كتاب آيدا در آينه ( احمد شاملو )

 كتاب آيدا در آينه

من و تو،درخت وبارون…

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار-
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌كنه
ميون جنگلا طاقم مي‌كنه.
تو بزرگي مث شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث شب.
خود مهتابي تو اصلا،خود مهتابي تو.
تازه،وقتي بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه روز-
مث شب گود و بزرگي
مث شب.
تازه ، روزم كه بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابري
مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازكي.
اون ململ مه
كه رو عطر علفا،مثل بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن ورفتن
ميون مرگ وحيات
مث برفائي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث اون قله مغرور بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‌خندي…
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌كنه
ميون جنگلا طاقم مي‌كنه.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

من و تو …

من وتو يكي دهانيم
كه به همه آوازش
به زيباتر سرودي خواناست.
من و تو يكي ديدگانيم
كه دنيا را هردم
در منظر خويش
تازه‌تر مي‌سازد.
نفرتي
از هر آنچه بازمان دارد
از هز آنچه محصورمان كند
از هر آنچه واداردمان
كه به دنبال بنگريم،
من و تو يكي شوريم
از هر شعله‌ئي برتر،
كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق
روئينه تنيم.
و پرستوئي كه در سرپناه ما آشيان كرده است
با آمد شدني شتابناك
خانه را
از خدائي گمشده
لبريز مي‌كند.


------------------------------------------------------------------------------------------------

ميعاد

در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هاي مشتاق را به من بده

روشني و شراب را

آسمان بلند و كمان‌گشاده پل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرين را

در پرنده‌ئي كه مي‌زني مكرركن.

در فراسوي مرزهاي تنم
تو را دوست مي‌دارم.
در آن دور دست بعيد
كه رسالت اندام‌ها پايان مي‌پذيرد
و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها
به تمامي
فرو مي‌نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي‌گذارد
چنان چون روحي
كه جسد را در پايان سفر،
تا به هجوم كركس‌هاي پايانس وانهد..
در فراسوهاي عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي پرده و رنگ.
در فراسوهاي پيكرهايمان
با من وعده ديداري بده.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

شبانه

ميان خورشيد‌هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري‌ست-
خورشيدي كه
از سپيده‌دم همه ستارگان
بي‌نيازم مي‌كند.
نگاهت
شكست ستمگري‌ست-
نگاهي كه عرياني روح مرا
از مهر
جامه‌ئي كرد
بدان‌سان كه كنونم
شب بي‌روزن هرگز
چنان نمايد كه كنايتي طنزآلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري‌ست-
آنك چشماني كه خميرمايه مهر است!
وينك مهر تو:
نبردافزاري
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم.
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم.
به‌جز عزيمت نا‌به‌هنگامم گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب‌هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري‌ست-
نگاهت
شكست ستمگري‌ست-
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري‌ست.

------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود پنجم

     1
سرود پنجم سرود آشنائي‌هاي ژرف‌تر است.
سرود اندهگزاري‌هاي من است و
اندهگساري او.
نيز
اين
سرود سپاسي ديگرست
سرود ستايشي ديگر:
ستايش دستي كه
مضرابش نوازشي‌ست-
و هر تار جان مرا به سرودي تازه مي‌نوازد ( و اين سخن
چه قديمي‌ست!)
دستي كه همچون كودكي
گرم است
و رقص شكوهمندي‌ها را
در كشيدگي سرانگشتان خويش
ترجمه مي‌كند.
آن لبان
بيش از آن كه گيرنده باشد
مي‌بخشد.
آن چشم‌ها
پيش از آن كه نگاهي باشد
تماشائي‌ست.
و اين
پاسداشت آن سرود بزرگ است
كه ويرانه را
به نبرد با ويراني به پاي مي‌دارد.
لبي
دستي و چشمي
قلبي كه زيبائي را
در اين گورستان خدايان
به‌سان مذهبي
تعليم مي‌كند
اميدي
پاكي و ايماني
زني
كه نان و رختش را
در اين قربانگاه بي‌عدالت
برخي محكومي مي‌كند كه منم.
        
     2
جستنش را پا نفرسودم:
به هنگامي كه رشته دار من از هم گسست
چنان چون فرمان بخششي فرودآمد.-
هم در آن هنگام
كه زمين را ديگر
به رهائي من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امكان انتقامي
كه بدانديشانه بي‌گناه بمانم!
جستنش را پا نفرسودم.
نه عشق نخستين
نه اميد آخرين بود
نيز
پيام ما لبخندي نبود
نه اشكي.
همچنان كه،با يكديگر چون به سخن درآمديم
گفتني‌ها را همه گفته يافتيم
چندان كه ديگر هيچ‌چيز در ميانه
نا گفته نمانده بود.

     3
خاك را بدرودي كردم و شهر را
چرا كه او،نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
آسمان را بدرود كردم و مهتاب را
چرا كه او،نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود.
نه از جمع آدميان نه از خيل فرشتگان بود،
كه اينان هيمه دوزخند
و آن يكان
در كاري بي‌اراده
به زمزمه‌ئي خواب‌آلوده
خداي را
تسبيح مي‌گويند.
سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
((-أي شعرهاي من،سروده و ناسروده!
سلطنت شما را ترديدي نيست
اگر او به تنهائي
خواننده شما باد!
چرا كه او بي‌نيازي من است از بازارگان و از همه خلق
نيز از آن‌كسان كه شعرهاي مرا مي‌خوانند
تنها بدين‌انگيزه كه مرا به كند فهمي خويش سرزنشي كنند!-
چنين است و من اين را،هم در نخستين نظر باز دانسته‌ام.))

        4
اكنون من و او دوپاره يك واقعيتيم.
در روشنائي زيبا
در تاريكي زيباست.
در روشنائي دوس‌ترش مي‌دارم
و در تاريكي دوس‌ترش مي‌دارم.
من به خلوت خويش از برايش شعرها مي‌خوانم كه از سر
   احتياط هرگزا بر كاغذي نبشته نمي‌شود. چرا كه
  چون نوشته آيد و بادي به بيرونش افكند از غضب
  پوست بر اندام خواننده بخواهد دريد.
گرچه از قافله‌هاي لعنتي در اين شعرها نشانه‌ئي نيست؛( از
  آن گونه قافله‌ها بر گذرگاه هر مصراع،كه پنداري
  حاكمي خل ناقوسباناني بر سر پيچ هر كوچه بر گماشته
  است تا چون رهگذري پا به‌پاي انديشه‌هاي فرتوت
  پيزري چرت زنان مي‌گذرد پتك به ناقوس فرو كوبند
  و چرتش را چون چلواري آهارخورده بردرند تا
  از ياد نبرد كه حاكم شهر كيست)-اما خشم خواننده
  آن شعرها،از نبود ناقوسبانان خرگردني از آن‌گونه
  نيست. نيز نه از آن روي كه زنگوله وزني چرا به
  گردن اين استر آونگ نيست تا از درازگوش نثرش
  بازشناسند. نيز نه بدان سبب كه في‌المثل شعري از
  اين‌گونه را غزل چرا ناميده‌ام:
          5
غزل درود و بدرود
با درودي به خانه مي‌آئي و
با بدرودي
خانه را ترك مي‌گوئي.
أي سازنده!
لحظه عمر من
به جز فاصله ميان اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظه واقعي‌‌ست
كه لحظه ديگر را انتظار مي‌كشد.
نوساني در لنگر ساعت است
كه لنگر را با نوساني ديگر به كار مي‌كشد.
گاكي است پيش از گامي ديگر
كه جاده را بيدار مي‌كند.
تداومي است كه زمان مرا مي‌سازد
لحظه‌هائي است كه عمر مرا سرشار مي‌كند.

      6
باري،خشم خواننده از آن روست كه ما حقيقت و زيبائي را
  با معيار او نمي‌سنجيم و بدين‌گونه آن كوتاه‌انديش از
  خواندن هر شعر سخت تهيدست باز مي‌گردد.
روزي في‌المثل،قطعه‌يي ساز كرده بر پاره كاغذي نوشتم كه
  قضا را،باد،آن پاره كاغذ به كوچه درافكند،پيش
  پاي سياه‌پوش مردي كه از گورستان باز مي‌آيد به شب
  آدينه،با چشماني سرخ و برآماسيده-چرا كه بر
  تربت والد خويش بسيار گريسته بود.-
و اين است آن قطعه كه باد سخنچين،با آن به گور پدر گريسته
  در ميان نهاد:
 
       7
به يك جمجمه
پدرت چون گربه بالغي
مي ناليد
و مادرت در انديشه درد لذتناك پايان بود
كه از رهگذر خويش
قنداقه خالي تو را
مي‌بايست
تا از دلقكي حقير
بينبارد،
و أي بسا به رؤياي مادرانه منگوله‌ئي
كه برقبه شبكلاه تو مي‌خواست دوخت.
باري-
و حركت گاهواره
از اندام نالان پدرت
آغاز شد.
گورستان پير
گرسنه بود،
و درختان جوان
كودي مي‌جستند!-
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان مردان و گاهواره‌ها
به جز بهانه‌ئي
نيست.
اكنون جمجمه‌ات
عريان
بر همه آن تلاش و تكاپوي بي‌حاصل
فيلسوفانه
لبخندي مي‌زند.
به حماقتي خنده مي‌زند كه تو
از وحشت مرگ
بدان تن در دادي:
به زيستن،
با غلي بر‌پاي و
غلاده‌يي
برگردن.
زمين
مرا و تو را و اجداد ما را به بازي گرفته است.
و اكنون
به انتظار آن كه جاز شاخته اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيشخند زدن نيست.
اما من آنگاه نيز بنخواهم جنبيد
حتي به گونه حلاجان،
چرا كه ميان تمامي سازها
سرنا را بسي ناخوش مي‌دارم.

    8
من محكوم شكنجه‌ئي مضاعفم:
اين چنين زيستن،
و اين چنين
در ميان زيستن
با شما زيستن
كه ديري دوستارتان بوده‌ام.
من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گل خورشيد را اما
هرگز ندانستم
كه ظلمت گردان شب
چه گونه تواند شد!
ديدم آنان را بي‌شماران
كه دل از همه سودائي عريان كرده بودند
تا انسانيت را از آن
علمي كنند-
و در پس آن
به هرآنچه انساني‌ست
تف مي‌كردند!
ديدم آنان را بي‌‌شماران،
و انگيزه‌هاي عداوتشان چندان ابلهانه بود
كه مردگان عرصه جنگ را
از خنده
بي‌تاب مي‌كرد؛
و رسم و راه كينه جوئيشان چندان دور از مردي و مردي بود
كه لعنت ابليس را
برمي‌انگيخت…
أي كلاديوس ها!
من برادر اوفلياي بي‌دست و پايم؛
و امواج پهنابي كه او را به ابديت مي‌برد
مرا به سرزمين شما افكنده است.

    9
در به درتر از باد زيستم
در سرزميني كه گياهي در آن نمي‌رويد.
أي تيز خرامان!
لنگي پاي من
از ناهمواري راه شما بود.

  10
برويم أي يار،أي يگانه من!
دست مرا بگير!
سخن من نه از درد ايشان بود،
خود از دردي بود
كه ايشانند!
اينان دردند و بود خود را
نيازمند جراحات به چرك‌اندر نشسته‌اند.
و چنين است
كه چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
كمر به جنگت استوارتر مي‌بندند.
برويم أي يار،أي يگانه من !
برويم و،دريغا!به همپائي اين نوميدي خوف‌انگيز
به همپائي اين يقين
كه هرچه از ايشان دورتر مي‌شويم
حقيقت ايشان را آشكاره‌تر
درمي‌يابيم!
با چه عشق و چه به شور
فواره‌هاي رنگين‌كمان نشاكردم
به ويرانه رباط نفرتي
كه شاخساران هر درختش
انگشتي‌ست كه از قعر جهنم
به خاطره‌ئي اهريمنشاد
اشارت مي‌كند.
و دريغا-أي آشناي خون من أي همسفر گريز!-
آن‌ها كه دانستند چه بي‌گناه در اين دوزخ بي‌‌عدالت
سوخته‌ام
در شماره
از گناهان تو كم‌ترند!

    11
اكنون رخت به سراچه آسماني ديگر خواهم كشيد.
آسمان آخرين
كه ستاره تنهاي آن
توئي.
آسمان روشن
سرپوش بلورين باغي
كه تو تنها گل آن،تنها زنبور آني.
باغي كه تو
تنها درخت آني
و بر آن درخت
گلي است يگانه
كه توئي.
أي آسمان و درخت وباغ من،گل و زنبور و كندوي من!
با زمزمه تو
اكنون رخت به گستره خوابي خواهم كشيد
كه تنها رؤياي آن
توئي.

    12
اين است عطر خاكستري هوا كه از نزديكي صيح سخن
مي‌گويد.
زمين آبستن روزي ديگر است.
اين است زمزمه سپيده
اين است آفتاب كه برمي‌آيد.
تك تك،ستاره‌ها آب مي‌شوند
و شب
بريده بريده
به سايه‌هاي خرد تجزيه مي‌شود
و در پس هرچيز
پناهي مي‌جويد.
و نسيم خنك بامدادي
چونان نوازشي‌ست.
عشق ما دهكده‌ئي است كه هرگز به خواب نمي‌رود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور حيات
يك دم در آن فرونمي‌نشيند.
هنگام آن است كه دندان‌هاي تو را
در بوسه‌ئي طولاني
چون شيري گرم
بنوشم.
تا دست تو را به‌دست آرم
از كدامين كوه
مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم
از كدامين صحرا
از كدامين دريا
مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي كه اين چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
(به هنگامي كه آخرين كلمات تاريك غمنامه گذشته را
با شبي كه در گذر است
به فراموشي باد شبانه سپرده‌ام)،
از براي آن نيست كه در حسرت تو بگذرد.
تو باد و شكوفه و ميوه‌يي،أي همه فصول من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانگي را آغاز كنم.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي‌گردد


در خيال،كه روياروي مي‌بينم
سالياني بارآور را كه آغاز خواهم كرد.
خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است
كيف مادر شدن را
در خميازه‌هاي انتظاري طولاني
مكرر مي‌كند.
خانه‌ئي آرام و
اشتياق پر صداقت تو
تا نخستين خواننده هر سرود تازه باشي
چنان چون پدري كه چشم به راه ميلاد نخستين فرزند خويش
است؛
چرا‌كه هر ترانه
فرزندي است كه از نوازش دست‌هاي گرم تو
نطفه بسته است…
ميزي و چراغي،
كاغذهاي سپيد و مدادهاي تراشيده و از پيش آماده،
و بوسه‌ئي صله هر سروده نو.
و تو أي جاذبه لطيف‌عطش كه دشت خشك را دريا مي‌كني،
حقيقتي فريبنده‌تر از دروغ،
با زيبائيت- باكره‌تر از فريب –كه انديشه مرا
از تمامي آفرينش‌ها بارور مي‌كند!
در كنار تو خود را
من
كودكانه در جامه نودوز نوروزي خويش مي‌يابم
در آن ساليان گم،كه زشتند
چرا كه خطوط اندام تو را به ياد ندارند!
خانه‌ئي آرام و
انتظار پراشتياق تو نخستين خواننده هر سرود نو باشي.
خانه‌ئي كه در آن
سعادت
پاداش اعتمادست
و چشمه‌ها و نسيم
در آن مي‌رويند.
بامش بوسه و سايه است
و پنجره‌اش به كوچه نمي‌گشايد
و عينك‌ها و پستي‌ها را در آن راه نيست.
بگذار از ما
نشانه زندگي
هم زباله‌ئي باد كه به كوچه مي‌افكنيم
تا از گزند اهرمنان كتابخوار
-كه مادر نرينه‌نماي خويشتند-
امانمان باد.
تو را و مرا
بي من و تو
بن‌بست خلوتي بس!
كه حكايت من و آنان غمنامه دردي مكرر است،
كه چون با خون خويش پروردمشان
باري چه كنند
گر از نوشيدن خون منشان
گزير نيست؟
تو و اشتياق پر صداقت تو
من و خانه‌مان
ميزي و چراغي…
آري
در مرگ آورترين لحظه انتظار
زندگي را در رؤياهاي خويش دنبال مي‌گيرم.
در رؤياها و
در اميدهايم!

------------------------------------------------------------------------------------------------

خفتگان

از آن‌ها كه روياروي
با چشمان گشاده در مرگ نگريستند،
از برادران سربلند،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
از آن‌ها كه خشم گردنكش را در گره مشت‌هاي خالي خويش
(فرياد كردند،
از خواهران دلتنگ،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
از آن‌ها كه با عطر نان گرم و هياهوي زنگ تفريح بيگانه
(ماندند
چرا كه مجال ايشان در فاصله گهواره و گور بس كوتاه
بود،)
از فرزندان ترسخورده نوميد،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
أي برادرن!
شماله‌ها فرود آريد
شايد كه چشم ستاره‌ئي
به شهادت
در ميان اين هياكل نيمي از رنج و نيمي از مرگ كه در گذرگاه
(رؤياي ابليس به خلاء پيوسته‌اند
تصويري چنان بتواند يافت
كه شباهتي از يهوه به ميراث برده باشد.
اينان مرگ را سرودي كرده‌اند.
اينان مرگ را
چندان شكوهمند و بلندآواز داده‌اند
كه بهار
چنان چون آواري
بر رگ دوزخ خزيده است.
أي برادران!
اين سنبله‌هاي سبز
در آستان درو سرودي چندان دل‌انگيز خوانده‌اند
كه دروگر
از حقارت خويش
لب به تحسر گزيده است.
مشعل‌ها فرود آريد كه در سراسر گتتوي خاموش
به‌جز چهره جلادان
هيچ‌چيز از خدا شباهت نبرده است.
اينان به مرگ از مرگ شبيه‌ترند.
اينان از مرگي بي‌‌مرگ شباهت برده‌اند.
سايه‌ئي لغزانند كه
چون مرگ
بر گستره غمناكي كه خدا به فراموشي سپرده است
جنبشي جاودانه دارند.


------------------------------------------------------------------------------------------------

چهار سرود براي آيدا

         1
سرود مرد سرگردان
مرا مي‌بايد كه در اين خم راه
در انتظاري تاب‌سوز
سايه گاهي به چوب و سنگ برآرم،
چرا كه سرانجام
اميد
از سفري به دير انجاميده باز مي‌آيد.
به زماني اما
أي دريغ!
كه مرا
بامي بر سر نيست
نه گليمي
به زير پاي.
از تاب خورشيد
تفتيدن را
سبوئي نيست
تا آبش دهم،
و بر آسودن از خستگي را
باليني نه
كه بنشانمش.
مسافر چشم به راهي‌هاي من
بي‌گاهان از راه بخواهد رسيد.
أي همه اميدها
مرا به برآوردن اين بام
نيروئي دهيد!

     2
سرود آشنائي
كيستي كه من
اين گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو مي‌گويم
كليد خانه‌ام
در دستت مي‌گذارم
نان شادي‌هايم را
با تو قسمت مي‌كنم
به كنارت مي‌نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي‌روم؟

    3
كدامين ابليس
تو را
اين چنين
به گفتن نه
وسوسه مي‌كند؟
يا اگر خود فرشته‌ئي‌ست،
از دام كدام اهرمنت
بدين گونه
هشدار مي‌دهد؟
ترديدي‌ست اين؟
يا خود
گام صداي بازپسين قدم‌هاست
كه غربت را به جانب زادگاه آشنايي
فرود مي‌آيي؟
     4
سرود براي سپاس و پرستش
بوسه‌هاي تو
گنجشككان پرگوي باغند
و پستان‌هايت كندوي كوهستان‌هاست
و تنت
رازي‌ست جاودانه
كه در خلوتي عظيم
با منش درميان مي‌گذارند.
تن تو آهنگي‌ست
و تن من كلمه‌ئي كه در آن مي‌نشيند
تا نغمه‌ئي در وجود آيد:
سرودي كه تداوم را مي‌تپد.
در نگاهت همه مهرباني‌هاست:
قاصدي كه زندگي را خبر مي‌دهد.
و در سكوتت همه صداها:
فريادي كه بودن را تجربه مي‌كند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

جاده آن سوي پل

مرا ديگر انگيزه سفر نيست.
مرا ديگر هواي سفري به‌سر نيست.
قطاري كه نيمشبان نعره‌كشان از ده ما مي‌گذرد
آسمان مرا كوچك نمي‌كند
و جاده‌ئي كه از گرده پل مي‌گذرد
آرزوي مرا با خود
به افق‌هاي ذيگر نمي‌برد.
آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان
يكسر
دوزخي است در كتابي
كه من آن را
لغت به لغت
از بر كرده‌ام
تا راز بلند انزوا را
دريابم-
راز عميق چاه را
از ابتذال عطش.
بگذار تا مكان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي پل ده
كه به خميازه خوابي جاودانه دهان گشوده است
و سرگرداني‌هاي جست و جو را
در شيبگاه گرده خويش
از كلبه پا بر جاي ما
به پيچ دوردست جادّه
مي‌گريزاند.
مرا ديگر
انگيزه سفر نيست.
حقيقت ناباور
چشمان بيداري كشيده را بازيافته است:
رؤياي دلپذير زيستن
در خوابي پا در جاي تراز مرگ،
از آن پيش‌تر كه نوميدي انتظار
تلخ‌ترين سرود تهي دستي را بازخوانده باشد.
و انسان به معبد ستايش‌هاي خويش
فرود آمده است.
انساني در قلمرو شگفت‌زده نگاه من
انساني با همه ابعادش- فارغ از نزديكي و بعد –
كه دستخوش زواياي نگاه نمي‌شود.
با طبيعت همگانه بيگانه‌ئي
كه بيننده را
از سلامت نگاه خويش
در گمان مي‌افكند
در عظمت او
تاثير نيست
و نگاه‌ها
در آستان رؤيت او
قانوني ازلي و ابدي را
بر خاك
مي‌ريزند…
انسان
به معبد ستايش خويش باز آمده است.
انسان به معبد ستايش خويش
باز آمده است.
راهب را ديگر
انگيزه سفر نيست.
راهب را ديگر
هواي سفري به سر نيست.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

تكرار

جنگل آينه‌ها به هم درشكست
و رسولاني خسته براين پهنه نوميد فرود آمدند
كه كتاب رسالت‌شان
جز سياهه آن نام‌ها نبود
كه شهادت را
در سرگذشت خويش
مكرر كرده بودند.
با دستان سوخته
غبار از چهره خورشيد سترده بودند
تا رخساره جلادان خود را در آينه‌هاي خاطره بازشناسند.
تا دريابند كه جلادان ايشان،همه آن پاي در زنجيرانند
كه قيام در خون تپيده اينان
چنان چون سرودي در چشم‌انداز آزادي آنان رسته بود،-
هم آن پاي در زنجيرانند كه،اينك!
تا چه گونه
بي‌ايمان و بي‌سرود
زندان خود و اينان را دوستاقباني مي‌كنند،
بنگريد!
بنگريد!
جنگل آينه‌ها به هم درشكست
و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند
كه فرياد درد ايشان
به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست
مي‌دريد
چنين بود:
((-كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي‌ست
تا بلبل‌هاي بوسه
بر شاخ ارغوان بسرايند.
شوربختان را نيك‌فرجام
بردگان را آزاد و
نوميدان را اميدوار خواسته‌أيم
تا تبار يزداني انسان
سلطنت جاويدانش را
بر قلمرو خاك
باز يابد.
كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي‌ست
تا زهدان خاك
از تخمه كين
بار نبندد.))
جنگل آئينه فرو ريخت
و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،
و شاعران به تبار شهيدان پيوستند
چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان دبح مي‌شوند
تا سفره اربابان را رنگين كنند.
و بدين گونه بود
كه سرود و زيبائي
زميني را كه ديگر از آن انسان نيست
بدرود كرد.
گوري ماند و نوحه‌ئي.
و انسان
جاودانه پادربند
به زندان بندگي‌اندر
بماند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

از مرگ

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
گرچه دستانش از ابتذال شكننده‌تر بود.
هراس من-باري-همه از مردن در سرزميني‌ست
كه مزد گوركن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پي افكندن-
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

آيدا در آينه

لبانت
به ظرافت شعر
شهواتي‌ترين بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌كند
كه جان‌دار غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونه‌هايت
با دوشيار مورّب
كه غرور تو را هدايت مي‌كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده‌ام
بي‌آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سربلند را
از روسبيخانه‌هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده‌ام.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشمانت راز آتش است.
و عشقت پيروزي آدمي‌ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي‌شتابد.
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه با هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي‌كند.
كوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي‌كرد-
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.
توفان‌ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني‌لبكي مي‌نوازند،
و ترانه رگ‌هايت
آفتاب هميشه را طالع مي‌كند.
بگذار چنان از خواب برآيم
كه كوچه‌هاي شهر
حضور مرا دريابند.
دستانت آشتي است
و دوستاني كه ياري مي‌دهند
تا دشمني
از ياد
برده شود.
پيشانيت آينه‌ئي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي خويش دست يابند.
دو پرنده بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر كند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه‌ها و درياها را گريستم
أي پري‌وار در قالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره ناراستي نمي‌سوزد!-
حضورت بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي‌كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي‌كند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيده دم با دست‌هايت بيدار مي‌شود.

--------------------------------------------------------------------------------------------

آغاز

بي گاهان
به غربت
به زماني كه خود در نرسيده بود-
چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپيدن آغاز كرد.
گهواره تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بي‌پرنده و بي‌بهار.
نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهاي اميدفرساي
(ماسه وخار،
بي آن كه با نخستين قدم‌هاي ناآزموده نوپائي خويش
به راهي دور رفته باشم.
نخستين سفرم
بازآمدن بود.
دور دست
اميدي نمي‌آموخت.
لرزان
بر پاهاي نو راه
رو در افق سوزان ايستادم.
دريافتم كه بشارتي نيست
چرا كه سرابي درميانه بود.
دوردست اميدي نمي‌آموخت.
دانستم كه بشارتي نيست:
اين بي كرانه
زنداني چندان عظيم بود
كه روح
از شرم ناتواني
در اشك
پنهان مي‌شد.

  
نویسنده : بهروز عليها ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :