك موج سنگبن گذر زمان است كه در من مي‌گذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون جوبار آهن در من ميگذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون دريائي از ›پولاد
وسنگ درمن ميگذرد
در گذرگاه نسيم سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه باران سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه سايه سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
نيلوفر باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب وسياهي در من
در گذرگاهت سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
من برگ را سرودي كردم
سرسبزتر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پر نبض تر ز انسان
من غشق را سرودي كردم
پرطبل طرتر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پر تپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم.اينك موج سنگبن گذر زمان است كه در من مي‌گذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون جوبار آهن در من ميگذرد
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون دريائي از ›پولاد
وسنگ درمن ميگذرد
در گذرگاه نسيم سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه باران سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
در گذرگاه سايه سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
نيلوفر باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب وسياهي در من
در گذرگاهت سرودي ديگر گونه آغاز كردم  ‍‍
من برگ را سرودي كردم
سرسبزتر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پر نبض تر ز انسان
من غشق را سرودي كردم
پرطبل طرتر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پر تپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم.

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :